تبليغاتX
من خواب دیده ام

 

 "بهروز غريب‌پور" پس از اجراي نمايش«كلبه عمو تم» در فرهنگسراي بهمن، اين روز‌ها اجراي مجدد اين نمايش را در سالن اصلي مجموعه تئاتر شهر از سر گرفته است و شمار تماشاگران اين نمايش در چند روزي كه گذشت، نشان از استقبال دوباره از تئاتر در سال جديد دارد.غريب‌پور يك رمان از دنياي ادبيات كلاسيك را دستمايه‌اي براي اين اقتباس تئاتري قرار داده و با كارگرداني درست و تنوع صحنه‌ها، در فضايي رئاليستي داستان خود را اجرا مي‌كند و تماشاگر را هم با خودش همراه مي‌كند. در همين زمينه با او به گفت‌و شنودي داشته‌ايم كه در پي مي‌آيد;


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 23:25 | لینک 

 

در  شماره ارديبهشت ماه نشريه ي اينترنتي " جن و پري" ، داستان تاريكي من منتشر شده است .

اين شماره از جن و پري ، با مطالبي از محمد علي سپانلو، علي بابا چاهي، عليرضا بهنام، مهرشيد متولي، بهروز شيدا، شهرام رستمي، نيما نقوي و حسين چراغي به روز شده است.

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 15:53 | لینک  | 

 

 

 قسمت نخست این مصاحبه به بررسی وضعیت اجتماعی نشر در دهه ی چهل و نسل دوم ناشران ایران

می پرداخت . در این قسمت به بررسی نحوه ی انتشار آثار شاعران نوگرای معاصر ایران و نسل بعد از نیما، توسط انتشارات مروارید پرداخته ایم که مجموعه ی " تولدی دیگر " ، از این اوستا" و ... را شامل می شود . و البته انتشار مجموعه ی " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " فروغ فرخزاد که پس از مرگ شاعر- توسط این انتشارات منتشر می شود.

فارغ از این  انتشارات مروارید ، نشریه ی " بررسی کتاب" را به صورت ضمیمه ی برخی از کتاب های تازه اش منتشر می کرد که در فضای فرهنگی آن روزگار نقش به سزایی داشته است.

 

  

" تولد دیگر " فروغ فرخزاد را برای نخستین بار شما منتشر می کنید.  این کتاب فروغ به نسبت آثار قبلی اش، بسیار متفاوت است. شما از چه طریقی با وی آشنا شدید؟

در همان زمانی که مدیر انتشارات جیبی بودم به این فکر افتادم که در زمینه ی انتشار شعر امروز فارسی هم اقدام کنم و این کا را با انتشار برگزیده ی اشعار نیما یوشیج در ده هزار نسخه در سازمان انتشارات کتاب های جیبی شروع کردم. وقتی این کتاب منتشر شد همه تعجب کردند ومعتقد بودند که اشعار " نیما یوشیج" را کسی نمی تواند بخواند و بفهمد. تو با چه جراتی  ، این کتاب را در ده هزار نسخه منتشر کردی؟

به دنبال این کار، فروغ فرخزاد من را شناخت و پیش من آمد و جزء اولین شاعرانی بود که مجموعه اش را برای انتشار در اختیار ما قرار داد . این اتفاق درست در زمانی افتاد که در کنار سازمان انتشارات کتاب های جیبی ، انتشارات مروارید هم تاسیس شده بود.  در آن زمان "پاتریس لوبومبا" نخشت وزیر کنگو بود و من چون زبان می دانستم و کتاب ها را به زبان اصلی می خواندم و "لوبومبا" هم به آن طرز غم انگیز کشته شد، می دانستم که وی در دوره ای که در زندان بوده ، کتاب به نام " میهن من ، کنگو " را نوشته است. این کتاب را هم در انتشارات مروارید، ترجمه و چاپ کردیم و به این ترتیب انتشارات مروارید ، خیلی سر زبان ها افتاده بود. فروغ هم این ها را دیده بود. وقتسی شعر های این مجموعه را به من داد ، شعر تولد دیگر در آن مجموعه نبود. من کتاب را به حروفچینی دادم  و وقتی  به فروغ گفتم ؛ این کتاب را در سه هزار نسخه چاپ می کنم.، به من گفت ؛ " تو دیوانه ای! کتاب ها ی من پانصد نسخه ، چاپ شده و هنوز هم هست. تو چطور جرات می کنی این مجموعه را در سه هزار نسخه و با این جلد و صحافی نفیس منتشر کنی!"

