بوی نخستین غرایب زمین را می دهد
این برف و سکوت
که انتهای داغ مرداد...
اضطراب تیترهای سیاسی
در چاپخانه فرسوده می شود
و با سکوت تو
این روزنامه سپید سپید
گرسنگی و چای داغ
و این دست ها هیچ وقت به هم نمی رسند
خدا کند میان رگبار نگاه هایت
فرصتی باشد
به اندازه ی یک آه
تا نگاهی به این دست ها بیندازی
خدا کند یکباره دیوانه شوی
پیش از آن که سفر
پیش از آن که مرزهای قطب جنوب تا همین تحریریه ی کوچک ما
پیش از آن که خواب و برف
از زیر ِ
زیر ِ
ناخن هایمان بالا بروند
شکل نخستین غرایب زمین است
طرح قدم های تو
که راز برف و سکوت را
می شکند
پيش از انتشار نسخه فارسى رمان «کلنل» ترجمه آلمانى آن منتشر شد.ترجمه اين کتاب توسط بهمن نيرومند به انجام رسيده است.محمود دولتآبادى در گفتوگو با خبرنگار حياتنو ضمن تاکيد مطلب فوق گفت: من مايل بودم و هستم که اين کتاب ابتدا به زبان فارسى و در ايران منتشر مىشد به همين خاطر هم يک سال پيش، اين کتاب را به انتشارات چشمه سپردم تا براى کسب مجوز نشر به ارشاد فرستاده شود. متاسفانه در مورد مجوز اين کتاب از سوى وزارت ارشاد تعلل شده به اين معنا که هيچ پاسخى به ما ندادند. حتى از عدم مجوز و يا اصلاحيه هم صحبتى نشد. اين نکته را بگويم که امکان انتشار اين کار به زبان فارسي، در خارج از کشور هم وجود داشت. اما من مايل به انتشار نسخه فارسى آن در خارج از ايران نبودم و با اميد انتشار اين کتاب در ايران، با انتشار ترجمه آلمانى اين کتاب هم در سوئيس موافقت کردم.نويسنده کليدر گفت: نحوه کار ناشران آنجا به اين ترتيب است که از هنگام عقد قرارداد با نويسنده براى انتشار يک کتاب تدارک ديده مىشود. اين کار از مرحله سرمايهگذارى و ارزيابى کتاب براى انتشار ترجمه، ويرايش، معرفى و... انجام مىشود. بعد از حدود يک سال که کتاب به ارشاد فرستاده شده بود و هيچ اتفاقى در اين زمينه نيفتاد و با توجه به اينکه ناشر سوئيسى هم هزينههاى چاپ ترجمه آلمانى اين کتاب را پرداخته بود ديدم بهتر است اين کار انجام شود و نسخه آلمانى آن منتشر شود.دولتآبادى خاطرنشان کرد: شايد وجه تسميه کار هم ايجاب مىکند که اگر قرار بر انتشار اين رمان به زبان دوم باشد ابتدا در زبان آلمانى منتشر شود . چرا که نخستين شخصيت نظامى مدرن ايران، افسر خلبان کلنل محمد تقىخان پسيان که ياد او بخش وسيعى از خطوط سپيد اين کتاب را پر مىکند در پروس – آلمان – تحصيل کرده است.
آنقدر اندوه ندارم
که شاعر شوم
در امتدادِ راه هایِ رفته
سرگردانم
و تو
با همین سطرها
تمام می شوی
اتفاق تازه ای نیست
قایق کاغذی
در نیم روز ِ آب هایِ خسته
نم می کشد و
فرو می رود
و بال هایِ سپیدِ اسب هایِ دیوانه
این دریا را
ورق
نمی زنند
شب بود و ماه بود و دهان های ما بسته است
از پشت درخت ها ست آقا!
کلام برگ ها
در سر خیابان می پیچد و
ماشین ها
دیوانه می شوند لابد
که بوق می زنند
مرد سوخته ی کنار خیابان هم
فقط "سلطان قلب ها" را با سوت می زند
ما در سکوت
در پیاده رو ها
جاری شدیم
از کنار حرکت ظریف کلت های کمری شما
که در چهارخانه ی پیرهن تان
در آشپزخانه
بیهوده هول می کند مادر
که کارد از دستش می افتد
و لب های سرامیک ها می پرد
و از زخم های خانه ی ما خون می رود
ما در سکوت
جاری می شویم فقط
شب بود
ماه بود
و دهان های ما بسته است
---------------------------------------------------------------------------------------
نام این شعر از آن نخستین مجموعه داستان" هرمز شهدادی" است.
خانه ها
از زخم های کوه
سرکشیده اند
ابر ها و پرندگانِ عام الفیل ِ دوباره ی این شهر
و سنگ
کلمه ای ست
که در دهان شاعر
سخت می شود
و شعر
از دل کوه می جوشد
انتهای تاریکی و
سکوت
و رویا
دریچه ای ست
به موج هایی که می شورد
شن های ساحل را و
نفس های تو را
هر شب
که تنهایی تنت شرطی می شود و
من
می وزم میان موهایت
ریخته
ریخته
تا بلرزد
ریشه هایت
از هوس
دل میزند
سرانگشتهای من
هنوز
از تهنشین پوست گرمِ پار
پیرار
سال که گذشت
تو نیستی و
جهان
با نامها تعریف میشود فقط
دیگر
طبقهی چهارم خوابهای ما
در این مکان نمی گنجد
دری که باز میشد
به صدای قدمهای تو
که بالا میآمدند
از پله
پلهها
و نگاه من پر میشد از خطوط تنت
از لبها
یک دقیقه سکوت
این فضای خالی و
مشتی
که ساختمان را
بر زمین کوبیده است
بر کف
و خاطره قد میکشد و بلند
در ذهن من
زیر پوست سرانگشتهایم
حسی قدیمی
دل میزند
میزند
با تک تک ستارهها
از پشت ابر
امشب