شهريار مندني پور که هوشنگ گلشيري سال ها پيش گفته بود، اگر عبايي داشتم آن را به مندني پور مي بخشيدم- مصاحبه کننده از ارجاع به اين نقل قول هيچ منظوري ندارد جز ارادتي محض به نويسنده «بره گمشده راعي»- که البته و اتفاقاً هم هيچ وقت از شاگردان و حاضران هميشه در جلسات عصر پنجشنبه نيز نبوده است، مگر گاهي و به ذوق برکت ديدار با گلشيري و همکلامي و ارائه کاري تازه که نويسنده را از شيراز مي کشاند تا تهران و جلسات عصر پنجشنبه. اما انگار زمان گاهي به ديگران و به ما ثابت مي کند که برخي نازکاي پيچش مو را چگونه مي بينند و ما بعدها، بعد آن را زندگي مي کنيم. در هر حال مدتي است که ترجمه انگليسي رمان «سانسور يک داستان عاشقانه ايراني» مندني پور به زبان انگليسي و در چند کشور منتشر شده است و يک جست و جوي اينترنتي کافي است تا ببينيم اين کتاب با چه اقبالي در جرايد انگليسي زبان مواجه شده است. در هر حال، اين اتفاق بهانه يي بود براي مصاحبه يي ديگر با نويسنده «دل دلدادگي»، هرچند از راه دور و به لطف خطوط اينترنتي. اين نکته را هم ناگفته نگذارم که پرسش هاي ارسال شده براي مندني پور، بيشتر از اين تعداد بود که پاسخ داده شده است اما از پس سوال هايي که براي وي ايجاد مي شد و نبود برخي روزنامه ها و الخ... ترجيح دادم بي هيچ پرسشي، به همين قدري که او خواسته است، اکتفا کنم و همين سطرها منتشر شود تا يادي باشد از صداي قلم مندني پور در گوش ادبيات امروز اين ديار، يا نه ريتم حرکت انگشتانش روي صفحه کليد کامپيوتر تا داستاني که در سپيده به اتمام مي رسد و به قول خودش در ارواح شهرزاد؛ قراري که نمي ماند و باز داستاني ديگر يا شخصيتي ديگر از خيال و تاريکي سر مي کشد تا قرار نويسنده را با خود ببرد و وسوسه نوشتن...
ادامه مطلب
پيش از انتشار نسخه فارسى رمان «کلنل» ترجمه آلمانى آن منتشر شد.ترجمه اين کتاب توسط بهمن نيرومند به انجام رسيده است.محمود دولتآبادى در گفتوگو با خبرنگار حياتنو ضمن تاکيد مطلب فوق گفت: من مايل بودم و هستم که اين کتاب ابتدا به زبان فارسى و در ايران منتشر مىشد به همين خاطر هم يک سال پيش، اين کتاب را به انتشارات چشمه سپردم تا براى کسب مجوز نشر به ارشاد فرستاده شود. متاسفانه در مورد مجوز اين کتاب از سوى وزارت ارشاد تعلل شده به اين معنا که هيچ پاسخى به ما ندادند. حتى از عدم مجوز و يا اصلاحيه هم صحبتى نشد. اين نکته را بگويم که امکان انتشار اين کار به زبان فارسي، در خارج از کشور هم وجود داشت. اما من مايل به انتشار نسخه فارسى آن در خارج از ايران نبودم و با اميد انتشار اين کتاب در ايران، با انتشار ترجمه آلمانى اين کتاب هم در سوئيس موافقت کردم.نويسنده کليدر گفت: نحوه کار ناشران آنجا به اين ترتيب است که از هنگام عقد قرارداد با نويسنده براى انتشار يک کتاب تدارک ديده مىشود. اين کار از مرحله سرمايهگذارى و ارزيابى کتاب براى انتشار ترجمه، ويرايش، معرفى و... انجام مىشود. بعد از حدود يک سال که کتاب به ارشاد فرستاده شده بود و هيچ اتفاقى در اين زمينه نيفتاد و با توجه به اينکه ناشر سوئيسى هم هزينههاى چاپ ترجمه آلمانى اين کتاب را پرداخته بود ديدم بهتر است اين کار انجام شود و نسخه آلمانى آن منتشر شود.دولتآبادى خاطرنشان کرد: شايد وجه تسميه کار هم ايجاب مىکند که اگر قرار بر انتشار اين رمان به زبان دوم باشد ابتدا در زبان آلمانى منتشر شود . چرا که نخستين شخصيت نظامى مدرن ايران، افسر خلبان کلنل محمد تقىخان پسيان که ياد او بخش وسيعى از خطوط سپيد اين کتاب را پر مىکند در پروس – آلمان – تحصيل کرده است.
" پیمان اسماعیلی" یک روز بعد از قهرماني استقلالیها به روزنامه آمد. روزی که استقلالیهای تحریریه شیرینی می دادند و اسماعیلی لبخند زد که؛ " به پرسپولیسی ها که شیرینی قهرماني استقلال را تعارف نمی کنند."
قرار مصاحبه ما اصلا به خاطر مجموعه "برف و سمفونی ابری" بود و فضای غریبی که داستان های اسماعیلی در این مجموعه دارد و البته استخوانبندی درست و درمان داستان ها که بسیار چشمگیر است. این روزها اسماعیلی هم سعی میکند رمان بنویسد و به قول خودش، کتاب بعدیاش دیگر مجموعه داستان نخواهد بود.
فکر می کند؛ در رمان فرصت بیشتری برای خلق یک جهان مستقل از آن خود دارد. اصلا یک بخش مهمی از فرایند نوشتن برای این نویسنده، همراه با خلق چیزهایی است که در نهایت خواننده را وارد یک اتمسفر جدید میکند که برای او ناشناخته است و تمایل به کشف آن دارد.
"جیب های بارانیات را بگرد" نام نخستین مجموعه داستان وی است. منتها "برف و سمفونی ابری" با فاصله ای چشم گیر از مجموعه داستان اول، قد کشیده است و در این روزگار بی برگی ادبیات داستانی ما، نوید نویسندهای خوش قریحه و سختگیر را می دهد. در طول مصاحبه سعی کرده ام پرتره ای از این نویسنده، برای مخاطبان بسازم و به زوایای نگاهش به جهان داستان سرک بکشم.
ادامه مطلب
اصلا تا رمان ننويسى که نويسنده نمىشوي.» اين را حميد رضا نجفى مىگويد که اين روزها را مشغول نوشتن يک رمان است. مىگويد؛ «از زندگىام برايش گذاشتهام» گفتم؛«مىخواهيد خبر رمان را فعلا ننويسم» گفت؛ «نه! بنويس! بگذار دست کم به خاطر حرفى که به شما زدهام خودم را موظف بدانم که تمامش کنم.»