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 1:9 | لینک 

 

 

در نخستین کتاب شما ، عرصه های کسالت، ما با حضور نویسنده در داستان ِ " آسیب آب" مواجهیم. این حضور و به طور کلی دغدغه ی نوشتن داستان، در آثار بعدی  شما واز جمله،" تماشای یک  رؤیای تباه شده" و " باغ سرخ" تبدیل به یکی از محورهای آثارتان می شود. تأکید بر این حضوردر آثار دیگرتان، نشان از چه دارد؟

 

درست می فرمایید. امّا چرایی اش برمی گردد به اینکه، اگر خواننده بتواند با " آن صداقت" ارتباط برقرار کند، من عمده ی کارم را کرده ام تا او  ابعاد دیگر ِ این" شخصیّت" را نیز باوَرکند و یا در ذهنش باورپذیرجلوه کند. در واقع، دخالتهای دست من در واقعیّت ــ  وبسا که دروغهای قصّه ام ــ راعلنی نبیند. این راستش بود که عرض کردم. تصوّر هم نمی کنم، این "لُو" دادن متن، توسط نویسنده اش ضرری داشته باشد برای خواننده ای که حالا بروَد سراغ  ِ آن متون. چون هدف از اینگونه نگارش ــ در صورتی که به ادبیات تبدیل شده باشند ــ این نیست، که بالُو رفتن ِ مثلا این  ِشگرد، همه اثر بی جان شود. البته اگر شد، حتما یکی از نشانه های دقیقی ست که، متن به ادبیات تبدیل نشده. ضمن آنکه، ممکن ست خواننده  حتا پس از خواندن متن، ونیزپس از این اعتراف ِ شخصی  ِ من، بازهم این اعتراف را نپذیرد. مثلادر یک اثر جدّی ِ هنری/ ادبی ــ ضمن آنکه، منهم معتقدم به پیوستگی و تفکیک ناپذیری  ِ اجزا و ارکان ِ اصلی اش ــ تصور نمی کنم، حلاوت ویا خوشخوانی اش، با لُورفتنهایی از این نوع، از میان برود. همچنانکه، ممکن ست یک منقد، این رابطه ها را کشف واعلام کند و به نفع  ِ اثر در جذب خواننده های بیشتر هم منجر شود. در این فرصت، بدی اش این می تواند باشد که، این اعلام دارد توسط نویسنده ی اثر صورت می گیرد. درواقع با این بیان، می خواهم بگویم، یک متن ادبی، لزوما به مثابه ی یک داستان پلیسی درجه دو یا یک فیلم پلیسی نیست، که با مشخص شدن خبر ِ قصّه، یا لُو رفتن یکی ازشخصیّتها، ساختمان کل اثرو جذابیّتهای تنیده به هم اش، فرو بریزد.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 19:17 | لینک  | 

 

نخستین آثار "بیژن بیجاری" در مجله هایی نظیر "فردوسی " و " نگین " چاپ شده است از سال 1351 و بعد ها هم آثاری در " آدینه " ،  " دنیای سخن " ،" تکاپو" و  " کلک " و... اما برای انتشار کتاب نخست صبوری می کند و نخستین مجموعه داستانش به همت "هوشنگ گلشیری" و در آستانه چهل سالگی منتشر می شود. او حامل یک تناقض- از جنس" گراهام گرین " ی اش در  فضای ادبیات معاصر است ؛ از یاران جلسات عصر پنج شنبه "گلشیری" و ایضا از دوستان " رضا براهنی " است.

