تبليغاتX
من خواب دیده ام

 

دست های ازدست دادنم که عرق ...

گوشه‌ی چشم‌هایم هی خیس می‌شوند

وقتی که هیچ وقت نمی‌رسم

و جهان، کوچه‌ی بن بستی است

که جیغ‌های من

میان پنجره ها؛   بسته   بسته!

نه!

مدار پیچ پیچ مخابرات که پیچیده نمی شود

آنقدر ساده است " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ..."

که باور نمی‌کنی!

اصلا راهی برای گریز نمانده

من

درمدار دیگری

به موازات تاریکی تو می گردم

"و جهان از هر سلامی خالی ست."

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 3:24 | لینک  | 

همکارى محمدرضا درويشى با بهرام بيضايى به دنياى سينما محدود نمى‌شود و اين دو يکديگر را در صحنه تئاتر هم آزموده‌اند. نخستين بار در «شب هزار و يکم» بود که موسيقى درويشى با کار بيضايى همراه شد. ويژگى تمام اين کارها تاکنون، حضور موجز و قطره‌اى موسيقى در کل کار بوده است. اما «وقتى همه خوابيم» يکى از پرموسيقى‌ترين کارهاى هر دوى اينهاست. درويشى اين ويژگى را از جمله ضرورت‌ها و خواسته‌هاى بيضايى برمى‌شمرد که استاد ساختار کليشه را در تمام اجزاى فيلم مى‌خواسته است و موسيقى هم در اين ميان، استثنا نيست. و اصلا «وقتى همه خوابيم» چيست به جز بى‌عيارى امروز جامعه ما که از فرط تکرار به مرز کليشه رسيده است. منتها کليشه‌اى قدرتمند که انسان تنهاى آسيب ديده‌اي، مثل «نجات شک وندي» را که به خيال خودش قوى شده و ديگر ترسى ندارد يا حتى چيزى براى از دست دادن ندارد را هم له مى‌کند و تمام.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 16:8 | لینک 

 

قرار نیست

قرار که نه!

اتفاقی نمی‌افتد

رومیزی چرک روزهای گذشته

لکه‌های قهوه، شیر، چای      بسته‌ی خالی سیگار

که سی روز مدام دود می شود و

دوباره

نقطه‌ی آغاز

که دختران یائسه شاعر می شوند

نه! آقا!

انگشتان من که بوی سیگار نمی‌دهد   قضاوت‌تان را سیاه نکنید  خاطرتان را مکدر که من اصلا مگر می‌شود بدونِ....

قرار نیست اتفاقی بیفتد

اتفاق که نه!

اصلا قراری نیست

من فقط اتفاقی باز هم در امتداد خالی کوچه...

که کوچ می‌کنم

این لکه‌ی تازه از خاکستر سیگار شماست؟

دست‌های من که....

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 13:8 | لینک  | 

   

تشویش ِ هزار راهِ بیراه

سکوتِ ظلمات و

آهی

که از مرگِ آتشِ اشتیاقم

 

با تمام ندانم‌هایت، پدر!

زمین

برزخی ست جاوید

 

