تبليغاتX
من خواب دیده ام

 

آنقدر تکرار شده است اين اتفاق‌ها و دوباره و دوباره‌ها را زندگى کرده‌ايم که ديگر حساب روز و ماه و سال از دست رفته است. نمى‌دانم چند وقت پيش بود، چند سال، چند ماه... اما زمانى بود که مى‌توانستيم آسيب‌هاى تحليل برنده يا از نفس اندازنده يک جريان هنرى و فرهنگى را بسنجيم و هسته‌هاى بيمارى را کشف کنيم... اما حالا مدت‌هاست... مدت‌هاست... که فضاى کوچک ادبيات، کوچک و کوچک‌تر و محدود و محدودتر مى‌شود و آدم‌هايى که حذف مى‌شوند يا در تعليق و انتظار فراموش مى‌شوند. تعليق که مى‌گويم هيچ تعريف و محدوده زمانى نمى‌شناسد آن قدر بايد باشي، باشى و بمانى تا معلوم نيست کي، کتابى در قالب ادبيات، داستان منتشر شود. به خاطر همين‌هاست شايد که گاهى فکر مى‌کنم چه خوب! چه خوب که شهرزاد سال‌هاست سال‌هاست که مرده است. اگر نه هزار و يک شب را چقدر انتظار بايد تا منتشر شود؟ چه خوب! چه خوب که سال‌هاست شهرزاد رفته است. اما ميراثش را به جان ما انداخته است تا نفسگيرمان کند شايد يا تاوانى است که ما به خاطر قصه‌هاى نگفته او بايد پس بدهيم.

 ديگر تعدادشان از دست رفته است. غريب و آشنا هم نمى‌شناسد. محمدرضا کاتب يکى از آنهاست که کتابش از سال 85 در ارشاد مانده، حالا شنيده‌ها حاکى از آن است که کتابى که سال 86 به ارشاد سپرده است مجوز گرفته و به زودى منتشر مى‌شود، اما سرنوشت کتاب 85 مشخص نيست.حرفه‌اى‌هاى ادبيات مى‌گويند؛ بايد پشت کتابت بايستي! باشي! اگر نه، براى چه کتاب را به چاپ مى‌سپاري؟

 اما زمان براى ما و ارشاد تعريف يکسانى ندارد. سه سال براى نويسنده حرفه‌اى شايد يعنى عبور از رمانى به رمان ديگر و کتابى که متعلق به دوره قبلى نوشتارش است و هنوز منتشر نشده است، يعنى فرزندى که در سرزمينى ديگر جامانده است و اين سرزمين ديگر کنعان نيست و حتما نويسنده هم يعقوب نيست تا با شنيدن بوى پيراهن يوسف، دچار همان احساساتى شود که بود و بعد نمى‌دانم چند سال، بتواند از اثرش هم دفاع کند. اين اتفاق را بسيارى از نويسنده‌هاى ما اين روزها تجربه مى‌کنند. نويسندگان جوان هم. مجموعه داستان «سريرا، سيلويا و ديگران» نوشته سپينود ناجيان که به تازگى توسط انتشارات چشمه منتشر شده است، از آن جمله است. مجموعه سپينود سه سال در ارشاد مى‌ماند تا بالاخره روى پيشخوان را به خود مى‌بينيد. نمى‌دانم آيا کيفيت اين اتفاق براى کتاب اولى‌ها هم مانند نويسندگان حرفه‌اى هست يا نه! اما تاکنون ماجرا به اين شکل بوده است که دست کم نويسندگانى که هويت حرفه‌اى اين حوزه را دارند و جامعه آنها را به عنوان نويسنده مى‌شناسد، بيدى نيستند که با اين بادها بلرزند. کما اينکه کاتب منتظر نماند تا تکليف رمان 85 مشخص شود و باز هم نوشت و حتى باز هم کارش رابه ارشاد فرستاد. خسرو حمزوى هم که رمانش از سال 84 در ارشاد مانده بود، باز سال پيش رمان ديگرى به نام «هرم نيمروز» را براى کسب مجوز روانه ارشاد کرد که اگر تا به حال شما خبرى از آن شنيده‌ايد، ما هم شنيده‌ايم.