از جمله آثار منتشر شده  "بیجاری" می توان به مجموعه داستان های "عرصه های کسالت" ، "پرگار"،"قصه های مکرر" و  رمان های " باغ سرخ" و " تماشای یک رویای تباه شده" اشاره کرد.

"بیجاری " از سال 1379 مهاجرت کرده و این روز ها را در کالیفرنیا می گذراند . این گفت و گو به شیوه مکتوب و اینترنتی انجام شده و سعی کرده ایم  ، از پس سال ها با وی به مرور داستان نویسی " بیژن بیجاری" بپردازیم که در پی می آید ؛

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 0:12 | لینک  | 

 

"بذار بخوابم..." نمایشنامه ای است که تابستان ۸۵ به انجام رسید و" مریم داننده" برای پروژه ی عملی دوره ی کارشناسی کارگردانی تئاتر در سالن تجربه گروه نمایش هنر های زیبا آن را اجرا کرد.اگر الان و با  یک حرکت انتحاری - یاد این نمایشنامه افتادم شاید به خاطر این است که دلم برای روزهای دانشگاه و تئاتر و ... خیلی تنگ شده. و شاید هم نشانه ی این است که من بعد در این صفحه به جز چهره ی جدی و حرفه ای نویسنده ی آن - رنگی از دلتنگی هایش هم دیده می شود. شاید ... شاید بخواهم بی پروا تر شوم و از خودم هم بنویسم... شاید.

دلم برای شب اجرای "اتاق گریم" توی تالار مولوی که یک دفعه" کامیاب" - طراح صحنه کار- گذاشت رفت کرمان و " فرهاد تفرشی" توی راهرو های دپارتمان تئاتر- بی خبر از همه جا این خبر را بهم داد و من وا رفتم  تنگ شده. شبی که یک دفعه دوستان کمر همت بستند و همه با هم دکور را ساختیم و سعید بیچاره که شب قبلش هم به خاطر اجرای دکور یک نمایش دیگر بیدار مانده بود - آن شب هم با ما ماند ... و طرح "کامیاب" بالاخره اجرا شد با حضور شاهد- حسن- بختیار- لیلا- فرهاد- هیوا- کبری- رها و.... وای!

دلم تنگ شده برای سارا که برای اجرای "گندم زار دور" به دانشگاه آمد و پسر های کلاس چشم ازش بر نمی داشتند. 

دلم تنگ شده برای دور خوانی های " بالا رو نگاه نکن" که جشنواره های نمایشنامه خوانی هم تاب نیاوردنش. و ستاره گودرزی که خود خودش بود توی نقش و بهرام بهبهانی و باز هم فرهاد... بس که همه مان از توهم سکس هم  روی صحنه  می ترسیم.

دلم تنگ شده برای تمرین " شب آواز هایش را می خواند " که بعد از سه ماه تمرین - دانشگاه -به خاطر نزدیک شدن به ۱۸ تیر- تعطیل شد و حسرت اجراش به دلمان ماند . و هیوا- آنوش- مینا- مجتبی و .... وای!

چقدر دلم برای این تئاتر لعنتی تنگ شده! چقدر! چقدر ! 

 

 

 

-----------------------

 

بذار بخوابم

 

 

 1 :

صحنه به دو قسمت تقسیم می شود. قسمت جلویی ، به طور معمول خانه یوسف و سوسن است و انتهای صحنه، مکان های متفاوتی که سوسن و یوسف، پیش از این در آن ملاقات داشته اند. 

 

( جلوی صحنه،سوسن بالباس خواب گشاد و با حرکات کند و خواب آلود،دنبال چیزی می گردد. به هر چیز که دست می زند،از دستش می افتد. مرد توی دستشویی است. در دستشویی باز است. ما مرد را نمی بینیم اما صدای شیر آب شنیده می شود.)

                                                                                          صدای یوسف: لعنتی! چرا بند نمی یاد؟!

سوسن: الان می یام ..... هر چی می گردم دنبال باند و بتادین، گیر نمی یارم.

صدای یوسف: یه کم پنبه هم باشه خوبه ....

سوسن: پنبه!....(به طرف در اتاق خواب می رود. سعی می کند، در را باز کند. نمی شود. خودش را به در می کوبد.)