ادامه مطلب
همکارى محمدرضا درويشى با بهرام بيضايى به دنياى سينما محدود نمىشود و اين دو يکديگر را در صحنه تئاتر هم آزمودهاند. نخستين بار در «شب هزار و يکم» بود که موسيقى درويشى با کار بيضايى همراه شد. ويژگى تمام اين کارها تاکنون، حضور موجز و قطرهاى موسيقى در کل کار بوده است. اما «وقتى همه خوابيم» يکى از پرموسيقىترين کارهاى هر دوى اينهاست. درويشى اين ويژگى را از جمله ضرورتها و خواستههاى بيضايى برمىشمرد که استاد ساختار کليشه را در تمام اجزاى فيلم مىخواسته است و موسيقى هم در اين ميان، استثنا نيست. و اصلا «وقتى همه خوابيم» چيست به جز بىعيارى امروز جامعه ما که از فرط تکرار به مرز کليشه رسيده است. منتها کليشهاى قدرتمند که انسان تنهاى آسيب ديدهاي، مثل «نجات شک وندي» را که به خيال خودش قوى شده و ديگر ترسى ندارد يا حتى چيزى براى از دست دادن ندارد را هم له مىکند و تمام.
ادامه مطلب
« و آوريل ستم کارترين ماههاست/ گلهاى ياس را از زمين مرده مىروياند/ خواست و خاطره را به هم مىآميزد و... » اين سطرها مطلع يکى از شاهکارهاى شعر جهان،سرزمين هرز «تي. اس. اليوت» است که ما فارسى آن را مديون «بهمن شعله ور» هستيم. اين ترجمه که سالها به صورت کپى و يا در فضاى مجازى در اختيار دوستداران فارسى زبان اين شاعر قرار مىگرفت، با سفر شعله ور پس از چهل سال به ميهن، که در سال پيش اتفاق افتاد، توسط نشر چشمه دوباره منتشر شد. اما در روزهاى سفر «شعله ور» به ايران، همه گفت و گوها معطوف به رمان «سفر شب» شد که وى در بيست و سه سالگى نوشته بود و هنوز هم جزء رمانهاى شاخص ادبيات داستانى فارسى به شمار مىرود. اما در اين گفت و گو رويکرد ما به نوعى تاريخ شفاهى ادبيات و بررسى سياسى و اجتماعى سالهاى سى و چهل از منظر اهالى ادبيات است. سالهايى که جريانهاى روشنفکرى و ادبى از جريانهاى اجتماعىجدا نيست و روشنفکر، در قد و قامتى که در جريانهاى اجتماعى و تاثيرى که در تغيير و بهبود روند زندگى جمعى داشت، تعريف مىشد. مرور گذشته و تاريخ و زنده شدن نوستالژىها هميشه از اهميت بسزايى برخوردار بوده و است . ادامه مطلب
شکسته
پیاپیپایه های این نردبان.
رویای یک پله بالاتر
که پایین
پله پله
پایین تر.
طاقتم در دهان این مارپله...
فراموشی دری است
که حوالی اش را
بو می کشم
هی!
گم می شوم
هی!
مار
پله
پله پله...
پس از سی سال که از انتشار "کلیدر" محمود دولت آبادی می گذرد، چندی پیش، انتشارات فرهنگ معاصر چاپ نوزدهم این کتاب را در قطع جیبی منتشر کرد. در طی این سال ها همواره " کلیدر" با نظر هایی از دو قطب مخالف مواجه بوده است. عده ای در ستایش آن، کلاه از سر برداشته اند و گروهی دیگر، آن را کاری پر گو و دارای اضافات بسیار دانسته اند. اما به چاپ نوزدهم رسیدن این رمان ده جلدی، یک اتفاق واقعی در فضای بازار کتاب است و این نکته ما را بر آن می دارد که فارغ از نظریه های زیبایی شناختی، به شناختی از سلیقه مخاطبان ادبیات داستانی جدی فارسی برسیم.
لازم به ذکر است که 5 و 6 دی ماه، ارکستری از اوکراین به ایران می آید تا قطعاتی ماندگار از " محمد رضا درویشی" را بر اساس قسمت هایی از" کلیدر" در تالار بزرگ کشور بنوازند و این هم، اتفاق دیگری است که نشان از زندگی هنوز این رمان در ادبیات امروز ما دارد. چه ما مدافع آن باشیم و چه مخالف، این واقعیتی است که امکان بررسی های بسیار را در دل خود دارد.
ادامه مطلب

"یرما" عنوان نمایشنامه ای از "فدریکو گارسیا لورکا" است که این روزها با کارگردانی و دراماتورژی"رضا گوران" در تالار سایه مجموعه تئاتر شهر به روی صحنه است. "رضا گوران" کارگردان جوانی است که سال پیش هم اجرای درخشان"می خوام بخوابم" را بر اساس داستان های "بورشرت" به روی صحنه آورد.
"یرما" به تعبیر ظریف خود "لورکا"، چکامه جانداری است در ستایش باروری و شکوفایی که از بطن نازایی مرده سر برآورده است. در زبان اسپانیولی، صفت مونث "یرما" به معنای "زمین بایر" است. اما گوران معتقد است که نگاه مینی مالیسیتی به این اجرا داشته و تاویلش را از متن در فرم اجرا پیاده کرده است .
"یرما" نخستین بار در سال 1934 در مادرید به روی صحنه آمد و طبیعی است که جان شاعر لورکا در این نمایشنامه هم دمیده است و "یرما" زنی است که در سترونی خودش، با نیازی شاعرانه و با تمام تن و جانش در آرزوی کودکی از آن خود می سوزد. در جامعه ای تاریک از حرف و پچپچه های بی حاصل مردم که تا مغز استخوان زندگی "یرما" را می پکاند و یرما داد می زند که؛ " حرف! حرف! حرف مردم! من برای این مردم تره هم خورد نمی کنم! من گل های وحشی ای رو که از کنار سنگ ها جوونه می زنه می بینم، اما اونا راحت لگدش می کنن و رد می شن..." اما همه این ها را در خلوت خودش می گوید، در جایی که هیچ کس حرف های آدم را نمی شنود و این تنهایی در او باد می کند و بزرگ می شود و تکثیر می شود به تعداد آدم هایی، تا به قول " رضا گوران" هر یک از این آدم ها در درون "یرما" بخشی از بار عذاب او را به دوش بکشد تا بلکه "یرما" فرصتی بیاید و نفسی بکشد. اما فقط نفسی...
