جنون
در ظهر ظهیر الدوله باد می کند
و برگ ها
لاشه های پاییزند که روی زمین
و ابر
ـ معلوم نیست باران ببارد
این تمام فهم من از آسمان بی اعتنا ست ـ
و پسرهایی
که تمام کتاب ها را زیر و رو می کنند
به دنبال تو!
همینگوی عزیز!
تفنگ لعنتی ات را
کجا گم و گور کرده ای؟
کوه و بلندای سپید
و من
از عمیق دره
سر به آسمان می کشم
تا بشورد
بشورد از پیشانی ام
باران
که باز منتشر می شوی در تک تک کلمات
و از مرزهای خاطره
گذشته ای!
چکه می کند
از این خواب
خون
به تمام ملافه ها نشت می کند
و استخوان های پدر
از غایت درد
بی خواب شده اند
دریا
در سقف تاریک، موج بر می دارد
و مرغ های دریایی
جیغ می کشند و از خواب صریح زمستان
بیرون می زنند
تمام
تمام
تمام ِ خودم را
در کلمات
کلمات
کلمات
گریه می کنم
و تمام نمی شوم!
بسم الله آغاز نمی شود
و رنج کلمات
از میز چکه می کند
تا پیشانی من
که سوراخ
سوراخ
انبار تاریک خاطرات خیس
و تو
که در را باز می گذاری
تا باز نگردی
پایه های تخت را می خورد و
بالا می آید
بیماری
و خورشید مثل هر روز
برای ساعت هایی فقط
پشت این پنجره را روشن می کند و می رود
از همین حالا پیدا ست
کسی که از این سطر
تا سطر بعد
غلت می زند
خس خس نفس هایش
انعکاس هنوز است
که تاب می آورد می خندد سرفه می کند
اتفاق اصلا از کار افتاده است
چرا یک انار ملس
بی مقدمه
روی این شعر قل نمی خورد ؟
و باران که می زند
این کاغذ
خیس سطرهای ناب شعر جهان نمی شود ؟
فقط رفتگر پیر
هر صبح با حرکاتی مورب دقیق
برگ های زرد ذهن مرا جارو می کند می کند
پیش از آن که بمب ساعتی
در عمق خواب های هفت سالگی ام منجمد شود
اتفاق اصلا از کار افتاده است
من غلت می زنم غلت می زنم
و این واژه این هنوز تعریف نمی شود
پرتغال و خواب عصرهای ساکت پاییز
و تمام نفس های من
که به شکلی ظریف
پر از عفونت است
و این ها که از انگشت های من می چکد
می چکد
می.... خطوطی ست از روایت های اصلی قلب من
دیگر پاهایم را حس نمی کنم
و نیروی جاذبه
دلیل نمی شود که سیب
پس از تجربه ی پرتاب
دوباره به زمین باز گردد
شما کجای این داستان را گرفته اید
که اصلا فشار دست هایتان را حس نمی کنم
فقط صدایتان در تاریکی می پیچد
که در هزار بلند گو "خانم پرستار" را پچ پچه می کنید
خانم پرستار
با صدای قدم هایش
که می پیچد
می پیچد
و انگار کسی
از آن ته
روی تمام این خطوط
ملافه می کشد و
پیش می آید
در من گوری عمیق قد می کشد
که با یک حرکت ساده
می تواند تمامم کند
پیش از آن که باز
تمام فعل های من
روی میز ماضی بعید
زیر سایه ی سفید و چرک و کهنه ی ملافه ها
صرف شوند
پشت سیگارهای آتش به آتش سوخته
پشت چای های نیم خورده سرد تلخ
پشت میز
در من گوری از کلمات است!
پاره می کنم
خواب ناتمام قرص های خواب و سطرهای ناتمام
بی پیام و حرف
تمام می شوی و
بی تو هیچ چیز تمام نمی شود
موج بر می دارد و
تن می زند به تنم
سکوت
نگاه محض
و این
تقدیر نخستین سطرهایی ست
که به نام تو و اضطراب
تمام روز
تمام روز
کلمات
از سطر سطر انگشت هایت می ریزد
و من
خاطره ی خلخال ها را هم فراموش کرده ام
لال
تا این آفتاب کال
کی
سنگ های پیاده رو...