سوسن: اه ! این چرا باز نمی شه ؟!

صدای یوسف: بند نمی یاد!... بند نمی یاد!

سوسن: یه پارچۀ آب ندیده هم باشه خوبه!

(به طرف کشو می رود و بسته ی پنبه را بیرون می آورد. باند را هم. در کشو را محکم می بندد.)

سوسن: پنبه ی آرایشی هم پنبه است دیگه!....کبریت .....کبریت کجاست؟

صدای یوسف: روی میزه! ..... کنار زیر سیگاری !

(سوسن به طرف میز می رود. تکه پنبه ای را آتش می زند. ابتدا سعی می کند، پنبه سوخته را با دستش خاموش کند. انگشت هایش می سوزد. انگار با این اتفاق کمی بیدار می شود. پنبه را توی بشقابی می اندازد و سعی می کند با ته فنجان آن را خاموش کند. پنبه ی سوخته را بر می دارد و به طرف دستشویی می رود، باند را هم با خودش می برد. نوار باند تا دستشویی باز می شود. )

صدای سوسن: بذار اینو بذارم روش !.....

صدای یوسف: آخه این به چه درد می خوره؟!

صدای سوسن: خون رو بند می یاره خوب !..... می سوزه؟!...... آخ!.. صبر کن!.. آهان!

(نوار کشیده شده، باند بریده می شود و روی زمین ولو می شود. مرد از دست شویی بیرون می آید. مچ دستش را با پارچه ای بسته است. روی آستین بالا زده اش ردی از خون پیداست .  مرد، روی کاناپه ولو می شود. با دست دیگرش بسته ی سیگار را بر می دارد و سیگاری به لب می گذراد.)

یوسف: سو!......

(سیگار را روشن می کند.)

یوسف: سوسو!!....

(صدای عق زدن سوسن از داخل دستشویی شنیده می شود، مرد به طرف دستشویی بر می گردد.)

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 1:20 | لینک  | 

 

امروز یه موی سفید توی سرم پیدا کردم. یاد مهدی افتادم که فقط چند ماه از من بزرگتره و همیشه بهش

می گفتم؛ " کوچولو موهات چرا سفید شده؟" که رگ ترکیش گل می کرد.

موی سفید، روی شقیقه راستمه اما من "مهتاب کرامتی" نیستم.

هنوز چهل و هفت کیلو ام، اما..." مهتاب کرامتی" نیستم.

جماعت نسوان فمینیسم که کهیر می زنن وقتی می شنون، گلشیری با لحن تندش می گفته؛ " بعضی ها مثل دختر بچه های سیزده ساله، خودشون هم نمی فهمن چی می نویسن" و رگ گردنشون می پره هوا که ؛ "چرا مثل پسر بچه ها نه؟ " ، راحت از کنار "مهتاب کرامتی"  رد می شن و می خندن که؛ " باید مرد ها رو شناخت!"

فردا می خوام لباس بنفش بپوشم و یادم باشه تا صبح که بیدارم ناخن هامو سوهان بزنم وبعد یه ماه که لاک نزدم و ناخن هام نفس کشیدن، لاک بنفش سیر بزنم. هرچند، من "مهتاب کرامتی" نیستم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 3:11 | لینک  | 

"مجید روشنگر" که این سال ها در خارج از ایران زندگی می کند و البته همچنان از مدیران انتشارات مروارید محسوب می شود، سال پیش در سفری به ایران آمد. روشنگر در خارج از مرزهای ایران، یکی از ستون های نشر ادبیات مهاجرت است و گاه برخی از آنها را به بازار کتاب ایران هم معرفی می کند.