در برگه اعلان نمایش آمده است: " لورکا پیوند شعر و تئاتر در لابیرنت پر تعریف درام است. حال اگر مهم این باشد به گفته آرتو، که "مهم ذهن متن است و نه خود متن" و ادبیات در تصویر، روایت دگرگونی نسبت به متن از منظر من دارد.آیا باید این نگاه تازه به یرما را برداشت نامید؟ در آفرینش این شعر بر روی صحنه از هر تحلیل آشنایی که در آگاهی مخاطب شکل گرفته، تا حد ممکن فاصله گرفته ام. این یک شعر است که ساختارش به وزن و قافیه مجیز نمی گوید. حال خود را می آفریند و از تعهد جز به خود به دیگری ساقط است. می آفریند و کودکانه باورش می کند."
با "رضا گوران" درباره اجرای شاعرانه "یرما" به گفت و گوی کوتاهی نشسته ام که در پی می آید.
ادامه مطلب
(
" نمایشنامه "مرغ دریایی" نخستین بار در 1896 در مجله ماهانه " اندیشه روسی" چاپ مسکو منتشر شد.
چخوف هنگام نوشتن این نمایشنامه در نامه ای به یکی از دوستانش می نویسد؛ "تصورش را بکنید، مشغول نوشتن نمایشنامه ای هستم... احتمالا زودتر از اواخر نوامبر تمامش نخواهم کرد. از این کار لذت می برم. گرچه می دانم که دارم بر علیه قرار دادهای صحنه ای عمل می کنم. آنچه می نویسم یک کمدی ست در چهار پرده، شامل وراجی زیاد درباره ادبیات، تحرک کم و یک خروار عشق و همچنین دارای سه نقش زنانه و شش نقش مردانه و یک منظره –دریاچه-..."
در تاریخ 15 مارس، نسخه ویرایش شده ای از "مرغ دریایی" جهت کسب اجازه نمایش به اداره سانسور ارسال شد؛ صدور اجازه ماه ها به طول انجامید. پتاپنکو – نویسنده روسی- در اواخر ماه مه ، در رنامه ای به چخوف نوشت؛برای "مرغ دریایی" تو ماجرای کوچکی رخ داده و یه شکل کاملا غیر منتظره در دام سانسور گرفتار شده است.
چخوف در اواخر ژوییه سال 1896، پس از اصلاح چند جمله ای که مورد نظر سانسور بود، آن را مجدد به پتربورگ فرستاد و در نامه ای به پتاپنکو نوشت:"اگر تغییراتی که به پیوست، روی ورقه جداگانه ای برایت می فرستم مورد قبول سانسور باشد آنها را عینا به متن نمایشنامه منتقل کن. چنانچه سانسور این تغییرات را نپذیرد، از خیر نمایشنامه بگذر. بیش از این حاضر نیستم با آن ور بروم. به تو هم توصیه می کنم که وقتت را هدر ندهی."
سانسور تغییرات چخوف را نپذیرفت و پتاپنکو ناچار شد، خود نیز تغییراتی از جمله در زمینه رابطه آرکادینا با تریگورین بدهد تا نمایشنامه مورد تصویب سانسور قرار بگیرد)*
"محمد رضا خاکی" – استاد دانشگاه و مدیر گروه نمایش دانشکده هنر دانشگاه تربیت مدرس- چندی پیش، " مرغ دریایی چخوف " را در تالار مولوی، روی صحنه آورد. به همین بهانه با او به گفت و گویی نشسته ایم که در پی می آید؛
ادامه مطلب

" ظاهرا دنیای کافکا چهره ای کج و معوج دارد. اما به واقع او صورت به ظاهر عادی دنیای ما را کج و معوج می نمایاند تا آشفتگی آن را برملا کند. در عین حال، رفتار او در برابر این صورت آشفته به گونه ای است که گویی با پدیده ای کاملا عادی سر و کار دارد. وصف این واقعیت شگرف که چنین دنیای آشفته ای عادی انگاشته می شود، دقیقا از این طریق میسر می گردد."
نکته فوق، تکه ای از نگاه "گونتر آندرس" است که "علی اصغر حداد" – مترجم آثار کافکا- برگزیده ای از آن را در انتهای کتاب " مجموعه داستان های کوتاه کافکا" آورده است.
در جایی دیگر آورده است: " در آثار کافکا، اشیا و رویداد ها به خودی خود دلهره آور نیستند. آن چه مایه وحشت خواننده می شود این است که شخصیت های او در برابر آنها بی تفاوت می مانند .و همان واکنشی را بروز می دهند که در برابر اشیاء و رویداد های عادی از آنها دیده می شود. ماجرای"گرگور زامزا" از آن رو وحشت انگیز نیست که او یک روز صبح در هیئت حشره از خواب بیدار می شود. این که او، خود در این حادثه چیز شگفت انگیزی نمی بیند، به عبارت دیگر عادی بودن و روزمرگی مضحکه، آن را تا این اندازه هولناک می سازد."
با وجود ترجمه های جسته گریخته ای که پیش از این، از آثار کافکا در زبان فارسی موجود بود، "علی اصغر حداد" نخستین مترجمی است که سر صبر، کمر همت به ترجمه مجموعه آثار کافکا به زبان فارسی بسته است و به حق هم در ترجمه وی با تصویری درست و پاکیزه از ادبیات کافکا مواجهیم. وی تا کنون، مجموعه داستان های کافکا و رمان" محاکمه" را به زبان فارسی برگردانده که توسط نشر ماهی به بازار کتاب عرضه شده است و گویا به زودی رمان" قصر" کافکا هم با ترجمه حداد و توسط همین ناشر به دوستداران فارسی زبان آثار کافکا ارائه می شود.
با "علی اصغر حداد" درباره کیفیت و ویژگی های آثار کافکا گفت و گویی داشته ام که در پی می آید؛
ادامه مطلب
"هتل پلازا» يکى از سه اپيزود نمايشنامه اى به همين نام از «نيل سايمون» است که کورش نريمانى با ترجمه «شهرام زرگر» آن را به روى صحنه آورده است. «هتل پلازا» روايتگر گرههايى در زندگى روزمره آدمهاى امروز است. آدمهايى که قرار نيست قهرمان باشند و اصولا هم مشکلاتشان از دايره روزمرگىها فراتر نمىرود و در نهايت هم قرار نيست به فاجعه اى برسند . شايد خانه آخر اين باشد که با بى خيالى از کنار مشکل عبور کنند، همين.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
" علی اکبر علیزاد" چهار سال پیش اجرای موفقی از در "انتظار گودو" را به صحنه آورد و حالا با گروهی از دانشجویان تئاتر، قطعاتی از ساموئل بکت را در تالار مولوی به نمایش گذاشته است که علاوه بر اینکه از منظر تجربه کارگردانی و زیبایی شناسی صحنه، قابل توجه و تامل است، نفس عمل این استاد دانشگاه هم دست مریزاد دارد که در روزگاری که اغلب دانشجویان تئاتر، بی تجربه رشته تحصیلی شان، جذب تلویزیون و... می شوند، علیزاد و دانشجویانش، این امکان را برای هم فراهم می کنند که باز هم در هوای گرفته تئاتر، نفس بکشند و البته از دل این هم نفسی، محصول درست و درمانی هم برای ذائقه مخاطب اندیشمند تئاتر شکل می گیرد.