نور
از پشت ابرها تعریف می شود
و من
با نخستین باران پاییز
که از پیچ باد و خم برگ ها
دست هایم را بگیر
این کودک
تمام مرا بلعیده است
کار نمىکنم... فعلا کار نمىکنم... نه!... تو جشنواره امسال نيستم و...
بوی نخستین غرایب زمین را می دهد
این برف و سکوت
که انتهای داغ مرداد...
اضطراب تیترهای سیاسی
در چاپخانه فرسوده می شود
و با سکوت تو
این روزنامه سپید سپید
گرسنگی و چای داغ
و این دست ها هیچ وقت به هم نمی رسند
خدا کند میان رگبار نگاه هایت
فرصتی باشد
به اندازه ی یک آه
تا نگاهی به این دست ها بیندازی
خدا کند یکباره دیوانه شوی
پیش از آن که سفر
پیش از آن که مرزهای قطب جنوب تا همین تحریریه ی کوچک ما
پیش از آن که خواب و برف
از زیر ِ
زیر ِ
ناخن هایمان بالا بروند
شکل نخستین غرایب زمین است
طرح قدم های تو
که راز برف و سکوت را
می شکند
آنقدر اندوه ندارم
که شاعر شوم
در امتدادِ راه هایِ رفته
سرگردانم
و تو
با همین سطرها
تمام می شوی
اتفاق تازه ای نیست
قایق کاغذی
در نیم روز ِ آب هایِ خسته
نم می کشد و
فرو می رود
و بال هایِ سپیدِ اسب هایِ دیوانه
این دریا را
ورق
نمی زنند
شب بود و ماه بود و دهان های ما بسته است
از پشت درخت ها ست آقا!
کلام برگ ها
در سر خیابان می پیچد و
ماشین ها
دیوانه می شوند لابد
که بوق می زنند
مرد سوخته ی کنار خیابان هم
فقط "سلطان قلب ها" را با سوت می زند
ما در سکوت
در پیاده رو ها
جاری شدیم
از کنار حرکت ظریف کلت های کمری شما
که در چهارخانه ی پیرهن تان
در آشپزخانه
بیهوده هول می کند مادر
که کارد از دستش می افتد
و لب های سرامیک ها می پرد
و از زخم های خانه ی ما خون می رود
ما در سکوت
جاری می شویم فقط
شب بود
ماه بود
و دهان های ما بسته است
---------------------------------------------------------------------------------------
نام این شعر از آن نخستین مجموعه داستان" هرمز شهدادی" است.
خانه ها
از زخم های کوه
سرکشیده اند
ابر ها و پرندگانِ عام الفیل ِ دوباره ی این شهر
و سنگ
کلمه ای ست
که در دهان شاعر
سخت می شود
و شعر
از دل کوه می جوشد
انتهای تاریکی و
سکوت
و رویا
دریچه ای ست
به موج هایی که می شورد
شن های ساحل را و
نفس های تو را
هر شب
که تنهایی تنت شرطی می شود و
من
می وزم میان موهایت
ریخته
ریخته
تا بلرزد
ریشه هایت
از هوس
دل میزند
سرانگشتهای من
هنوز
از تهنشین پوست گرمِ پار
پیرار
سال که گذشت
تو نیستی و
جهان
با نامها تعریف میشود فقط
دیگر
طبقهی چهارم خوابهای ما
در این مکان نمی گنجد
دری که باز میشد
به صدای قدمهای تو
که بالا میآمدند
از پله
پلهها
و نگاه من پر میشد از خطوط تنت
از لبها
یک دقیقه سکوت
این فضای خالی و
مشتی
که ساختمان را
بر زمین کوبیده است
بر کف
و خاطره قد میکشد و بلند
در ذهن من
زیر پوست سرانگشتهایم
حسی قدیمی
دل میزند
میزند
با تک تک ستارهها
از پشت ابر
امشب
برای محمد حقوقی
که برای همیشه رفته است....
