تبليغاتX
من خواب دیده ام

 

نور

از پشت ابرها تعریف می شود

و من

 با نخستین باران پاییز

که از پیچ باد و خم برگ ها

 

دست هایم را بگیر

این کودک

تمام مرا بلعیده است

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 17:7 | لینک  | 

ماموران يگان انتظامى ‌دادگسترى تهران به همراه نماينده ستاد اجرايى فرمان  امام، 24 مردادماه سال جارى تئاتر پارس را پلمپ کردند. اين در حالى است که چندى پيش محسن پورمحمدي، رئيس اداره املاک سازمان فرهنگي- هنرى شهردارى تهران از تصميم شهردارى تهران و ستاد اجرايى فرمان حضرت امام، مبنى بر تحويل ساختمانى از سوى شهردارى به آن ستاد، در ازاى تئاتر پارس خبر داده بود. صباح کوهى در گفت‌وگويى با ايسنا، يک روز بعد از اين اتفاق گفته بود؛ اگر مسئولان مربوطه، به‌رغم دستور شهردار تهران به پيگيرى اين ماجرا نپردازند، تئاتر پارس به مزايده گذاشته مى‌شود و سرنوشت آن هيچ معلوم نيست.
از بداقبالى من است شايد که دچار اين دايره سرگردانى شده‌ام که نخستين گزارش مطبوعاتى‌ام را درباره تئاترهاى لاله‌زار قلمى‌ کردم. هشت سال پيش در مجله هنرهاى نمايشى و در اين هشت سال در رسانه‌هاى مختلف سرنوشت رو به افول اين تئاتر‌ها را دنبال کرده‌ام و هر بار و به هر دليلى به سراغ صالح پناهى رفته‌ام که تمام عمر و زندگى و جوانى‌اش را در تئاتر لاله‌زار گذاشته است و البته تئاتر نصر. اصلا همو بود که هشت سال پيش، گوشه و کنار تئاتر نصر را به من نشان داد؛چشم‌انداز کارگاه دکور تئاتر نصر را بر حياط گراند هتل که اين روزها به انبار الکتريکى تبديل شده است، سقف بلند تئاتر نصر با رديف لته‌هاى دکور‌هاى نقاشى شده که با ريلى پايين مى‌آمدند، اتاق‌هاى استراحت بازيگران، سرويس‌هاى خراب بهداشتي، اتاق مديريت، دکتر والا... همو که صالح دوازده ساله را به تئاتر نصر آورد و پناه داد و شايد تمام زندگى‌اش را با اين خواب و خيال‌ها به هم ريخت. آن روزها، عمو صالح تئاترى‌هاى لاله‌زار به سقف تئاتر نصر که نگاه مى‌کرد؛ آه مى‌کشيد! آه مى‌کشيد که اين سقف آتش گرفته بود و عمو صالح به دستور دکتر والا، تمام شيروانى را از پشم شيشه و ورقه‌هاى آلومينيومى‌ عايق کرده بود تا ديگر نسوزد، خراب نشود که خانه دلش بود آنجا و حالا مدام آه مى‌کشد. آه مى‌کشد. اصلا سينه اين پيرمرد موزه خيابان لاله‌زار است و نمى‌دانم چطور مى‌شود که يک دفعه تمام لامپ‌هاى الکتريکى‌هاى لاله‌زار نمى‌ترکد و اين خيابان در تاريکى و سوز حل نمى‌شود از اين همه آه. قرار بود تئاتر نصر موزه شود، سه سال پيش. در افتتاحيه جشنواره آئيني- سنتى بود که حسين پارسايى زير نور فلاش‌هاى دوربين‌هاى عکاسى رسانه‌ها آمد و اين خبر را داد. عمو صالح هم آمده بود. با تمام جانش. عزت‌الله انتظامى ‌هم بود. محمود استاد محمد هم. همه آمده بودند. اما صندلى‌هاى تئاتر نصر خاک گرفته بود و اتاق‌هاى زير شيروانى هم و دوربين‌ها عکس مى‌گرفتند. هيچ اتفاقى نيفتاد. درهاى تئاتر نصر بسته شد و ديگر هيچ کس را راه ندادند. قرار بود آنجا موزه بشود و تا سال بعد افتتاح. اما هيچ اتفاقى نيفتاد. اين روزها که با عمو صالح حرف مى‌زنم ، باز هم آه مى‌کشد؛ هفته‌اى سه روز که بى‌کارم، مى‌رم لاله‌زار. تئاتر نصر رو که بستن، مى‌رفتم تئاتر پارس. اما اونجا رو هم بستن! اما من بازم مى‌رم و بو مى‌کشم. درهاى تئاتر نصر ديگه بسته است. کارگرها کم شده‌اند. کار نمى‌کنند. فقط دو، سه تا کارگر افغانى هستن که نگهبانى مى‌دن! ديروز رفتم دم در تئاتر دهقان! تئاتر نصر! توى خاطره‌هاى خودم مى‌چرخم! خانه اول من تئاتر نصر است... معلوم هم نيست چه مى‌شود!
عمو صالح آن سال‌ها هم آه مى‌کشيد. اما حالا آه‌هايش سرد است و سرمايى در خطوط تلفن مى‌دود که ما هر دو سکوت مى‌کنيم. نمى‌دانم چطور بايد با مردى خداحافظى کنم که تمام زندگى‌اش را پشت آن درهاى بسته جا گذاشته است