" علیزاد" در ابتدای ترجمه قطعه " فاجعه" که درامروز- وبلاگ وی- منتشر شده است، آورده، نمایشنامه فاجعه را به بهانه اجرا در جشنواره تئاتر دانشجویان در اردیبهشت ماه 87 ترجمه کردم. البته همراه با یک متن دیگر از بکت به نام صدای پا، که هر دو از متون بسیار دشوار او هستند. اما فاجعه، که به نظر من سیاسی ترین متن بکت هست، در حال حاضر بدجوری وصف شرایط تئاتری ماست که در آن هنرمندان، اعم از بازیگر و کارگردان، به یکسان تحت بدترین شرایط تئاتری کار می کنند و دهان شان به نحوی بسته است، همچنانکه خود بکت نیز این نمایشنامه را به واسلاو هاول تقدیم کرده است که در زمان نگارش نمایشنامه، در زندان به سر می برد و دهانش بسته بود اما سرش بالا. من هم این ترجمه و اجرای آن را به همه تئاتری هایی تقدیم می کنم که امسال از کار کردن محروم شدند و همیشه در بد ترین شرایط سرشان را خم نمی کنند."
با علیزاد درباره این قطعات و آثار بکت گفت و گویی داشته ام که در پی می آید؛
ادامه مطلب
"کافه پيانو" نخستين رمان فرهاد جعفرى است که در زمستان 1386 توسط نشر چشمه منتشر شد و گويا در چند ماه اخير جزو پرفروشهاى چشمه بوده و به زودى چاپ دوم آن هم روانه بازار کتاب مىشود.
در پشت جلد کتاب آمده است; خيلى وقت بود احساس بىفايدگى و بىمصرف بودن مىکردم و علاوه بر اين يک بار که دختر هفت سالهام برداشت و ازم پرسيد: بابايى تو چه کارهاي؟ هيچ پاسخ قانعکنندهاى نداشتم که بهش بدهم.
يعنى راستش را بخواهيد به خودم گفتم: تا وقتى هنوز زندهام چند بار ديگر ممکن است پيش بيايد که اين را ازم بپرسد و من چند بار ديگر مىتوانم ابرويم را بيندازم بالا و بهش بگويم: خودمم نمىدونم بابايي.
اما اگر مىنشستم و داستان بلندى مىنوشتم و بعد منتشرش مىکردم مىتوانستم بهش بگويم اگر کسى يک وقت برگشت و ازت پرسيد بابات چى کاره است، حالا توى مدرسه يا هر جاى ديگري، يک نسخه از «کافه پيانو» را هميشه توى کيفت داشته باش تا نشانشان دهى و بهشان بگويى بابام نويسنده است.
حالا شايد خوب ننويسه، اما نويسندهاس.
با فرهاد جعفرى درباره کافه پيانو گفت و گويى کردهام که در پى مىآيد.
ادامه مطلب

"یاوری" در فروردین ماه امسال سفری به ایران داشت، و این گفت و گو حاصل دیداری در همان روز های میانه آوریل است که حالا در غیابش منتشر می شود.
ادامه مطلب
گفت و گوی " امیر حسین خورشید فر" با " حسین مرتضائیان آبکنار" را در مداد بخوانید.
«ناهيد طباطبايي» فقط هنگامي مي تواند بنويسد که مضموني به زندگي دروني اش در وجود او ادامه دهد و رشد کند تا به آستانه نوشتن برسد. در آثار «طباطبايي» معمولاً مفاهيمي نظير تنهايي، مرگ و زندگي در ساده ترين لحظات و در عين روزمرگي زندگي شهري با نثري راحت و روان روايت مي شود.مجموعه يي از داستان هاي نويسندگان زن انگليسي با ترجمه «طباطبايي»، توسط انتشارات خجسته منتشر شده و اين روزها هم مجموعه داستاني با عنوان «ستاره سينما» را به وسيله اين ناشر، براي کسب مجوز به ارشاد داده است. از جمله آثار پيشين اين نويسنده مي توان به «حضور آبي مينا»، «چهل سالگي» و رمان «آبي و صورتي» اشاره کرد. با طباطبايي درباره منظر کلي او به جهان ادبيات گفت وگو کرده ايم که در پي مي آيد.
ادامه مطلب
«دايره هفتم» عنوان مجموعهاي از آثار ادبيات پليسي است كه زير نظر« كاوه مير عباسي» در انتشارات نيلوفر منتشر ميشود. تا كنون 4 عنوان از اين سري كتابها منتشر شده كه عبارتند از: قتل در كميته مركزي، مسافري كه با ستاره شمال آمد، همچون فرشتگان و ديو بايد بميرد. گفتهها حاكي از آن است « ادگار آلن پو» سر آغاز شكل گيري روايت جنايي- معمايي در ادبيات جهان قلمداد ميشود و سيزده سال پس از انتشار آن « پدرو د آلاركون»، اديب اسپانيايي، داستان كوتاه «ميخ» را منتشر ميكند كه آن را نخستين روايت كارآگاهي راستين در ادبيات اسپانيا به شمار ميآورند.عنوان اين مجموعه كه اين گروه در حال حاضر قصد انتشار آن را تا صد شماره در سر دارند، از مجموعه اي كه يكي از فر هيخته ترين دوستداران ادبيات پليسي، «خورخه لوئيس بورخس» در دهه 1950 از داستانهاي كارآگاهي در آمريكاي لاتين ايجاد كرد، گرفته شده است. « بورخس» نام مجموعه اش را با الهام از «كمدي الهي» دانته، چنين نام نهاد.در اين مجموعه سعي شده تا نمونههايي از ژانرهاي مختلف ادبيات جنايي- معمايي عرضه شود. علاوه بر اين مقاله تحليلي درباره نويسنده و مرتبط با مضمون اثر، در كنار رمان منتشر ميشود تا خواننده با جنبههاي مختلف، ديدگاههاي گوناگون و جهان بيني متضاد حاكم بر ادبيات پليسي آشنا شود.با « كاوه مير عباسي» درباره كم و كيف انتخاب اين آثار براي ترجمه و انتشار فارسي آنها گفتوگو كردهايم.ادامه مطلب

در بسياري از موسيقي فيلم هاي جهان، از جمله «مده آ» پازوليني از يک قطعه آوازي ايراني براي موسيقي قسمتي از فيلم استفاده شده است يا گروه هاي ديگري که از اشعار و نغمه هاي موسيقي ما در آثار تلفيقي استفاده مي کنند. در اين آثار و در اجراي هنرمندان اروپايي از اشعار ما، ديگر دقت نظر روي اداي واژه ها باقي نمي ماند.