باور میکنم
قاطعیت تاریک مرگ را
از پس ِ سالی احتضار
که میبارد
میبارد
میبارد
و هراس چشمهایی که دست میکشند
دست میکشند و
نمییابند
مسافر دیگری
که ادامهی این راه...
و راه
دشت ترک خوردهی بیپایان
که اشکهای ما را میبلعد
میبلعد
انگار که هیچ وقت نبودهاند
و سیر نمیشود
بیتابِ پرواز
از صفحهی دوربینم پر میکشند
تمام ما اما
بر صفحهی تلویزیونها سنگ شدیم و
بزرگان
آنقدر بر طبلها کوبیدند
که سکوت
سرنوشتمان شد
عزیزترینم
به هیچ زبانی با من حرف نزن
دیشهای ماهواره را بگردان
ضبط صوتِ کهنهی پدربزرگ را روشنکن
بگذار سورة الشعرا بوزد بر این بستر
و انگشتهایم ذکر بگویند
برتمام تنت
سرزمین من!
ما مردهایم
سالهاست
و پرندگان
به جانب غروب پرکشیدهاند
دیگر
قرار نیست پیامبری بیاید
انبان آسمان
از معنای کلمات
تهی ست
و دروغ
در قاموس ظلمات زبان
تقدیس میشود
صیادان ِخوابزده
از بویِ خون و
هرم ِ اندوه ِ نخلهای ِ سر بریده
جنون را
از پله پلههای ِ نردبان ِ واژگون در آب
پایین میروند
و دستهای سیاه
لنجهایِ پیر ِ گرسنه را
از قالبهای یخ پر میکنند
تا سکویی
برای ِ سکون ِ افسون ِ ماهیهای ِ تبزده
ماهیان گریخته
از لِک و لِک ِ پرههایِ پنکهی سقفِ جنوب
از دیوانگیهای شبهای ماهِ تمام
و نیمهی ِ هوس ِ نجوای "دوستت دارم"های ناتمام
تا انقطاع ِ بوسه
که سقف ریخته
ریخته
ریخته
و ماهیان گریخته
از آوار ِ خوابهای ِخیس
تمام ِ تبِ جنوب را
ذره
ذره
در آسمانِ نخلهایِ سر بریده...
تا همین امروز
که صیادان
خسته خسته
از انعکاس مضطرب خورشید
در بوی ِزهم ِ آبهای مانده
صلات ظهر
با دستهای خالی ِ خالی
سینهی آسمان را خنج میکشند
و خواب
استعارهای ست
از سرزمین فراموشی
از تمام قطب جنوب
به شماره افتادهاند
آدمها
به نفس
به نفس نفس
و این صحنه موسیقی نمیخواهد اصلا
درهای این خانه
برای همیشه بسته میشوند و
من
تمام خاطرات و سفرها را
شات
شات
بالا رفتهام
تا گلهای دامن سپید بر در و دیوار خانه
دیگر هیچ
هیچ و چه اصراری
که موسیقی هم باشد
خاکستر سیگارم را
میتکاند
میتکاند از پنجرهی این ماشین، باد
در تمام خیابانهای شهر و شب
درهای این خانه
برای همیشه
بسته میشوند
و تیتراژ نهایی
که در سایه روشن چینهای سپید
تا صبح
در لایههای ذهن من
در باندهای فرودگاه
بالاخره
سرم را
زیر آب می کنم و
بالا نمیآورم
این کلمات تاریک
که روی صورت شما بالا آوردهام
تمام سهم من از ارثیهی پدری است و
خیابانهای این شهر
که ریخته ریختگی ِ مدام و فرسودگیهای همیشهی هر لحظه را
تلنبار میکردم می کردم در دلم
و تاریکی دم کشید و بالا آمد
تا روی صورت شما اینجا اینجا
"برای آب حرف بزن! فقط!"
مادرم همیشه می گفت و
گفت تا سرم را زیر آب کردم
و کلمه کلمههای آب
روشن و سرد
دهانم را پر کرد
" برای آب حرف بزن! فقط!"