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 10:0 | لینک 

کار نمى‌کنم... فعلا کار نمى‌کنم... نه!... تو جشنواره امسال نيستم و...

اينها جملاتى است که اين روزها زياد شنيده‌ايم. اين سال ها. آنقدر که ديگر براى مان عجيب نبود که يک شبه به بهرام بيضايى اعلام کنند که نمايش «مجلس شبيه در ذکر مصائب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس نويد رخشيد» پس از بيست و چهار اجرا از صحنه برچيده مى‌شود. براى مان عجيب نيست که نمايش « شکار روباره » على رفيعي، پس از سال‌ها دورى از تئاتر، درحال و ساعتى روى صحنه بيايد که عملا نيم بيشتر سالن خالى است. نمايشى که به زعم اهل فن، از شاهکارهاى تئاتر سال‌هاى اخير است اما قربانى برنامه‌ريزى‌هاى غلط تالار رودکى شد. ساعت شش عصر و طرح ترافيک هنوز تمام نشده است که« شکار روباه‌»قربانى تالارهاى خالى مى‌شود. سال‌هاست... سال‌هاست که خيلى‌ها را روى صحنه تئاتر نديده‌ايم. يا ديده‌ايم اما نه با متن‌هايى که خود مى‌خواسته اند. هر چند جلال تهرانى که نمى‌خواهد نامش در اين گزارش آورده شود، آخرين کارش را که به روى صحنه آورد«هى مرد گنده...» بود که درخاطره بسيارى از مخاطبان تئاتر ماند، فقط براى دو هفته! کارى که اتفاقى به شمار مى‌آمد درآن روزگار و استقبال خوبى هم از آن شد ...چند سال مى‌گذرد؟چند سال؟ که حالا جلال تهرانى مى‌گويد؛ من خودم نخواستم کار کنم و درطى اين چهارسالى که کارنکرده ام، مصاحبه هم نکرده‌ام، در مطبوعات هم حضور نداشته ام... و ترجيح مى‌دهم که در اين گزارش شما هم نامى از من برده نشود! البته خودتان مى‌توانيد به موضوع بپردازيد، اما از من مطلبى نقل نشود لطفا!
لطفا کسى حرف بزند! حال همه ما خوب است، آقاى ايمانى خوشخو! حق با شماست! که به صراحت مى‌گوييد؛ هيچ نمايشنامه‌اى در چهار سال گذشته با جواب منفى مواجه نشد و در يک تعامل بود که دوستان هنرمند با مديريت نمايشى کشور مى آمدند و موضوعات در يک بحث، تفاهم و ديالوگ حل مى‌شد و ما پاسخ منفى براى هيچ نمايشنامه‌اى نداشتيم.
حميد امجد که سالهاست در سالن‌هاى تئاتر نديده‌ايم‌اش، مى‌گويد؛ من که اصلا در جريان اين چيزها نيستم. چون پيش ازاين چهار سال، من هم تماشاگر و هم کارگردان تئاتربودم، اما الان ديگر نه تماشاگر تئاترم و نه کارگردان. حتما اين هم ازموفقيت‌هاى اين چهارسال است. رابطه من که با تئاتر، قطع قطع شده است و چون هيچ ارتباطى با اين فضا ندارم، نمى‌توانم در اين زمينه حرف بزنم.
چرا هيچ کس چيزى نمى‌گويد، آقاى ايماني! سقف تازه تعمير تئاتر شهر، اين همه سکوت را تاب نمى‌آورد. انگار همين تازگى‌ها بود که کتايون فيض مرندى دربارى شخصيت زن نمايش «پيچ تند» مى‌گفت؛ ديالوگ‌هاى ژانت در بازبينى اجراى عمومى حذف شده است. اگر اين کاراکتر به برجستگى شخصيت مرد نمايش نيست، به همين خاطر است. اميدوارم اين اتفاق براى هيچ گروهى تکرار نشود.
