بالاخره
سرم را
زیر آب می کنم و
بالا نمیآورم
این کلمات تاریک
که روی صورت شما بالا آوردهام
تمام سهم من از ارثیهی پدری است و
خیابانهای این شهر
که ریخته ریختگی ِ مدام و فرسودگیهای همیشهی هر لحظه را
تلنبار میکردم می کردم در دلم
و تاریکی دم کشید و بالا آمد
تا روی صورت شما اینجا اینجا
"برای آب حرف بزن! فقط!"
مادرم همیشه می گفت و
گفت تا سرم را زیر آب کردم
و کلمه کلمههای آب
روشن و سرد
دهانم را پر کرد
" برای آب حرف بزن! فقط!"
مادرم همیشه میگفت و
گفت
نفسهای سی ساله که خسته نمی شوند
هر چند خسته
خستهیِ خسته که بشویم
این بار
تقسیم نمیشود
از چه بگویم
با تو
که همیشه دیگری هستی و
میمانی
دلشورهیِ مدام
که در شیب ِ احساسات ِ نمیدانم چرا
میروم تا ته
و میتکانم
میتکانم
تکه تکههای آفتاب و سرانگشتهایت را
ازاین ملافهها که عوض میشوند
مدام
و زیر ِ زیر ِناخنهایم
تمیز نمیشود
از این هراس چرکی
که نبودنت را
تقدیر ِ سطرهایِ سفیدِ ملحفه میکند
از چه بگویم؟
با تو که
همیشه
دیگری هستی و
می مانی
بیداری
در نگاه مقدس خورشید
در تکثر نقرهای ماه در پنجرههای شب
تا متبرک شود
این جزیره فرسوده
از تاریکی خواب و فراموشی مدام
و انعکاس صدای کودکی
که در گردش انوار فانوسهای دریایی گم شد
بیداری
و قاطعیت خطوط شکستهی حرفهایی
که خطوط صامت لبهایم را لرزاند
دستی که برای آخرین خداحافظی بالا می آید
به تنهایی پریشان بید
و عریانی لرزانش
در خاطرات زمستانی
سوگند خورده است
" پیمان اسماعیلی" یک روز بعد از قهرماني استقلالیها به روزنامه آمد. روزی که استقلالیهای تحریریه شیرینی می دادند و اسماعیلی لبخند زد که؛ " به پرسپولیسی ها که شیرینی قهرماني استقلال را تعارف نمی کنند."
قرار مصاحبه ما اصلا به خاطر مجموعه "برف و سمفونی ابری" بود و فضای غریبی که داستان های اسماعیلی در این مجموعه دارد و البته استخوانبندی درست و درمان داستان ها که بسیار چشمگیر است. این روزها اسماعیلی هم سعی میکند رمان بنویسد و به قول خودش، کتاب بعدیاش دیگر مجموعه داستان نخواهد بود.
فکر می کند؛ در رمان فرصت بیشتری برای خلق یک جهان مستقل از آن خود دارد. اصلا یک بخش مهمی از فرایند نوشتن برای این نویسنده، همراه با خلق چیزهایی است که در نهایت خواننده را وارد یک اتمسفر جدید میکند که برای او ناشناخته است و تمایل به کشف آن دارد.
"جیب های بارانیات را بگرد" نام نخستین مجموعه داستان وی است. منتها "برف و سمفونی ابری" با فاصله ای چشم گیر از مجموعه داستان اول، قد کشیده است و در این روزگار بی برگی ادبیات داستانی ما، نوید نویسندهای خوش قریحه و سختگیر را می دهد. در طول مصاحبه سعی کرده ام پرتره ای از این نویسنده، برای مخاطبان بسازم و به زوایای نگاهش به جهان داستان سرک بکشم.
ادامه مطلب
بوی خون میدهد این سنگ
سابقهی قضاییاش را اما...
نه!
نخستین سطرهای شعرهای کودکیات را زمزمه کن!
پرهای کلاغها هم که ببارند
سیاه
سیاه
ذهن من به قابیل ختم نمی شود
قرار ظریف سنگ و جمجمهی من!
و مادر شعری میشوم
که شکوفه میزند
و پرهای ریختهی خیالهای تاریکم
که آوارهی تمام خیابانهای شهر
خوابهایم جعل نمیشوند
در تاریکی ممتدی
که خیال تو
لحظهای میدرخشد و
واقعیت عریانی پاهایت
که آونگ از طناب دار
کنار میلههای پنجره
قرص های خواب
دستهای سپید و سبک فرشتگان هستند
معجزهای
تا در حفرهای از تاریکی ابدی
قراری باشد با دست هایت
که روزی میخواستم، میخواستم، میخواستمشان
و فقط طناب نگاهت بود و
سکوت
که دستهایم را میبست
دیگر
"یک ماه و
هزار در هزار ستاره"
شبهای مرا به رویای تو پیوند نمی دهند
من
مدام از خواب میپرم
و دست های فرشتگان
از روزگار بیداریام
کوتاه است
در نگاهت راه نمی روم
میرقصم
دستهایم
که از روی حروف سیاه روزنامهها
دستهایم
که از میان اضطراب تیترهای سیاسی این روزها...
آوریل ِ تمام و
رخوت کلمات ناگفته
و تعلیقی که از پایه های صندلی خالی بالا میرود
ماشه را شما چکانده اید
نگاه ِ جاری ِ میان میز ها
بوی باروت می دهد
حرف بزن!
با این لیوان ِ چای گرم نمیشوم!
اصلا تا رمان ننويسى که نويسنده نمىشوي.» اين را حميد رضا نجفى مىگويد که اين روزها را مشغول نوشتن يک رمان است. مىگويد؛ «از زندگىام برايش گذاشتهام» گفتم؛«مىخواهيد خبر رمان را فعلا ننويسم» گفت؛ «نه! بنويس! بگذار دست کم به خاطر حرفى که به شما زدهام خودم را موظف بدانم که تمامش کنم.»
ادامه مطلب