مادرم همیشه میگفت و
گفت
نفسهای سی ساله که خسته نمی شوند
هر چند خسته
خستهیِ خسته که بشویم
این بار
تقسیم نمیشود
از چه بگویم
با تو
که همیشه دیگری هستی و
میمانی
دلشورهیِ مدام
که در شیب ِ احساسات ِ نمیدانم چرا
میروم تا ته
و میتکانم
میتکانم
تکه تکههای آفتاب و سرانگشتهایت را
ازاین ملافهها که عوض میشوند
مدام
و زیر ِ زیر ِناخنهایم
تمیز نمیشود
از این هراس چرکی
که نبودنت را
تقدیر ِ سطرهایِ سفیدِ ملحفه میکند
از چه بگویم؟
با تو که
همیشه
دیگری هستی و
می مانی
بیداری
در نگاه مقدس خورشید
در تکثر نقرهای ماه در پنجرههای شب
تا متبرک شود
این جزیره فرسوده
از تاریکی خواب و فراموشی مدام
و انعکاس صدای کودکی
که در گردش انوار فانوسهای دریایی گم شد
بیداری
و قاطعیت خطوط شکستهی حرفهایی
که خطوط صامت لبهایم را لرزاند
دستی که برای آخرین خداحافظی بالا می آید
به تنهایی پریشان بید
و عریانی لرزانش
در خاطرات زمستانی
سوگند خورده است
بوی خون میدهد این سنگ
سابقهی قضاییاش را اما...
نه!
نخستین سطرهای شعرهای کودکیات را زمزمه کن!
پرهای کلاغها هم که ببارند
سیاه
سیاه
ذهن من به قابیل ختم نمی شود
قرار ظریف سنگ و جمجمهی من!
و مادر شعری میشوم
که شکوفه میزند
و پرهای ریختهی خیالهای تاریکم
که آوارهی تمام خیابانهای شهر
خوابهایم جعل نمیشوند
در تاریکی ممتدی
که خیال تو
لحظهای میدرخشد و
واقعیت عریانی پاهایت
که آونگ از طناب دار
کنار میلههای پنجره
قرص های خواب
دستهای سپید و سبک فرشتگان هستند
معجزهای
تا در حفرهای از تاریکی ابدی
قراری باشد با دست هایت
که روزی میخواستم، میخواستم، میخواستمشان
و فقط طناب نگاهت بود و
سکوت
که دستهایم را میبست
دیگر
"یک ماه و
هزار در هزار ستاره"
شبهای مرا به رویای تو پیوند نمی دهند
من
مدام از خواب میپرم
و دست های فرشتگان
از روزگار بیداریام
کوتاه است
در نگاهت راه نمی روم
میرقصم
دستهایم
که از روی حروف سیاه روزنامهها
دستهایم
که از میان اضطراب تیترهای سیاسی این روزها...
آوریل ِ تمام و
رخوت کلمات ناگفته
و تعلیقی که از پایه های صندلی خالی بالا میرود
ماشه را شما چکانده اید
نگاه ِ جاری ِ میان میز ها
بوی باروت می دهد
حرف بزن!
با این لیوان ِ چای گرم نمیشوم!
دست های ازدست دادنم که عرق ...
گوشهی چشمهایم هی خیس میشوند
وقتی که هیچ وقت نمیرسم
و جهان، کوچهی بن بستی است
که جیغهای من
میان پنجره ها؛ بسته بسته!
نه!
مدار پیچ پیچ مخابرات که پیچیده نمی شود
آنقدر ساده است " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ..."
که باور نمیکنی!
اصلا راهی برای گریز نمانده
من
درمدار دیگری
به موازات تاریکی تو می گردم
"و جهان از هر سلامی خالی ست."
قرار نیست
قرار که نه!
اتفاقی نمیافتد
رومیزی چرک روزهای گذشته
لکههای قهوه، شیر، چای بستهی خالی سیگار
که سی روز مدام دود می شود و
دوباره
نقطهی آغاز
که دختران یائسه شاعر می شوند
نه! آقا!
انگشتان من که بوی سیگار نمیدهد قضاوتتان را سیاه نکنید خاطرتان را مکدر که من اصلا مگر میشود بدونِ....