ببينيد... هدف ها فرق مي کند. از موسيقي ارژينال يک منطقه از جهان، مي توان در قسمتي از موسيقي يک فيلم استفاده کرد. بسياري از کارگردان ها هم اين کار را انجام داده اند. به عنوان مثال در فيلم «شاه لير»، از ضبطي از موسيقي مراسم آييني خاصي که در جزيره بالي اندونزي انجام مي شود، به عنوان موسيقي فيلم بهره برده اند. من هم گاهي از اين کارها کرده ام. مثلاً در موسيقي «شب هزار و يکم» - نمايش بهرام بيضايي - من از صداي يک راهب بودايي استفاده کرده ام. اصلاً برايم مهم نيست که به کجاي دنيا تعلق دارد. من با آن آواز کار داشتم. اين يک شکل از استفاده است که عين موسيقي را روي صحنه يي از فيلم مي گذارند. البته من آن آواز را با سازهاي خودمان، از جمله ساز آرشه يي ژاله، ني لبک، عود و سوتک هاي سفالي ترکيب کردم. براي من، آن لحن مهم بود. حالا آن آواز به هر فرهنگي تعلق داشته يا هر کاربردي که داشته، مهم نبود. شکل ديگري از موسيقي اين است که من از ترانه يي متعلق به امريکاي جنوبي استفاده کنم منتها با روش خودم. اما موسيقي «آتش سبز» نه در گروه نخست قرار مي گيرد و نه در گروه دوم. ما آواز باستاني کشور خودمان را که به زبان کردي بوده، اين بار به زبان فارسي اجرا کرديم و اين انطباق بسيار دشوار بود.
ادامه مطلب
اسدالله امرايي از جمله مترجمان پركاري است كه برخي از ترجمههايش به چاپهاي مكرر هم رسيدهاند كه از آن جمله ميتوان به چاپ دهم رمان « كوري» كه در نمايشگاه كتاب امسال ارائه ميشود، اشاره كرد. علاوه بر اين، «امرايي» مجموعه «مرد دربند»، شامل داستانهاي اروپا و چاپ دوم مجموعه «زن وسطي» كه شامل داستانهاي آمريكاي لاتين ميشود و مجموعه «مردي كه كشتمش»، شامل داستانهاي آمريكا را در نمايشگاه كتاب امسال ارائه ميدهد.
از مجموعه دو جلدي داستانهاي كوتاه آمريكاي لاتين هم مجموعه «برج بلور» را كه پنجاه داستان از نويسندگان مرد را در بر دارد، از سوي انتشارات «كتابسراي تنديس» به ارشاد داده است كه هنوز مجوز نگرفته و بعيد ميداند كه در اين روزهاي باقي مانده تا نمايشگاه كتاب برسد. مجموعه شعري از شاعران آمريكاي لاتين با عنوان «بدون هماهنگي شعر نگوييد» و چاپ دوم رمان «دريا» هم از ديگر آثار اين مترجم پر كار است
ادامه مطلب
|
|
![]() |
سوهانک؛ چشم اندازي بر دامنه البرز و سکوتي که در اين آپارتمان بر جيغ کلاغ هايي که سراشيبي اين دامنه را سياه کرده اند، غالب شده تا در آخرين روز هاي زمستان 1386، روايت محمدرضا درويشي را از «کليدر» محمود دولت آبادي بشنوم و لالايي مارال بر جنازه گل محمد و ضجه مادر و نواي سازهايي که ناله مي کنند و امانم را مي برند که ذهن درويشي بر اين روايت بسيار پيشروتر از متن رمان است. محمدرضا درويشي بر صندلي آرام نمي گيرد، در عرض و طول اتاق قدم مي زند که اين موسيقي از عمق وجودش برخاسته و حالا در دل بهار، براي کنسرتي عازم بلژيک مي شود و ساز هاي ارکستر فيلارمونيک لي يژ و گروه دستان، قطعاتي از وي را در 6 و 7 ارديبهشت اجرا مي کنند. برنامه يي با عنوان «شب شرقي» که با همه پژوهش هاي درويشي بر فرهنگ و موسيقي اين خاک، شايد گزينه يي بهتر از او براي چنين برنامه يي، نباشد. قطعاتي در نوا و شوشتري، در سکوت آفتاب نيمه شب و قطعاتي از شيمانوفسکي آهنگساز درونگراي لهستاني و در نهايت هم «شب شرقي» با سوئيت سمفوني «شهرزاد» کورساکف به پايان مي رسد. فقط يک سوال مي ماند که مسوولان چه کرده اند که ديگر خبري از برگزاري جشنواره موسيقي نواحي، از دغدغه هاي درويشي که پايه گذار اين جشنواره بود، نيست؟ با اين وجود سال گذشته يک ماهي را به برنامه ريزي و ارائه طرح براي اين جشنواره گذراند. و چه مي خواهند که در آخر، طرح درويشي در چارت استراتژيک مديران نمي گنجد؟،
ادامه مطلب
"بهروز غريبپور" پس از اجراي نمايش«كلبه عمو تم» در فرهنگسراي بهمن، اين روزها اجراي مجدد اين نمايش را در سالن اصلي مجموعه تئاتر شهر از سر گرفته است و شمار تماشاگران اين نمايش در چند روزي كه گذشت، نشان از استقبال دوباره از تئاتر در سال جديد دارد.غريبپور يك رمان از دنياي ادبيات كلاسيك را دستمايهاي براي اين اقتباس تئاتري قرار داده و با كارگرداني درست و تنوع صحنهها، در فضايي رئاليستي داستان خود را اجرا ميكند و تماشاگر را هم با خودش همراه ميكند. در همين زمينه با او به گفتو شنودي داشتهايم كه در پي ميآيد;
ادامه مطلب
می پرداخت . در این قسمت به بررسی نحوه ی انتشار آثار شاعران نوگرای معاصر ایران و نسل بعد از نیما، توسط انتشارات مروارید پرداخته ایم که مجموعه ی " تولدی دیگر " ، از این اوستا" و ... را شامل می شود . و البته انتشار مجموعه ی " ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " فروغ فرخزاد که پس از مرگ شاعر- توسط این انتشارات منتشر می شود.
فارغ از این انتشارات مروارید ، نشریه ی " بررسی کتاب" را به صورت ضمیمه ی برخی از کتاب های تازه اش منتشر می کرد که در فضای فرهنگی آن روزگار نقش به سزایی داشته است.
