تبليغاتX
من خواب دیده ام

 

"بذار بخوابم..." نمایشنامه ای است که تابستان ۸۵ به انجام رسید و" مریم داننده" برای پروژه ی عملی دوره ی کارشناسی کارگردانی تئاتر در سالن تجربه گروه نمایش هنر های زیبا آن را اجرا کرد.اگر الان و با  یک حرکت انتحاری - یاد این نمایشنامه افتادم شاید به خاطر این است که دلم برای روزهای دانشگاه و تئاتر و ... خیلی تنگ شده. و شاید هم نشانه ی این است که من بعد در این صفحه به جز چهره ی جدی و حرفه ای نویسنده ی آن - رنگی از دلتنگی هایش هم دیده می شود. شاید ... شاید بخواهم بی پروا تر شوم و از خودم هم بنویسم... شاید.

دلم برای شب اجرای "اتاق گریم" توی تالار مولوی که یک دفعه" کامیاب" - طراح صحنه کار- گذاشت رفت کرمان و " فرهاد تفرشی" توی راهرو های دپارتمان تئاتر- بی خبر از همه جا این خبر را بهم داد و من وا رفتم  تنگ شده. شبی که یک دفعه دوستان کمر همت بستند و همه با هم دکور را ساختیم و سعید بیچاره که شب قبلش هم به خاطر اجرای دکور یک نمایش دیگر بیدار مانده بود - آن شب هم با ما ماند ... و طرح "کامیاب" بالاخره اجرا شد با حضور شاهد- حسن- بختیار- لیلا- فرهاد- هیوا- کبری- رها و.... وای!

دلم تنگ شده برای سارا که برای اجرای "گندم زار دور" به دانشگاه آمد و پسر های کلاس چشم ازش بر نمی داشتند. 

دلم تنگ شده برای دور خوانی های " بالا رو نگاه نکن" که جشنواره های نمایشنامه خوانی هم تاب نیاوردنش. و ستاره گودرزی که خود خودش بود توی نقش و بهرام بهبهانی و باز هم فرهاد... بس که همه مان از توهم سکس هم  روی صحنه  می ترسیم.

دلم تنگ شده برای تمرین " شب آواز هایش را می خواند " که بعد از سه ماه تمرین - دانشگاه -به خاطر نزدیک شدن به ۱۸ تیر- تعطیل شد و حسرت اجراش به دلمان ماند . و هیوا- آنوش- مینا- مجتبی و .... وای!

چقدر دلم برای این تئاتر لعنتی تنگ شده! چقدر! چقدر ! 

 

 

 

-----------------------

 

بذار بخوابم

 

 

 1 :

صحنه به دو قسمت تقسیم می شود. قسمت جلویی ، به طور معمول خانه یوسف و سوسن است و انتهای صحنه، مکان های متفاوتی که سوسن و یوسف، پیش از این در آن ملاقات داشته اند. 

 

( جلوی صحنه،سوسن بالباس خواب گشاد و با حرکات کند و خواب آلود،دنبال چیزی می گردد. به هر چیز که دست می زند،از دستش می افتد. مرد توی دستشویی است. در دستشویی باز است. ما مرد را نمی بینیم اما صدای شیر آب شنیده می شود.)

                                                                                          صدای یوسف: لعنتی! چرا بند نمی یاد؟!

سوسن: الان می یام ..... هر چی می گردم دنبال باند و بتادین، گیر نمی یارم.

صدای یوسف: یه کم پنبه هم باشه خوبه ....

سوسن: پنبه!....(به طرف در اتاق خواب می رود. سعی می کند، در را باز کند. نمی شود. خودش را به در می کوبد.)

سوسن: اه ! این چرا باز نمی شه ؟!

صدای یوسف: بند نمی یاد!... بند نمی یاد!

سوسن: یه پارچۀ آب ندیده هم باشه خوبه!

(به طرف کشو می رود و بسته ی پنبه را بیرون می آورد. باند را هم. در کشو را محکم می بندد.)

سوسن: پنبه ی آرایشی هم پنبه است دیگه!....کبریت .....کبریت کجاست؟

صدای یوسف: روی میزه! ..... کنار زیر سیگاری !

(سوسن به طرف میز می رود. تکه پنبه ای را آتش می زند. ابتدا سعی می کند، پنبه سوخته را با دستش خاموش کند. انگشت هایش می سوزد. انگار با این اتفاق کمی بیدار می شود. پنبه را توی بشقابی می اندازد و سعی می کند با ته فنجان آن را خاموش کند. پنبه ی سوخته را بر می دارد و به طرف دستشویی می رود، باند را هم با خودش می برد. نوار باند تا دستشویی باز می شود. )

صدای سوسن: بذار اینو بذارم روش !.....

صدای یوسف: آخه این به چه درد می خوره؟!

صدای سوسن: خون رو بند می یاره خوب !..... می سوزه؟!...... آخ!.. صبر کن!.. آهان!

(نوار کشیده شده، باند بریده می شود و روی زمین ولو می شود. مرد از دست شویی بیرون می آید. مچ دستش را با پارچه ای بسته است. روی آستین بالا زده اش ردی از خون پیداست .  مرد، روی کاناپه ولو می شود. با دست دیگرش بسته ی سیگار را بر می دارد و سیگاری به لب می گذراد.)

یوسف: سو!......

(سیگار را روشن می کند.)

یوسف: سوسو!!....

(صدای عق زدن سوسن از داخل دستشویی شنیده می شود، مرد به طرف دستشویی بر می گردد.)

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 1:20 | لینک  |