شما که معتقديد: اگر طى اين 30 سال در دوره‌هاى مختلف کارهايى شده، اما به عقيده بنده شايد يک نقيصه مهم اين بود که فاصله بين هنر و مردم زياد شد و هنر تبديل به کالايى لوکس شده بود و مخاطبان آن نيز يک عده‌اى افراد خاص بودند. يعنى مردم به شکل عام کمتر ديده شدند در مجامع هنري. همين امر باعث شد که در ذهن برنامه‌ريزان هنرى کشور هم اعتبارات و جايگاه در همان حد يک گوشه ناچيز طراحى شود.
بنابراين وقتى که هنر جز ضروريات زندگى افراد نباشد طبيعى است که حمايت‌هايى در حد فعاليت‌هاى مهم در موردش صورت نگيرد.
آقاى ايمانى خوشخو به فارس گفته ايد: مهم‌ترين کارى که طى اين 4 سال گذشته شد اين بود که با حمايت خود هنرمندان عزيز مردم به شکل عام به صحنه هنر کشور آمدند. سالن‌هاى تئاتر يکباره شلوغ شد و اگر روزى تماشاگران سالن‌هاى تئاتر بين 30 تا 40 درصد بود و در بسيارى از تئاترها تعداد بازيگر از تماشاگر بيشتر بود، در اين دوره تئاترهاى زيادى بود که مردم مدت‌هاى زيادى را براى تهيه بليت آن در صف مى‌ايستادند حتى در فصول سرد سال و اين موضوع نشان‌دهنده مردمى شدن هنر در 4 سال گذشته است.
اين حرف‌ها را که مى‌زنيد، ازاين همه شلوغى‌ها که مى‌گوييد، دلم براى اسفند پارسال تنگ مى‌شود، براى اجراى « شکار روباه» که ديده نشد، براى صندلى‌هاى خالى تالار وحدت در ساعت شش عصر درحالى که روى صحنه يکى از اتفاق‌هاى تئاتر اين چند سال اجرا مى‌شد. سکوت تا اينجا هم ادامه دارد، وقتى که مى‌گوييد: حتى جنس مخاطب نيز در اين سال‌ها عوض شد. اگر زمانى تنها دانشجويان مخاطب سينما و تئاتر بودند در 4 سال گذشته مردم عادى از همه قشرها پايشان به سالن‌ها باز شد و اين يعنى رونق عرصه هنر. نهايتا وقتى ما به يک آمار مخاطب شش ميليونى تئاتر در سال قبل مى‌رسيم. آمارى بسيار تعيين‌کننده است و اين آمار ذهن برنامه‌ريزان کشور را تغيير خواهد داد که هنگامى هنرى در کشور 6 ميليون مخاطب دارد بنابراين بايد ما فکرى اساسى براى آن انجام دهيم.
چه بگويم در برابر اين ارقام که قد مى‌کشند و بلند! اما صندلى‌هاى تالاروحدت خالى بود، درست درهنگام اجراى «شکار روباه» ! چرا اين تصوير ازذهن من پاک نمى‌شود، وقتى همه چيزخوب و رو به راه است. لابد من خواب ديده ام و در خواب به تئاتر رفته‌ام، اگر نه در اين چهار سال که نمايشنامه‌هاى محمد چرم شير اجرا مى‌شدند. اصلا چرم شير که دور نبود از تئاتر اين مملکت، چهار سال بين دو کارعليرضا نادرى فاصله نمى‌افتاد تا عمل قلب باز تا گلايه‌هاى خسته محمد چرم شير! اصلا خواب مانده‌ايم ما همه! يا اينجا نبوده‌ايم اصلا که اين همه را نديده‌ايم! حال همه ما خوب است! اما تو باور نکن!
 
------------------------------------------------------------------------------------------------
این یادداشت در روزنامه حیات نو ،5 شهریورماه 1388 منتشر شده است.
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 10:26 | لینک  |