" تولد دیگر " فروغ فرخزاد را برای نخستین بار شما منتشر می کنید. این کتاب فروغ به نسبت آثار قبلی اش، بسیار متفاوت است. شما از چه طریقی با وی آشنا شدید؟
در همان زمانی که مدیر انتشارات جیبی بودم به این فکر افتادم که در زمینه ی انتشار شعر امروز فارسی هم اقدام کنم و این کا را با انتشار برگزیده ی اشعار نیما یوشیج در ده هزار نسخه در سازمان انتشارات کتاب های جیبی شروع کردم. وقتی این کتاب منتشر شد همه تعجب کردند ومعتقد بودند که اشعار " نیما یوشیج" را کسی نمی تواند بخواند و بفهمد. تو با چه جراتی ، این کتاب را در ده هزار نسخه منتشر کردی؟
به دنبال این کار، فروغ فرخزاد من را شناخت و پیش من آمد و جزء اولین شاعرانی بود که مجموعه اش را برای انتشار در اختیار ما قرار داد . این اتفاق درست در زمانی افتاد که در کنار سازمان انتشارات کتاب های جیبی ، انتشارات مروارید هم تاسیس شده بود. در آن زمان "پاتریس لوبومبا" نخشت وزیر کنگو بود و من چون زبان می دانستم و کتاب ها را به زبان اصلی می خواندم و "لوبومبا" هم به آن طرز غم انگیز کشته شد، می دانستم که وی در دوره ای که در زندان بوده ، کتاب به نام " میهن من ، کنگو " را نوشته است. این کتاب را هم در انتشارات مروارید، ترجمه و چاپ کردیم و به این ترتیب انتشارات مروارید ، خیلی سر زبان ها افتاده بود. فروغ هم این ها را دیده بود. وقتسی شعر های این مجموعه را به من داد ، شعر تولد دیگر در آن مجموعه نبود. من کتاب را به حروفچینی دادم و وقتی به فروغ گفتم ؛ این کتاب را در سه هزار نسخه چاپ می کنم.، به من گفت ؛ " تو دیوانه ای! کتاب ها ی من پانصد نسخه ، چاپ شده و هنوز هم هست. تو چطور جرات می کنی این مجموعه را در سه هزار نسخه و با این جلد و صحافی نفیس منتشر کنی!"
ادامه مطلب

در نخستین کتاب شما ، عرصه های کسالت، ما با حضور نویسنده در داستان ِ " آسیب آب" مواجهیم. این حضور و به طور کلی دغدغه ی نوشتن داستان، در آثار بعدی شما واز جمله،" تماشای یک رؤیای تباه شده" و " باغ سرخ" تبدیل به یکی از محورهای آثارتان می شود. تأکید بر این حضوردر آثار دیگرتان، نشان از چه دارد؟
درست می فرمایید. امّا چرایی اش برمی گردد به اینکه، اگر خواننده بتواند با " آن صداقت" ارتباط برقرار کند، من عمده ی کارم را کرده ام تا او ابعاد دیگر ِ این" شخصیّت" را نیز باوَرکند و یا در ذهنش باورپذیرجلوه کند. در واقع، دخالتهای دست من در واقعیّت ــ وبسا که دروغهای قصّه ام ــ راعلنی نبیند. این راستش بود که عرض کردم. تصوّر هم نمی کنم، این "لُو" دادن متن، توسط نویسنده اش ضرری داشته باشد برای خواننده ای که حالا بروَد سراغ ِ آن متون. چون هدف از اینگونه نگارش ــ در صورتی که به ادبیات تبدیل شده باشند ــ این نیست، که بالُو رفتن ِ مثلا این ِشگرد، همه اثر بی جان شود. البته اگر شد، حتما یکی از نشانه های دقیقی ست که، متن به ادبیات تبدیل نشده. ضمن آنکه، ممکن ست خواننده حتا پس از خواندن متن، ونیزپس از این اعتراف ِ شخصی ِ من، بازهم این اعتراف را نپذیرد. مثلادر یک اثر جدّی ِ هنری/ ادبی ــ ضمن آنکه، منهم معتقدم به پیوستگی و تفکیک ناپذیری ِ اجزا و ارکان ِ اصلی اش ــ تصور نمی کنم، حلاوت ویا خوشخوانی اش، با لُورفتنهایی از این نوع، از میان برود. همچنانکه، ممکن ست یک منقد، این رابطه ها را کشف واعلام کند و به نفع ِ اثر در جذب خواننده های بیشتر هم منجر شود. در این فرصت، بدی اش این می تواند باشد که، این اعلام دارد توسط نویسنده ی اثر صورت می گیرد. درواقع با این بیان، می خواهم بگویم، یک متن ادبی، لزوما به مثابه ی یک داستان پلیسی درجه دو یا یک فیلم پلیسی نیست، که با مشخص شدن خبر ِ قصّه، یا لُو رفتن یکی ازشخصیّتها، ساختمان کل اثرو جذابیّتهای تنیده به هم اش، فرو بریزد.
ادامه مطلب
نخستین آثار "بیژن بیجاری" در مجله هایی نظیر "فردوسی " و " نگین " چاپ شده است از سال 1351 و بعد ها هم آثاری در " آدینه " ، " دنیای سخن " ،" تکاپو" و " کلک " و... اما برای انتشار کتاب نخست صبوری می کند و نخستین مجموعه داستانش به همت "هوشنگ گلشیری" و در آستانه چهل سالگی منتشر می شود. او حامل یک تناقض- از جنس" گراهام گرین " ی اش در فضای ادبیات معاصر است ؛ از یاران جلسات عصر پنج شنبه "گلشیری" و ایضا از دوستان " رضا براهنی " است.
از جمله آثار منتشر شده "بیجاری" می توان به مجموعه داستان های "عرصه های کسالت" ، "پرگار"،"قصه های مکرر" و رمان های " باغ سرخ" و " تماشای یک رویای تباه شده" اشاره کرد.
"بیجاری " از سال 1379 مهاجرت کرده و این روز ها را در کالیفرنیا می گذراند . این گفت و گو به شیوه مکتوب و اینترنتی انجام شده و سعی کرده ایم ، از پس سال ها با وی به مرور داستان نویسی " بیژن بیجاری" بپردازیم که در پی می آید ؛
ادامه مطلب
اما فارغ از این ، انتشارات مروارید از جمله ناشران نسل دوم ایران است که از سال 1340 شروع به کار کرده است و اتفاقا جزء ناشران پیشرویی محسوب می شود که در انتشار کتاب های تاثیر گذار در حوزه ادبیات ، فلسفه و ... بسیار تاثیر گذار بوده است و به نوعی شاید بتوان گفت بررسی تاریخ مروارید ، بررسی قسمتی از جریان اجتماعی و البته ادبیات جدی معاصر ایران است که ساده ترین نشانه های ان را می توان در انتشار اشعار شاعران نیمایی جست و جو کرد.
