به سفر نمی روم
در تو سفر می کنم و
مقصد
بی قراری ِقراری ست
که ساز کرده ای
بطالت ِ لحظه هایِ چقدر حرف می زنیم
در سعی ِ بین ِ راحتی و گوشی ِ تلفن
و حاشیه ی هوس
که حرف به حرف
فاتحی در رویا ...
پرده های کشیده و
تاریکی طویل
و پرواری ِ بی پروای ِ دست های ِ سرد
که می خواهند
می خواهند
می خواهند
و بوسه
فعلی است بی معنی
که توسط لب ها تکرار می شود
تعریفِ دیگری از تاریکی ِ مکاتب ِزمین
تجربه هایی آنقدر شخصی
که شب های بی ماه را تاویل ناپذیر می کند
بطالت لحظه های چقدر دستمال کاغذی و
استیصال
شب به سر گشته ام و
پیاده روی
با " انجیل به روایت متی"
در خیابان های ِخسته ی ِ تهران
آخرین سیگار ِ سال های ِ بیست سالگی
شاخه های رُخ زده چنار پیر
و گیسوانی که ندارم تا دست های باد...
پیرزن می کشد چرخ خریدش را
چرخ خریدش را
چرخ خریدش را
در تمام ِچشم انداز ِ خیس
و سکوت
در هر گام
جفت می شود
با کفش های ِ خاکستری ام
و سیمان ِ لب ِ جدول های خیابان ولی ِ عصر
تمام می شود
تردید ناتمام این سال
و با سطرهای شکسته
نبودنت
غزل نمی شود
چهار راهی که مرکز جهان است
و خورشید برآمده
تا فقط سایه ات را
که روی خطوط عابر...
برمن گذر می کنی و این
فعل مطلق است
در سکوت جمع
که آهسته
آهسته
از خیال خاطرم...
این شعر برای توست مطلقا
بخوان!
مضطرب نمی شوم
با این سطرهای شکسته که
نبودنت
غزل نمی شود!
۱. نوار های نورانی صبح
از پاهایم بالا می آیند
و کفش هایِ خسته یِ دیشب
از رویای رقص
پای تخت جفت نمی شوند
۲. ماضی ِ بعید ِ لحظه های ِ سرخوشی
و امتداد ِ خالی ِ دست ها
نترس!
چادر سیاهی که بر فال من افتاده
تنها
گاهی
در باد می لرزد
و خداوند
مفهومی ست که با تو شناختم
آیه هایی از جنون و تباهی
که با ساز های آسمان
و لب هایی پرهیزگار...
گفتی چشم انداز کوه، برفی است
و شهر سپید شد
بگو؛ آتش
و التهاب چشم هایت را پنهان نکن!
ایمان می آورم