اما فارغ از این ، انتشارات مروارید از جمله ناشران نسل دوم ایران است که از سال 1340 شروع به کار کرده است و اتفاقا جزء ناشران پیشرویی محسوب می شود که در انتشار کتاب های تاثیر گذار در حوزه ادبیات ، فلسفه و ... بسیار تاثیر گذار بوده است و به نوعی شاید بتوان گفت بررسی تاریخ مروارید ، بررسی قسمتی از جریان اجتماعی و البته ادبیات جدی معاصر ایران است که ساده ترین نشانه های ان را می توان در انتشار اشعار شاعران نیمایی جست و جو کرد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 23:11 | لینک  | 

شايد اغلب آدم هاي نسل ما- متولدين بعد ۵۸ را مي گويم- "اصغر عبداللهي" را به عنوان فيلم نامه نويس مي شناسند . اما اين آقاي عزيز و عجيب كه تا بفهمد - شما خبر نگاريد  لحظه به لحظه از شما بيشتر فاصله مي گيرد و اصلا به خاطر همين هم هست كه اگر خودتان را بكشيد هم از طريق هيچ سايت جست و جو گري نمي توانيد عكسي از او پيدا كنيد ، از يار ان غار "رضا فرخ فال "و از اهالي جلسات عصر پنج شنبه "هوشنگ گلشيري" بوده است . من اين نويسنده عزيز و بسيار خوانده و نوشته را كه اتفاقا از فارغ التحصيلان  سال هاي دور ادبيات نمايشي دپارتمان تئاتر هنر هاي زيبا هم هست ، تابستان ۸۶ از طريق"محمد طلوعي" ديدم كه  از "عبداللهي" با لفظ "آقامون" ياد مي كند . تقريبا هميشه!  در هنر هاي زيبا كارگاه فيلم نامه نويسي داشت .

"عبداللهي" در سال ۱۳۶۹ مجموعه داستان " سايباني از حصير" را منتشر كرد و در سال هاي اخير هم داستان" آبي هاي غمناك بارون"  را انتشارات نيلا در مجموعه ي كتاب هاي كوچكش ، ارائه داد.

اما.... عرض كنم به خدمتان كه اين آقاي "عبداللهي" با همراهي "محمد چرم شير" عزيز كه از جمله اساتيدي است كه به حق به گردن اين نسل دانشجو هاي تئاتري حق دارد و همه ما ازش چيز ياد گرفتيم + حميد امجد + ‍ژيلا اسماعيليان - مدير انتشارات نيلا- ، بعد از تجربه دفتر هاي تئاتر نيلا در حال انتشار "دفتر هاي داستان نيلا "هستند. البته دبيري اين دفتر ها زير نظر شخص شخيص آقاي "عبداللهي " است . دفتر اول و دومش را هم به ارشاد تحويل داده اند و در انتظار مجوز. البته آقاي عبداللهي  و دوستان در حال جمع آوري مطالب دفتر سوم هستند.

 پس در اين روز هاي عجيب و غريب، به افتخار نيلا و دفتر هاي داستانش كه مطمئنم با حضور اين آدم ها كار درست درموني مي شود ؛ يك كف مرتب !

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 18:51 | لینک  | 

 

"محمد رحیم اخوت" از جمله نویسندگانی ست که امروز خودش به تفاوت های دیروزش آگاه است و به گذشته با نگاهی ژرف می نگرد . این نگاه ، دامن بسیاری  از آثار او را هم گرفته است .

البته" اخوت" آثار بسیاری دارد که با وجود انعقاد قرار داد با ناشر ،هنوز به بازار کتاب عرضه نشده است که از آن جمله می توان به رمان "نمی شود" و مجموعه داستان های "داستان های نانوشته " ، داستان های 84 " و "پائیز بود – داستان های 85" اشاره کرد .

فارغ از این ، اخوت از اصحاب دور دوم جنگ اصفهان است . در این گپ و گفت بر آنیم تا تصویر این جریان ادبی را در دوره ای که ستون های اصلی  جنگ اصفهان- نجفی ، گلشیری و حقوقی - از این شهر کوچیده اند ، را مرور کنیم .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 14:48 | لینک  | 

 

با همین دیدگان اشک آلود

از همین روزن گشوده به دود

به پرستو، به گل، به سبزه درود

 

* از زنده یاد فریدون مشیری

 

---------------------------------

تصویر، اثری از "مارک شاگال "است.

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 4:16 | لینک  |