ادامه مطلب
اسماعيل خلج از جمله نمايشنامه نويساني است كه كار خود را از كارگاه نمايش آغاز كرد و در عين حال از جمله بازماندگان اين كارگاه است كه سعي مي كند بگوید آن دوره کا
ری را فراموش کرده است .
مجموعه آثار خلج در سال هاي اخير منتشر شد و البته شامل نمايشنامه هاي پس از انقلاب او هم مي شود اما هنوز هم آدم ها از مجموعه "پاتوق" ،"جمعه كشي" و ... حرف مي زنند .
با همه فراموشي هاي "خلج" با او درباره روند زندگي اش به گفت و گويي نشسته ايم كه در پي مي آيد ؛
در ابتدا از دوران كودكيتان بگوييد؟
من در ده سالگي مادرم را از دست دادم و همراه با خواهر كوچكترم، نزد پدر، بزرگ شديم. البته يك خواهر بزرگتر هم داشتم كه هيچ يك از آنها به فعاليتهاي هنري مشغول نبودند. پدرم هم يك كوزه فروش بود. البته كوزه كه ...
سفال فروش؟
بله بيشتر سفال بود. اما جنسهاي ديگر هم داشت مثل جارو، سبد و ... البته نه از اين سبدهاي پلاستيكي. در همان دوران هم پدرم براي من قصههايي ميگفت كه آنها را خيلي دوست داشتم. اما كار هنري من روي صحنه و نوشتن نمايشنامهها، مسلما بعد از دوره كارهاي نقاشي من بود.
نقاشي را از چه زماني شروع كرديد؟
من از كوچكي نقاشي ميكردم و كلاس سوم ابتدايي هم به خاطر نقاشيام، يك جعبه مداد رنگي 24 رنگ به عنوان جايزه، سر صف گرفتم. اين جايزه در آن زمان براي من، خيلي مهم بود، منتها انشايم هم بد نبود و كم كم در دبيرستان، يك نمايش نوشتم كه اجرا هم كرديم و رضا بابك و صادق هاتفي در آن بازي ميكردند. آقاي متقالچي كه الان در كار دوبله هستند هم در اين كار كه نامش«هيجان در سپيدهدم» بودم بازي ميكردند. به جز اين خودم در نمايشي به نام «ابومسلم خراساني» كه عنايت بخشي نوشته و كار كرده بود، بازي كردم و در تداركاتش هم بودم.
در آن دوران، بيشتر چه مطالعاتي داشتيد؟
در آن روزها، من آثار «ژول ورن» را خيلي دوست داشتم وكتابهايي به اسم «تن تن» كه داستان با نقاشي روايت ميشد. از ده سالگي به بعد، فيلم خيلي دوست داشتم و خيلي هم ميديدم.
ادامه مطلب
"جلیل دوستخواه " ازپس سال ها مهاجرت ، نام "احمد تفضلی " را که می شنود با دریغ و درد از دوست و همشهری دیرینش یاد می کند و در مرور این دوستی مدام از کار ها و تبادل دانش در دوره های مختلف یاد می کند . دوستخواه که خود نیز از جمله پژوهشگران متون کهن است ، به تفضلی و دانش وی با ستایش و احترام می نگرد . در گفت و گویی که در پی می آید در جست و جوی تصویر "تفضلی " از منظر " دوستخواه " بودیم.
ادامه مطلب

"آتش سبز" نام آخرین ساخته " محمد رضا اصلانی " است که در جشنواره فیلم فجر برای نخستین بار به نمایش در آمد. "اصلانی " که پیش از این هم در آثار دیگری از جمله "شطرنج باد" ، مجموعه "منطق الطیر " ،" چیغ " و... نگره های متفاوتش را به سینما معرفی کرده بود ، این بار با بهره گیری از تاریخ ، افسانه ها و شیوه های کهن روایت این مرز و بوم به خلق اثری مدرن پرداخته است .
شاید در برخورد نخست با "آتش سبز" به خاطر متفاوت بودنش ، پیچیدگی های اثر به چشم آید ، اما شعر تصویر شما را رها نمی کند تا برای لحظه ای چشم از پرده سینما بردارید و در برخورد بعدی ، متوجه شیوه روایت هزار و یک شبی آن می شوید که چه آرام شما را در زمان ها و روایت های متفاوت پیش می برد و حالا سکوتی که بر جان شما می نشیند ، همه از تب شناخت اندیشه ای است که در کلمه کلمه واژگانی که از دهان بازیگران این فیلم خارج می شود ، حرکت دوربین ، رنگ ، نور ، معماری و... موج می زند.
و همه شکوه و اندیشه ورزی که در این اثر هماهنگ رخ می نمایاند ما را بر آن می دارد تا یک بار دیگر به احترام استاد کلاه از سر برداریم که این صدا ، صدایی از نسل آدم بزرگ هاست که در عصر متوسط پرور ما منتشر می شود .
ادامه مطلب

اسماعيل خلج از جمله نمايشنامهنويساني است كه در آثارش و به خصوص در مجموعه پاتوق، در استفاده از زبان كوچه و تبديل آن به زبان نمايشنامه، بسيار موفق عمل كرده است. علاوه بر اين وجود پلاتهاي درخشان و شخصيتيهايي كه با وجود آنكه به خاطر برآمدن از دل جامعه ايراني، آشنا به نظر ميرسند، اما ويژگيهايي در خود دارند كه آنها را بارز و ماندگار ميكند.
با اسماعيل خلج در مجالی کوتاه راجع به استفاده از زبان کوچه در آثارش به گپ و گفتی نشسته ایم .
ادامه مطلب

ورود " بهمن شعله ور " پس از چهل و دو سال به کشور ، یکی از اتفاق های شعف انگیز این روز های جامعه کوچک ادبی ایران است . " شعله ور" در نخستین سال های پس از بیست سالگی و پس از انتشار رمان دیگر گونه "سفر شب " مجبور به ترک وطن شد یا به قول خودش فرار کرد . و امروز با موهای سفید ، لبخندی بر لب و چشم های دقیق و کنجکاوی که از هیچ ویژگی ای نمی گذرد ، به وطن باز گشته است . در این سفر ، پنج هفته ای می ماند و جالب است بدانید که با شور جوانانه ای این مدت را زندگی کرده است . سفر های کوتاه ، حضور در مراسم جوایز ادبی ،و استقبال از گپ و گفت و آشنایی با آدم های جدید و ... نشانه هایی از جنس لحظه لحظه زندگی کردن "شعله ور " در این روزها است . البته نوشتن مقاله در مورد شخصیت های ادبی و ادبیات برای نشریات،انجام ترجمه فارسی رمان " بی لنگر" خودش از زبان انگلیسی و دیدار با اهالی ادبیات سال های دور را هم به این سیستم زندگی اضافه کنید .
