تبليغاتX
من خواب دیده ام

 

۱. این روزها که کمی خسته ام از قیل و قال هایی که اگه حواست نباشه مثل یه باوباب کوفتی تو سرت ریشه می دوونه و ذهنت رو می پکونه، یه چند روزی درا رو بستم و تلفن ها رو بی جواب گذاشتم تا واسه خودم باشم و یه کم بخونم فقط. که حاصلش شد مرور کارهایی که از بکت به فارسی ترجمه شده و دنیای عمیقی که اغلب ما شاید تصور درستی از اون نداشته باشیم که این تصور نه از خوندن کاراش که از شنیدن تفاسیر غلط تو ذهنمون نشسته.

بعد هم افتادم به جون "ترس و لرز" کی یر کگارد که راستش ۶، ۷ سال پیش یه چند باری رفتم طرفش و بی گفت و گو از مقدمه مترجم انگلیسیش هم نتونستنم عبور کنم و نمی دونم این جادوی این روز هاست یا مفاهیم مشترکی که در ذهن من هست و باهاشون درگیرم که یه نفس، اما کند پیش رفتم و لذت بردم؛ " و مریم بانوی زیبایی نبود که در کنار زیبایی اش نشسته و کودک الهی اش پیش پای او بازی می کند..." یا " اسحاق که از کوه مریه بازگشت، چیزی را از دست داده بود که در تمام دنیا کلمه ای از آن بر زبان نیامد و آن، ایمانش بود..." دلم برای فیلم "هامون" تنگ شده؛ وقتی که هامون کتاب ترس و لرز رو می ذاشت کف دست مهشید؛ تنم می لرزه...

بعد هم، دوباره خونی سلینجر. اول این را بگویم در اینکه من آدم حواس پرتی هستم و تا حالا چند تا عینک گم کردم و گاهی حتی دنبال عینکم تو یخچال می گردم و تازه دیگران هم بسیج می شن تا همه جا رو دنبالش زیر و رو کنن، شکی نیست. حتی گاهی اوقات آدم ها خاطرات مشترکی از من و خودشون تعریف می کنن که هیچ یادم نمی یاد. اما خودم هم باورم نمی شد در این دوباره خونی ها لحظات و دقایقی رو کشف کنم که عاشق خانواده گلس بشم و بخوام سر به تن سلینجر نباشه بس که لعنتیه و کارش درسته. دیالوگ ها، پلات های دقیق، شخصیت ها و... حرص آدمو در می یاره. و البته "فرنی" وجودم رو ببینم که جیغمو در آورد." فرنی" ای که حفره های وجودی آدما رو می بینه و تاب نمی یاره و می بره و یادش می ره که خودشم فقط... اما یادم نیست که دفعات قبل هم به اینجا ها رسیده بودم یا نه!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 6:12 | لینک 

 

 ابطال مجوز كتاب ها بعد از چاپ، نياز به حكم قانوني و اثبات در دادگاه دارد كه يا بايد مدعي العموم شاكي باشد و يا اينكه شاكي خصوصي داشته باشد. به اين معنا كه در اثري به شخص خاصي توهين شده باشد. اما وقتي كه كتاب ها با اين سختگيري ها، مجوز مي گيرند، دليل لغو مجوز را نمي دانم.

شهلا لاهيجي مدير انتشارات روشنگران- ضمن اعلام مطلب فوق گفت: وقتي كتابي از ارشاد مجوز مي گيرد، ديگر از حيطه ارشاد خارج شده و به حيطه قوانين تجاري وارد مي شود. علاوه بر اين، شش سال پيش ما در پي اين بوديم كه بفهميم ابطال مجوز هاي دائمي با چه ظابطه اي تعيين مي شود. در حالي كه ارزش ها و قوانين، هيچ تغييري نكرده است. آيا رفتن يك وزير و آمدن يك وزير ديگر بايد همه قوانين را زير و رو كند؟

لاهيجي گفت: بررسي پيش از چاپ كتاب هاي بزرگسالان، صريحا در مصوبه شوراي انقلاب فرهنگي نيامده است. بلكه  اين قانون به كتاب هاي كودكان اشاره دارد. ضمن اينكه در قانون اساسي آمده است كه حقي مبني ير اضافه يا كم كردن مطلبي به كتابي كه مجوز گرفته، وجود ندارد. كما اينكه چندين سال پيش، يكي از مسئولين عالي رتبه ارشاد، به دليل ابطال مجوز دائم كتابي، محكوم شد. اوايل دوره كاري آقاي پرويز، اين نكته را به ايشان گفتيم كه بازبيني كتاب بزرگسالان، قبل از چاپ، در قانون نيامده است . ايشان هم گفتند؛" عجيبه! معاون سابق هم همين را مي گفت."

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 18:45 | لینک 

 

" علی اکبر علیزاد" چهار سال پیش اجرای موفقی از در "انتظار گودو" را به صحنه آورد و حالا با گروهی از دانشجویان تئاتر، قطعاتی از ساموئل بکت را در تالار مولوی به نمایش گذاشته است که علاوه بر اینکه از منظر تجربه کارگردانی و زیبایی شناسی صحنه، قابل توجه و تامل است، نفس عمل این استاد دانشگاه هم دست مریزاد دارد که در روزگاری که اغلب دانشجویان تئاتر، بی تجربه رشته تحصیلی شان، جذب تلویزیون و... می شوند، علیزاد و دانشجویانش، این امکان را  برای هم فراهم می کنند که باز هم در هوای گرفته تئاتر، نفس بکشند و البته از دل این هم نفسی، محصول درست و درمانی هم برای ذائقه مخاطب   اندیشمند تئاتر شکل می گیرد.

" علیزاد" در ابتدای ترجمه قطعه " فاجعه" که درامروز- وبلاگ وی- منتشر شده است، آورده، نمایشنامه فاجعه را به بهانه اجرا در جشنواره تئاتر دانشجویان در اردیبهشت ماه 87 ترجمه کردم. البته همراه با یک متن دیگر از بکت به نام صدای پا، که هر دو از متون بسیار دشوار او هستند. اما فاجعه، که به نظر من سیاسی ترین متن بکت هست، در حال حاضر بدجوری وصف شرایط تئاتری ماست که در آن هنرمندان، اعم از بازیگر و کارگردان، به یکسان تحت بدترین شرایط تئاتری کار می کنند و دهان شان به نحوی بسته است، همچنانکه خود بکت نیز این نمایشنامه را به واسلاو هاول تقدیم کرده است که در زمان نگارش نمایشنامه، در زندان به سر می برد و دهانش بسته بود اما سرش بالا. من هم این ترجمه و اجرای آن را به همه تئاتری هایی تقدیم می کنم که امسال از کار کردن محروم شدند و همیشه در بد ترین شرایط سرشان را خم نمی کنند."

با علیزاد درباره این قطعات و آثار بکت گفت و گویی داشته ام که در پی می آید؛ 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 17:5 | لینک