 اما واقعا نمى‌دانم در اين سه سال چه اتفاقى براى نويسنده جوانى مثل سپينود ناجيان مى‌افتد، يا سى کتاب اولى ديگرى که يک باره اعلام شد که کتاب‌هايشان امکان انتشار ندارد. آيا باز هم مى‌نويسند؟ و باز به خيالشان جولان مى‌دهند تا تنهايى‌شان پر شود . هر چند که گاهي، غم دامن نويسندگان حرفه‌اى‌مان را هم مى‌گيرد؛ قاسم کشکولى يکى از همين‌هاست. به تازگى سه کار از کشکولى منتشر شده است. چاپ مجدد مجموعه داستان «زن در پياده‌رو راه مى‌رود»، رمان «بازي؛ مهندسى يک رمان» و سوانح غزالى که با بازخوانى وى منتشر شده است. رمان کشکولى متعلق به هشت سال پيش است. آنقدر امکان چاپ را از او دريغ کردند که نويسنده به ارائه اثرش در قالب يک فايل صوتي، با صداى خودش و حتى انتشار اينترنتى آن هم راضى شد. اما شايد کشکولى به شيوه‌اى بسيار عملى در اين فرايند متوجه شد که در هيچ کدام از اين شيوه‌ها اثرش منتشر نمى‌شود که باز هم به سوى جهان سنتى نشر کتاب و روند پر پيچ و خم ارشاد و ... آمد. اما صداى کشکولى اين روزها خيلى خسته است. خسته‌تر از قبل. خسته‌تر از هميشه. کشکولى که چاپ مجدد «زن در پياده‌رو راه مى‌رود» را به عزيزترين کسانش؛ فقر، تنهايى و فهيمه تقديم کرده است، ديگر هيچ احساسى نسبت به اين مجموعه و حتى رمان ندارد.

  مى‌گويد؛ ما را فلج کرده‌اند، کشته‌اند. اين کار متعلق به هشت سال پيش من است. من اگر حالا راجع به اين کتاب حرف هم بزنم هيچ ربطى به روزگار الان من ندارد. الان من ديگر آنى نيستم که اين کتاب را نوشته است و حرف زدن راجع به آن يعنى رجوع به گذشته! و باز هم از دست رفتن اکنونى که مى‌تواند ديگر باشد.مى‌فهمم. قاسم کشکولى را به اندازه تک تک واژگانى که به زبان مى‌آورد تا بگويد که چرا دست و دلش نمى‌رود که درباره اين کتاب مصاحبه کند، مى‌فهمم! و باز هم در انتهاى نوميدي، خرسندم که هر چند دير ولى بالاخره اين کتاب‌ها روى پيشخوان آمدند. موسيقى متن اين اتفاق‌ها براى من هميشه با صداى کشکولى همراه مى‌شود يا خواننده‌اى که خستگى‌هايش، صدايش را به صداى کشکولى نزديک مى‌کند. هيچ وقت قطعه Lili از گروه Aaron را شنيده‌ايد؟ پيشنهاد مى‌کنم يک بار تجربه کنيد؛ شما را به ياد عزيز‌ترين کسانش مى‌اندازد؛ فقر، تنهايى و فهيمه.