شعله ور " از شاگردان "جلال آل احمد " بوده و به قول خودش در محضر نیما" هم زانو زده است . شاید به خاطر همین همنفسی هاست که حالا شیوه زندگی این مرد ، این قدر برای ما متفاوت است . "شعله ور " از نسل آدم های خستگی ناپذیری است که بسیار جدی زندگی می کنند . پیش از این گفت و گو هایی در باره زندگی و رمان " سفر شب " شعله ور" با وی انجام شده است . در این گفت و گو قصد داشتیم تا با وی به بررسی و کند و کاوی در فضای سال های دور ادبیات کشور داشته باشیم و مثل همیشه اطلاعات چند سویه و ذهن منشوری "شعله ور " در این وادی هم نگاه ویژه خودش را داشت که در پی می آید ؛
ادامه مطلب
" دارند در می زنند " عنوان مجموعه داستانی از منیر الدین بیروتی است که به تازگی توسط انتشارات ققنوس به بازار کتاب عرضه شده است . بیروتی که سال پیش هم به خاطر رمان "چهار درد " ، موفق به کسب جایزه ادبی گلشیری به خاطر رمان "چهار درد " شد ، در این مجموعه داستان هم رگه هایی از حال هوای آن کتاب را به مخاطب آثارش ارائه می دهد . حضور نویسنده ای که در جستجوی کشف حقیقت موقعیت ها و لحظات است یا نویسنده ای که به دنبال کامل کردن روایت خود از روایت های کوچک و به هم ریخته دیگرا ن است ، از جمله ویژگی های بارز این مجموعه است ." دارند در می زنند " مجموعه ای است که بیشتر دغدغه واکاوی انسان ها و بررسی کنش های آنها در موقعیت های متفاوت رادارد و انسان پدیده ایست که در مرکز جهان داستانی منیر الدین بیروتی قرار دارد .
در این گفت و گو با "بیروتی" به بررسی مجموعه داستان اخیرش نشسته ایم .
ادامه مطلب
" خیلی وقت ها ، در این دنیا یک سوال کوچک ممکن است صد ها جواب داشته باشد ." این را شهریار مندنی پور می گوید ، هنگامی که از او می پرسم در کجای جریان ادبیات ایستاده ایم . که دو سالی می شود که در امریکاست و گاهی با فاصله نگریستن ، ما را از برخی توهم های خود ساخته می رهاند . نویسنده رمان " دل دلدادگی " به تازگی نوشتن رمانی را در آن سوی مرز ها تمام کرده است که قرار بر ترجمه اش هست و انگار ناشر هایی هم برایش پیدا شده اند . با این همه هنوز دلش تنگ است برای نوشتن یک صفحه از داستانی مانند " باران اندوهان " ، یا " رنگ آتش نیمروزی " یا " اگر فاخته را نکشته باشی " در زیر زمین خانه اش ، در وطن...... اصلا شاید همین فاصله است که به مندنی پور این امکان را می دهد تا موضوعی با عنوان "عدم وضوح در ادبیات ایران " را طرح کند و به کالبد شکافی اجتماعی و مردم شناسانه آن بپردازد . و نکته دیگر اینکه این مصاحبه به شیوه مکتوب و اینترنتی انجام شده است و به همین خاطر شاید پرسش های بسیاری در دل پاسخ های "مندنی پور " بی جواب مانده باشد .
ادامه مطلب
«خسرو حمزوي» از هم نسلان «ابراهيم گلستان»، «احمد شاملو» و «نصرت رحماني» است . او نخستين مجموعه از شعر و داستان هايش را با عنوان «خيزران» در سال 1334 منتشر کرد و پس از آن رماني به نام «دلارام» را در سال 1352 به بازار کتاب عرضه کرد . «حمزوي» در سال هاي پس از انقلاب «وقتي سموم بر تن يک ساق مي وزيد» و پس از آن، رمان «شهري که زير درختان سدر مرد» را منتشر کرد که اين رمان از سوي انجمن منتقدان مطبوعات در سال 1379 به عنوان رمان برگزيده سال انتخاب شد. «از رگ هر تاک دشت سايه ها»، «آسيابان سور» و «خش خش تن برهنه تاک» از ديگر آثار او هستند.«حمزوي» از جمله نويسندگاني است که تفکر عميق داستايوفسکي را ستايش مي کند و فارغ از بازي هاي زباني و شکلي، سعي مي کند در سادگي روايت، ذهن مخاطب را به غور در سطوح ديگر معنا هدايت کند.
ادامه مطلب
«علی اشرف درویشیان» از آن دست نویسندگانی است که آثارش شامل حال چند نسل از خوانندگان فارسی زبان شده است. نشر چشمه هم در سالی که گذشت مجموعه داستان های او را در کتابچه های کوچکی دوباره منتشر کرد. درست یادم است نخستین روزی که برای دیدار با درویشیان به نشر چشمه رفتم، در حال امضا کردن کتاب هایش برای پسر نوجوانی بود که در اوج ادب و احترام با چشم هایش رد قلم درویشیان را روی صفحه کاغذ دنبال می کرد.جوانی «درویشیان» متعلق به نسل نویسندگان متعهدی است که همواره اوج آمالشان را در جامعه جست وجو می کنند و او همچنان از این منظر به جهان می نگرد. وقتی که به دوردست ها خیره می شود و می گوید؛ از طلوع آفتاب بدم می آید. مگر آنکه در قله کوهی باشم و مطمئن از اینکه برآمدن آفتاب آغاز کاری جانفرسا، برایم نیست. همیشه به ویژه در کودکی طلوع آفتاب برایم آغاز رنج و عذاب کار بوده است. اما تا بخواهی زمستان و هوای ابری و برف را دوست دارم. دلم می خواهد صبح که از خواب بیدار می شوم، سه متر برف باریده باشد چنانکه نتوان در خانه را باز کرد. سی سال پیش در زندان و در سلول، زمستان ها وقتی از نگهبان ها می شنیدم که بیرون برف زیادی باریده و بازجوها نیامده اند، خوشحال می شدم. در گوشه سلول کپ می کردم. پتوی سربازی را به خود می پیچیدم و به صدای آرام قلبم که پس از شب ها و روزها بازجویی و شکنجه، آرام می زد، گوش می دادم و در یادهای گذشته ام فرو می رفتم. برف سه متری باعث می شود کسانی که برای دستگیری ات می آمدند، ماشینشان در برف گیر کند. همه جا ساکت، همه جا تعطیل. بازجویی و شکنجه تعطیل. حتی صدای شوم کلاغ ها بریده است. چنان سکوتی که صدای چکیدن اشکهایت را روی پتو می شنوی. دلم می خواهد سراسر جهان را برف بگیرد.با درویشیان در آخرین روزهای زمستان سال پیش به گپ و گفتی نشسته ایم که در پی می آید.
ادامه مطلب

