پایه های تخت را می خورد و
بالا می آید
بیماری
و خورشید مثل هر روز
برای ساعت هایی فقط
پشت این پنجره را روشن می کند و می رود
از همین حالا پیدا ست
کسی که از این سطر
تا سطر بعد
غلت می زند
خس خس نفس هایش
انعکاس هنوز است
که تاب می آورد می خندد سرفه می کند
اتفاق اصلا از کار افتاده است
چرا یک انار ملس
بی مقدمه
روی این شعر قل نمی خورد ؟
و باران که می زند
این کاغذ
خیس سطرهای ناب شعر جهان نمی شود ؟
فقط رفتگر پیر
هر صبح با حرکاتی مورب دقیق
برگ های زرد ذهن مرا جارو می کند می کند
پیش از آن که بمب ساعتی
در عمق خواب های هفت سالگی ام منجمد شود
اتفاق اصلا از کار افتاده است
من غلت می زنم غلت می زنم
و این واژه این هنوز تعریف نمی شود
پرتغال و خواب عصرهای ساکت پاییز
و تمام نفس های من
که به شکلی ظریف
پر از عفونت است
و این ها که از انگشت های من می چکد
می چکد
می.... خطوطی ست از روایت های اصلی قلب من
دیگر پاهایم را حس نمی کنم
و نیروی جاذبه
دلیل نمی شود که سیب
پس از تجربه ی پرتاب
دوباره به زمین باز گردد
شما کجای این داستان را گرفته اید
که اصلا فشار دست هایتان را حس نمی کنم
فقط صدایتان در تاریکی می پیچد
که در هزار بلند گو "خانم پرستار" را پچ پچه می کنید
خانم پرستار
با صدای قدم هایش
که می پیچد
می پیچد
و انگار کسی
از آن ته
روی تمام این خطوط
ملافه می کشد و
پیش می آید
در من گوری عمیق قد می کشد
که با یک حرکت ساده
می تواند تمامم کند
پیش از آن که باز
تمام فعل های من
روی میز ماضی بعید
زیر سایه ی سفید و چرک و کهنه ی ملافه ها
صرف شوند
پشت سیگارهای آتش به آتش سوخته
پشت چای های نیم خورده سرد تلخ
پشت میز
در من گوری از کلمات است!
پاره می کنم
خواب ناتمام قرص های خواب و سطرهای ناتمام
بی پیام و حرف
تمام می شوی و
بی تو هیچ چیز تمام نمی شود
شهريار مندني پور که هوشنگ گلشيري سال ها پيش گفته بود، اگر عبايي داشتم آن را به مندني پور مي بخشيدم- مصاحبه کننده از ارجاع به اين نقل قول هيچ منظوري ندارد جز ارادتي محض به نويسنده «بره گمشده راعي»- که البته و اتفاقاً هم هيچ وقت از شاگردان و حاضران هميشه در جلسات عصر پنجشنبه نيز نبوده است، مگر گاهي و به ذوق برکت ديدار با گلشيري و همکلامي و ارائه کاري تازه که نويسنده را از شيراز مي کشاند تا تهران و جلسات عصر پنجشنبه. اما انگار زمان گاهي به ديگران و به ما ثابت مي کند که برخي نازکاي پيچش مو را چگونه مي بينند و ما بعدها، بعد آن را زندگي مي کنيم. در هر حال مدتي است که ترجمه انگليسي رمان «سانسور يک داستان عاشقانه ايراني» مندني پور به زبان انگليسي و در چند کشور منتشر شده است و يک جست و جوي اينترنتي کافي است تا ببينيم اين کتاب با چه اقبالي در جرايد انگليسي زبان مواجه شده است. در هر حال، اين اتفاق بهانه يي بود براي مصاحبه يي ديگر با نويسنده «دل دلدادگي»، هرچند از راه دور و به لطف خطوط اينترنتي. اين نکته را هم ناگفته نگذارم که پرسش هاي ارسال شده براي مندني پور، بيشتر از اين تعداد بود که پاسخ داده شده است اما از پس سوال هايي که براي وي ايجاد مي شد و نبود برخي روزنامه ها و الخ... ترجيح دادم بي هيچ پرسشي، به همين قدري که او خواسته است، اکتفا کنم و همين سطرها منتشر شود تا يادي باشد از صداي قلم مندني پور در گوش ادبيات امروز اين ديار، يا نه ريتم حرکت انگشتانش روي صفحه کليد کامپيوتر تا داستاني که در سپيده به اتمام مي رسد و به قول خودش در ارواح شهرزاد؛ قراري که نمي ماند و باز داستاني ديگر يا شخصيتي ديگر از خيال و تاريکي سر مي کشد تا قرار نويسنده را با خود ببرد و وسوسه نوشتن...
ادامه مطلب
موج بر می دارد و
تن می زند به تنم
سکوت
نگاه محض
و این
تقدیر نخستین سطرهایی ست
که به نام تو و اضطراب
تمام روز
تمام روز
کلمات
از سطر سطر انگشت هایت می ریزد
و من
خاطره ی خلخال ها را هم فراموش کرده ام
لال
تا این آفتاب کال
کی
سنگ های پیاده رو...
