تبليغاتX
من خواب دیده‌ام

 

۱.این جا شکارگاه یک قالی دیوانه است

 

"روزنامه‌ای با دو پای آویزان" عنوان مجموعه شعری از هوده وکیلی است  که همزمان با نمایشگاه کتاب امسال، توسط نشر چشمه منتشر شد. البته چنان که افتد و دانی، چشمه در نمایشگاه کتاب حضور نداشت، اما چشمه، خود نمایشگاهی شد در آن روزها. بماند که من هیچ یک از کتاب‌های جهان تازه‌ی شعر چشمه را از قلم نمی‌اندازم، اما نام این مجموعه چنگی به دلم نزد. نمی‌دانم چرا به یاد " قورماغه‌ای روی تیفال" افتادم و رو ترش کردم. اما باز هم کتاب را خریدم. باید می‌فهمیدم لای آن کاغذهای سفید، خداوند شعر چه هدیه‌ای به ما ارزانی می‌کرد.

 شعر اول چنگی به دلم نزد. شعر دوم‌هم. اما در شعر سوم کشف‌هایی بود که نفسم را بند می‌آورد. مثل این؛"...آن قدر به فُرادا خواندمت / و به مست‌ترین‌نام‌های دنیا/ که تو امدی / دست‌هات دو پرنده بودند/ که از تنت پرواز می‌کردند...."

یا این؛ " ای جشن خنک پاشویه در هذیانی‌ترین تب!"

ویژگی دیگر شعر وکیلی، ارجاع به متون دیگر است؛ سطرهایی از روایت حسنک وزیر در تاریخ بیهقی، یا خاقانی  یا استفاده هایی از این دست ؛ ".... بس کن ناله را / من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه / تنها تو نیستی که حلقه‌ای دورت نمی‌زنند / بازار هر چه ستون کساد است/..."

 ارجاع‌هایی از این دست در شعرهای دیگر هم آمده است که گاه خوش می‌نشیند و گاه انگار شاعر با چسب زخم درشتی این عناصر را کنار هم چسبانده است.

هر چند اغلب این شعرها مشکل آناتومی دارند. به این معنا که در سطرهایی ما با کشف‌های درخشان شاعر مواجهیم، اما در کلیت، شعر به یک اندام‌وارگی شکیل فرم و پیوسته‌گی کامل دست نیافته‌ است. هر چند این مورد هم در معدود شعرهایی نقض می شود و ما با شعرهایی مواجهیم که به یک فرم کامل و گسترش یافته رسیده‌اند. این شعر از آن جمله است؛ " چقدر طول کشیده‌ام/ من که ساعتم هر روز/ یک ربع مانده به مرگ است/ چقدر طول کشیده‌ام/ سر رفته‌ام از دیگ خسته‌ای/ در شکم دیگی بزرگ‌تر/ سر رفته‌ام از حوصله‌ی چشم‌هام/ سر رفته‌ام از روز همیشه در زوال/  صبح، همان غروب/ ظهر، همان غروب/ و غروب زنی با لباس‌های رنگ رنگ/ روسپی بد‌ذاتی‌ست غروب/ و این را، هم من می‌دانم/ هم پرنده‌ای / که از همخوابگی‌اش به ایوان برگشته‌است."  - شعر زیر این چادر سفید پیرزن کبودی‌است. ص 67 و 68-

اما در این روزهای عجیب، روزهای سخت، روزهای تعلیق، به این نتیجه رسیده ام که از هر کتابی که لذت می‌برم، پیش از مولف، باید از ناشر تشکر کنم که این امکان را فراهم آورد تا شعرهای شاعران جوان این سرزمین، از صندوقچه‌هاشان، از وبلاگ‌هاشان و از جمع کوچک دوستان‌شان بیرون آید و همه‌ی ما بتوانیم آن‌ها را بخوانیم و در حظ‌شان شریک شویم. من پیش از این "هوده وکیلی" را نمی‌شناختم.

 آقای کیائیان از لطف و تلاش شما در عرصه‌ی ادبیات تشکر می‌کنم. دست مریزاد.