قرار نیست اتفاقی بیفتد
اتفاق که نه!
اصلا قراری نیست
من فقط اتفاقی باز هم در امتداد خالی کوچه...
که کوچ میکنم
این لکهی تازه از خاکستر سیگار شماست؟
دستهای من که....
تشویش ِ هزار راهِ بیراه
سکوتِ ظلمات و
آهی
که از مرگِ آتشِ اشتیاقم
با تمام ندانمهایت، پدر!
زمین
برزخی ست جاوید
ومن
بی هیچ بندی
سرگردان ِ همیشهی راههای ِ بیانجامم
"من خواب دیده ام" برآیندی از دو سال زندگی من است. از علایق، نوشته ها، ترس ها، جیغ ها، کار های مطبوعاتی، رویا ها، شوخی ها و....
دو سالی که سخت بود، خوب بود، پر از کتاب و فیلم و موسیقی و استیصال و قهقاه خنده و شیطنت و حماقت و اشک و هزار تا پارادوکس دیگر! مثل همه ی سال های دیگر، منتها توی این دو سال محور تمام این موج ها و انتخاب ها و گریز ها، دغدغه های اصلی من بود که کم کم شمارش معکوس را با هوش ناخودآگاهم حس کرده بودم انگار...
اما از ابتدای این سال- ۱۳۸۸- میلی به این فضا و نوشتن در آن ندارم. البته خیلی پایداری کردم و مثل همیشه، خودم را توی رودروایسی انداختم و یاد دوستان خوبی که در این محیط داشتم افتادم و دوستانی که شاید فاصله های جغرافیایی مان از هم، باعث می شد که در محیطی دیگر امکان دیالوگ و ارتباطی از این دست نداشته باشیم و....
دیروز هم دو تا پست تیکه پاره نوشتم که البته تحت تاثیر مطالعات این روز هایم، زبان کهنه ای داشت. اما به دلم نمی نشیند. قلبم اینجا نمی تپد و انگار که" تنفس هوای مانده..." و باز دور زدن و دور زدن و دور زدن. این روز ها که هست و در راه است، مال اینجا نیستم. می دانم.
کیلیک کردن روی آیکن حذف وبلاگ ساده است. اصلا حذف و ویرانی از روزگار آدم تا امروز راحت تر از ساختن بوده و هست. اما می خواهم این صفحه، مانند دفترچه خاطراتی در قفسه ای از دنیای مجازی باشد. با همه ی نشانه هایش از مریم سال ۸۶ و ۸۷. شاید سالی دیگر بازگردم و ادامه دهم. شاید هم نه...
به آن وقت
که ابتدای این قصه بود هنوز
خودت بودی و
برقی که در چشم ها...
تاب تاویل این حجاب ندارم و
تای تمت
که در تو عاصی گشته ام
من مجهولی از تمام ناگفته هایم
پدر!
این ترس که به قامت من دوخته ای
از طرح های عتیق مزون این سرزمین است
گزینه ای مطلق
در اعماق ذهن تو
که دیگری را نمی شناسد
افعال فراموشی
که چون به زبان آیند
به خلوص و رهایی رسم و آفتاب ...
این ترس اما
که به قامت من دوخته ای
پنهانم می کند در سایه ی سکوت
و کسانی
که مرا نمی شناسند و
لبخند می زنند
چونان که تو
به سفر نمی روم
در تو سفر می کنم و
مقصد
بی قراری ِقراری ست
که ساز کرده ای
بطالت ِ لحظه هایِ چقدر حرف می زنیم
در سعی ِ بین ِ راحتی و گوشی ِ تلفن
و حاشیه ی هوس
که حرف به حرف
فاتحی در رویا ...
پرده های کشیده و
تاریکی طویل
و پرواری ِ بی پروای ِ دست های ِ سرد
که می خواهند
می خواهند
می خواهند
و بوسه
فعلی است بی معنی
که توسط لب ها تکرار می شود
تعریفِ دیگری از تاریکی ِ مکاتب ِزمین
تجربه هایی آنقدر شخصی
که شب های بی ماه را تاویل ناپذیر می کند
بطالت لحظه های چقدر دستمال کاغذی و
استیصال
شب به سر گشته ام و
پیاده روی
با " انجیل به روایت متی"
در خیابان های ِخسته ی ِ تهران
آخرین سیگار ِ سال های ِ بیست سالگی
شاخه های رُخ زده چنار پیر
و گیسوانی که ندارم تا دست های باد...