ومن

بی هیچ بندی

سرگردان ِ همیشه‌ی راه‌های ِ بی‌انجامم

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 1:42 | لینک  | 

« و آوريل ستم کارترين ماه‌هاست/ گل‌هاى ياس را از زمين مرده مى‌روياند/ خواست و خاطره را به هم مى‌آميزد و... » اين سطر‌ها مطلع يکى از شاهکار‌هاى شعر جهان،سرزمين هرز «تي. اس. اليوت» است که ما فارسى آن را مديون «بهمن شعله ور» هستيم. اين ترجمه که سال‌ها به صورت کپى و يا در فضاى مجازى در اختيار دوستداران فارسى زبان اين شاعر قرار مى‌گرفت، با سفر شعله ور پس از چهل سال به ميهن، که در سال پيش اتفاق افتاد، توسط نشر چشمه دوباره منتشر شد. اما در روزهاى سفر «شعله ور» به ايران، همه گفت و گو‌ها معطوف به رمان «سفر شب» شد که وى در بيست و سه سالگى نوشته بود و هنوز هم جزء رمان‌هاى شاخص ادبيات داستانى فارسى به شمار مى‌رود. اما در اين گفت و گو رويکرد ما به نوعى تاريخ شفاهى ادبيات و بررسى سياسى و اجتماعى سال‌هاى سى و چهل از منظر اهالى ادبيات است. سال‌هايى که جريان‌هاى روشنفکرى و ادبى از جريان‌هاى اجتماعى‌جدا نيست و روشنفکر، در قد و قامتى که در جريان‌هاى اجتماعى و تاثيرى که در تغيير و بهبود روند زندگى جمعى داشت، تعريف مى‌شد. مرور گذشته و تاريخ و زنده شدن نوستالژى‌ها هميشه از اهميت بسزايى برخوردار بوده و است .
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 19:32 | لینک  | 

 

"من خواب دیده ام" برآیندی از دو سال زندگی من است. از علایق، نوشته ها، ترس ها، جیغ ها، کار های مطبوعاتی، رویا ها، شوخی ها و....

دو سالی که سخت بود، خوب بود، پر از کتاب و فیلم و موسیقی و استیصال و قهقاه خنده و شیطنت و حماقت و اشک و هزار تا پارادوکس دیگر! مثل همه ی سال های دیگر، منتها توی این دو سال محور تمام این موج ها و انتخاب ها و گریز ها، دغدغه های اصلی من بود که کم کم شمارش معکوس را با هوش ناخودآگاهم حس کرده بودم انگار...

اما از ابتدای این سال- ۱۳۸۸- میلی به این فضا و نوشتن در آن ندارم. البته خیلی پایداری کردم و مثل همیشه، خودم را توی رودروایسی انداختم و یاد دوستان خوبی که در این محیط داشتم افتادم  و دوستانی که شاید فاصله های جغرافیایی مان از هم، باعث می شد که در محیطی دیگر امکان دیالوگ و ارتباطی از این دست نداشته باشیم و....

دیروز هم دو تا پست تیکه پاره نوشتم که البته تحت تاثیر مطالعات این روز هایم، زبان کهنه ای داشت. اما به دلم نمی نشیند. قلبم اینجا نمی تپد و انگار  که" تنفس هوای مانده..." و باز دور زدن و دور زدن و دور زدن. این روز ها که هست و در راه است، مال اینجا نیستم. می دانم.

کیلیک کردن روی آیکن حذف وبلاگ ساده است. اصلا حذف و ویرانی از روزگار آدم تا امروز راحت تر از ساختن بوده و هست. اما می خواهم این صفحه، مانند دفترچه خاطراتی در قفسه ای از دنیای مجازی باشد. با همه ی نشانه هایش از مریم سال ۸۶ و ۸۷. شاید سالی دیگر بازگردم و ادامه دهم. شاید هم نه...

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 7:40 | لینک 

 

به آن وقت

که ابتدای این قصه بود هنوز

خودت بودی و

           برقی که در چشم ها...

 

تاب تاویل این حجاب ندارم و

تای تمت

که در تو عاصی گشته ام

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 17:31 | لینک 

 

من مجهولی از تمام ناگفته هایم

پدر!

این ترس که به قامت من دوخته ای

از  طرح های  عتیق مزون این سرزمین است

گزینه ای مطلق

در اعماق ذهن تو

که دیگری را نمی شناسد

 

افعال فراموشی

که چون به زبان آیند

به خلوص و رهایی رسم و آفتاب ...

 

 این ترس اما

       که به قامت من دوخته ای

پنهانم می کند در سایه ی سکوت

و کسانی

که مرا نمی شناسند و

                        لبخند می زنند

چونان که تو

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 4:14 | لینک  |