 

 

2. به نام پدر

 

علی‌رضا نادری از عزیز‌ترین استادهای ما در دانشکده ی هنرهای زیبا بود.  شور عجیبی داشت. از ننوشتن‌های بچه ها دلخور می‌شد. یک نوشته‌ی خوب شگفت‌زده‌اش می‌کرد، طول و عرض کلاس‌های پهن و بزرگ دپارتمان نمایش را قدم می‌زد و یکدفعه بر می‌گشت و به یکی از پسرها می‌گفت: سیگار داری؟

نادری استاد شخصیت پردازی بود و هست. نادری دیالوگ نویس خوبی بود و هست. نادری معلم عزیز و انسان و دلسوزی بود و هست. این‌ها را که می‌نویسم حیفم می‌آید که نگویم چند سال از اجرای " کوکوی کبوتران حرم" در تئاتر شهر می‌گذرد و هنور اجازه‌ نیافته‌ایم نمایش دیگری از او ببینیم. چند سال است آقایان؟!

نه که خیال کنید نمی‌نویسد، می‌نویسد. متن‌های تازه ای هم داشته، در مصاحبه‌هایش بارها یادآوری کرده که متن‌هایی را برای اجرا پیشنهاد داده است اما... چند سال است آقایان؟! چند سال؟!...

 

اما از 25 تا 29 اردیبهشت ماه ، سالن استاد جلیل شهناز  خانه‌ی هنرمندان – بخش جنبی جشنواره تئاتر دانشجویی- به نمایشنامه‌خوانی آثار اجرا نشده‌ی نادری اختصاص داشت. نمایشنامه‌ای که در بیست و پنج سالگی و در روزگار دانشجویی نوشته بود، تنظیم نمایشی از فیلمنامه سریال "شیخ محمد خیابانی"  و فیلمنامه‌ی تختی تا نمایشنامه‌خوانی "فرجام سفر طولانی طوبا" به کارگردانی  محسن حسن‌زاده که با برو بچه‌های تئاتر قم کار کرده بود و نقش‌خوان‌ها با لهجه‌ی قمی این نمایشنامه را اجرا می‌کردند و اجرای گرم و پر آب چشمی بود.

اما روز آخر، نادری نمایشنامه‌ی ناتمامی را که در حال نوشتنش است، روخوانی کرد. داستان دو برادر که پشت به پشت هم به دنیا آمده‌اند، در اتاقی با آینه‌های زنگار گرفته  و نمی‌توانند به چشم‌های هم نگاه کنند. چرا که پشت‌شان به هم چسبیده است و به هم پشت کرده‌اند و آینه‌ها هم که... و نمایشنامه‌نویس گریز می زد به هابیل و قابیل ، به هاروت و ماروت... مفهوم پدر یکی از محورهای این نمایشنامه بود.

ای کاش بودید و مسحور دیالوگ‌های جاندار و ناب نادری می‌شدید. مسحور توانمندی و تجربه‌ی علی رضا نادری در پنجاه سالگی که می‌درخشید و ناب بود و تازه بود و زنده بود و صادق بود و عزیز.

ای کاش این نمایش را  روی صحنه ببینیم. آمین.

 

 

3. مثل سگ

 

یادم می‌آید اولین بار عکس حسن معجونی را توی روزنامه دیدم که برای اجرای نمایش خواستگاری چخوف باهاش مصاحبه کرده بودند. سال 76. من آن روزها دانش‌آموز بودم و تئاتر برام خیلی جدی بود و با بر رو بچه‌های دبیرستان غیر انتفاعی عفاف ورامین مشغول اجرای یک نمایش عروسکی بودیم و توی جشنواره‌های دانش‌آموزی شرکت می‌کردیم.  ما همین طور پله پله بالا می‌آمدیم. اول بین مدارس شهرستان، بعد استان، بعد منطقه‌ای و بعد هم کشوری. مسابقات کشوری آن سال در ارومیه برگزار می‌شد و من هنوز تئاتری از حسن معجونی ندیده بودم و فقط عکسی بود در روزنامه که می‌گفتند کارش درست است.

اما در طول این سال‌ها نمایش‌های زیادی دیدم با بازی و کارگردانی او. راست می‌گفتند. کارش درست است. در جشنواره‌ی دانشجویی امسال هم نمایش" مثل سگ" را با دانشجوها کار کرده بود. نمایشی پر از ایده در تنظیم متن، بازی‌ها، استفاده از موسیقی و جانی که تماشاگران را به سوت و جیغ کشیدن و دست‌زدن بی‌پایان واداشت. من یکی از همان‌ها هستم که بعد از اجرای شما جیغ کشید. آقای معجونی! راست می‌گفتند. کارتان درست است.

 

-------------------------------------------------------------------------

این مطلب در ستون دالون صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی فرهیختگان، ۱ خرداد ماه ۹۱، منتشر شده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1391ساعت 8:12  توسط مریم منصوری   |