پیرزن می کشد چرخ خریدش را
چرخ خریدش را
چرخ خریدش را
در تمام ِچشم انداز ِ خیس
و سکوت
در هر گام
جفت می شود
با کفش های ِ خاکستری ام
و سیمان ِ لب ِ جدول های خیابان ولی ِ عصر
تمام می شود
تردید ناتمام این سال
و با سطرهای شکسته
نبودنت
غزل نمی شود
چهار راهی که مرکز جهان است
و خورشید برآمده
تا فقط سایه ات را
که روی خطوط عابر...
برمن گذر می کنی و این
فعل مطلق است
در سکوت جمع
که آهسته
آهسته
از خیال خاطرم...
این شعر برای توست مطلقا
بخوان!
مضطرب نمی شوم
با این سطرهای شکسته که
نبودنت
غزل نمی شود!
۱. نوار های نورانی صبح
از پاهایم بالا می آیند
و کفش هایِ خسته یِ دیشب
از رویای رقص
پای تخت جفت نمی شوند
۲. ماضی ِ بعید ِ لحظه های ِ سرخوشی
و امتداد ِ خالی ِ دست ها
نترس!
چادر سیاهی که بر فال من افتاده
تنها
گاهی
در باد می لرزد
و خداوند
مفهومی ست که با تو شناختم
آیه هایی از جنون و تباهی
که با ساز های آسمان
و لب هایی پرهیزگار...
گفتی چشم انداز کوه، برفی است
و شهر سپید شد
بگو؛ آتش
و التهاب چشم هایت را پنهان نکن!
ایمان می آورم
روزهای ابری بی اعتنا
از مرز های نبودنت می گذرند
و صندلی خالی
از همین حالا
بوی سفر می دهد...
مرد فریاد کشید که از خواب پریدم و سیخ نشستم روی تخت. یاکریمی که لای اسلیمی های طلایی
نرده ی ایوان لانه ساخته بود، پرکشید و رفت.
دوباره فریاد کشید؛ الله اکببببببببر!
پشت بندش بلند گو سوت کشید. خِر خِرررر... نبضم ته کله م می زد.
زنی جیغ کشید؛ الله اکبر! از غرفه ی رزمی... خخخخخخخخ....سووووووت...پایگاهِ...خخخخخخخخخر... شرق!
شرق ش را چنان کشید و طنینی به صداش داد که وا رفتم. صداش تک بود. یگانه! بدون همخوان! یک لحظه معذب شدم. کنسرت تو فضای باز؟ من با این سر و وضع که...
این بار همه شان با هم جیغ کشیدند. کلمه هاشان تو هم می رفت؛ مرگ بر... از مرکز دانشگاهی ِ...خخخخخخخخخر... مرگ ... جیغ می کشید زیر صدای مرد.
چشمامو بستم و دوباره رو تخت افتادم؛ می دونم یه مژه چشم راستم افتاده!... مطمئنم! فقط یه آرزو! تورو خدا! تِرَک2 "گشایش" مامک خادم! با وُلوم خدا! قول می دم! باهاش نمی رقصم!هِههههههییییییییی...
از همین الان گفته باشم نه می خوام از ادبیات حرف بزنم، نه از فیلم، نه موزیک. خب، اُکِی! موسیقی.
" درباره الی" رو هم ندیدم.
نه برات پامچال می خرم، نه نرگس! نه چای زعفرانی، نه قهوه فرانسه و نه هر کوفت دیگه ای که رمانسش بالاست و نوستالژی می یاره و دستا رو چسبناک می کنه! می دونم؛ رو کوه ها برف نشسته و همه جا سفیده! اما من تِرَک ۷ آلبوم "برف" استفان میکوس رو تنها می خوام بشنوم!
جان من شعر پینگیلیش هم برام نفرست! خوندنش سخته. بعدم من تو ترک نوستالژی ام. با اجازه ت، دو ماه یه بار؛ دیلیت!
لعنتی! واسه همینه که عاشق ضمیر دوم شخص مفردم دیگه! یعنی این "تو" یی که من براش
می نویسم، همونیه که شاملو و فروغ و اخوان - غزل ۷- و یه عالمه دیگه هم براش نوشتن؟
لامصب! عجب دلی داره! اتوبانه!
دیوارهای
ریخته ی
ریخته ی
خانه
طناب و ملحفه های خیس
و چشم های بی کران عابران
از شب و شانه هایت
معبدی بساز
برای گم شدن های همیشه
و آیه هایی
که در تاریکی نازل می شوند
وخامت اوضاع که دلیل نمی شود
کلمه هایی که به آنچه می گویند کافرند
و سکوتی مومن
در مدار مخابرات
که صدای نفس هایت
گام آخر
ویرانی جهان است و
دانه هایی که هیچ وقت نمی رویند
تمام خواسته ی من اما
نت سکوت است
مکرر
در تمام طول شب
چشم اندازی بر طلوع آفتاب
و مهربانی دست هایی
که چین های پیشانی ات را باز می کنند
بی هوده دود می شود و
ناتمام؛
خاکستر
بی حوصلگی سیگار
در اتاق این شعر نمی گنجد
که تمام دیوارهایش
پر از قاب عکس هایی ست
که به زمین خیره شده اند و
سیاهی ِ مکرر ِ خطوط ِ کج و معوج ِ کبریت های سوخته.
دانه های برف و گام های بی اعتنای رهگذران
نشانه ای ست؛
دختر کبریت فروش
بالاخره از پشت ِ خطوط ِمیله های ِ پنجره عبور می کند
و رستگاری این شعر
با آخرین کبریت
از میان دست هایش در زمهریرماه آخر زمستان
از دست نمی شود
اگر پیش از آخرین کبریت
نگاهی به پنجره بیندازد و
دستی که یک فنجان چای..
این بار
جامت را به سلامتی نامی بالا ببر!
الکل
آتش کشیده
به جان رویاهای دختران و
تو
لبخند می زنی و
سرباز را در خانه ی سیاه می نشانی
هُلم بده!
در تعلیق زمین و آسمان این تاب
باید چیزی بنویسم
سیاه چاله ی عظیم من!
در گرداب سکوت هایت
رسوب می کنم
هُلم بده!
وقت پرواز کلاغ ها و
بارش یک ریز رنگ های خشک
از شاخه های پاییز
اوج کمان این تاب
به قرص کامل ماه می رسد و
ابهام ظریف لایه های ابر
و جنون سطرهایی
که تو را هم جا می گذرام!
هلم بده!
باد
در اتاق من و
طبقه ی هفتم بیمارستان
یکسان می وزد
و التهاب پرده ها
که روی تخت نشسته ای و
نگاهت
شعله می کشد
به جان همه چیز
و این پیام های کوتاه
که دست های نوازش من...
باد
در اتاق من و اتاقی که به خاطر تو
- به آسمان هفتم بیمارستان رسیده است -
یکسان می وزد
اما پنجره های لُخت خانه ات
امشب
تا صبح می لرزند و
زنگ های تلفن
فردا در خطوط نوار قلب سیاه می شوند
و پیام های کوتاهت
که پر از اضطراب غلط های املایی ...
چگونه آرام می شوی
بگو
راه دیگری
که به کوچه های بن بست این روزها نرسد
زمستان همیشه ی این کهنه حیاط و
آتش خرمالو های دوباره ی شاخه های لخت
زیر برف و بلور قندیل های یخ
رها کن این خاطره ی مرگ و ترس و توطئه را
چشم هایت را ببند!
در تلفن امشب
برایم حماسه که نه
غزلی از حفظ بخوان!
تا لرزش صدایت
گنجشک های باران خورده ی روی سیم را
به صبح بهار ببرد
چشم هایت را ببند!
نفس بکش!