 بياييد روى زمين راه برويم. تمام اينها را که گفتم به اين خاطر نبود که در مرزهاى مه و تعليق رهايتان کنم تا نفستان بند بيايد و احساساتتان برآشفته شود تا ديگر نتوانيد نگاه نقادانه‌اى به ادبيات معاصر ايران داشته باشيد. نه! بيايد زمين را دوباره تجربه کنيم. تمام اينها که گفتم، سر جاى خودش اما شهرزاد هم اگر بود در صفحات کتاب‌هاى ادبيات داستانى اين روزها که از پس هفت خوان رستم منتشر مى‌شوند، از نفس مى‌افتاد. ما که انگار از ياد برده‌ايم، اما شهرزاد حتما به ياد دارد بوف کور و «جشن فرخنده» جلال و شب هول و «شب يک – شب دو» فرسي، «نمازخانه کوچک من» گلشيرى و... چندين و چند کار سترگ ديگر را که تاريخ ادبيات جدى اين سرزمين را مى‌سازند. ما حتما از ياد برده ايم اما شهرزاد که فراموشى نمى‌شناسد. نمى‌دانم. نمى‌دانم اصلا مى‌توانيم به خودمان حق دهيم که به خاطر تمام سطرهاى بالا ست که اکنون ادبيات ما چنين است؟ انگار با عدم تجديد چاپ برخى از آثار يا شايد مهاجرت عده‌اى يا نه اصلا مرگشان، بخشى از تاريخ ادبيات و تجربه‌هاى ادبى ما هم از حافظه‌مان حذف شده است. اگر نه که روى پيشخوان ناشران برجسته مان هم به آثار نحيفى و لاغر امروز نمى‌رسيديم که براى باورشان واقعا به ارفاق و گذشت خواننده نياز هست. گاهي! گاهى که به مرور تازه‌هاى کتاب برخى ناشران حرفه‌اى و اسم و رسم‌دار مى‌پردازم، نوميدى عجيبى امانم را مى‌برد. روزگارى شايد انتشارات «نيل» و «زمان» جور ادبيات حرفه‌اى و نخبه ما را مى‌کشيد. آثار بسيارى از نويسندگان برتر ما را همين‌ها منتشر کردند؛ گلشيري، قاسم ‌هاشم‌نژاد، هرمز شهدادى و ترجمه‌هاى نجفى و... «نيل» اصلا يک مارک بود. اين ناشران به چاپ هر اثرى رضايت نمى‌دادند و البته براى مخاطبان هم آثار نيل و زمان تعريف ويژه اى داشت. اما اين روزها انگار ديگر هيچ عيارى باقى نمانده است. يا شايد هم نه! آنقدر فراموش کرده‌ايم تاريخ و سابقه و عيارهاى ادبى‌مان را که واقعيت توليد آثار ادبى در همين سطح است. بياييد روى زمين گام بزنيم، ساعت ما با ساعت ارشاد ميزان نيست! درست! اما ساعت ادبيات جهان هم، با ساعت دردهاى ما منطبق نيست! بايد قوانين زمين را بشناسيم و وارد بازى شويم!

 

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

این یادداشت در تاریخ ۸ آذر ماه ۱۳۸۸ در روزنامه حیات نو منتشر شده است.

 

 

نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 2:23 | لینک  | 

 

اواخر آبان‌ماه سال‌جاري، دهمين دوره از جايزه ادبي منتقدان مطبوعات برگزار مي‌شود. در اين دوره، علاوه بر اعلام برگزيدگان در رشته‌هاي داستان كوتاه و رمان، هيئت داوران در هر دو اين حوزه‌ها به معرفي كانديداهاي 10 كتاب برتر 10 سال اخير پرداخته‌اند كه در مرحله پاياني به معرفي بهترين رمان دهه و بهترين مجموعه داستان دهه مي‌پرازند.

اين 10 كتاب، از ميان كانديداهاي دوره‌هاي پيش انتخاب شده‌اند. به اين ترتيب اگر كتابي در همان سال انتشار، شانس كانديد شدن در اين جايزه را نداشته است، امكان حضور در اين رقابت را از دست مي‌دهد. ازسوي ديگر، از ميان آثار كانديد شده در دوره‌هاي قبل هم، آثاري در اين مرحله از داوري حذف شده‌اند، كه براي اهالي ادبيات اين اتفاق سوال‌برانگيز بود كه از برجسته‌ترين آنها مي‌توان به «عقرب روي پله‌هاي راه‌آهن انديمشك يا از اين قطار خون مي‌چكد قربان!» نوشته حسين مرتضائيان آبكنار در بخش رمان و «شرق بنفشه» شهريار مندني‌پور و «دوباره از همان خيابان» بيژن نجدي در بخش مجموعه داستان اشاره كرد.

به همين دليل بود كه بر آن شديم تا با احمد غلامي درباره عيارهاي زيبايي‌شناسي و داوري آثار در جايزه ادبي نويسندگان و منتقدان مطبوعات گفت‌وگويي داشته باشيم و بيشتر و البته به صراحت راجع به كانديداهاي اثر برگزيده 10 سال ادبيات ايران صحبت كنيم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 19:58 | لینک  | 

ماموران يگان انتظامى ‌دادگسترى تهران به همراه نماينده ستاد اجرايى فرمان  امام، 24 مردادماه سال جارى تئاتر پارس را پلمپ کردند. اين در حالى است که چندى پيش محسن پورمحمدي، رئيس اداره املاک سازمان فرهنگي- هنرى شهردارى تهران از تصميم شهردارى تهران و ستاد اجرايى فرمان حضرت امام، مبنى بر تحويل ساختمانى از سوى شهردارى به آن ستاد، در ازاى تئاتر پارس خبر داده بود. صباح کوهى در گفت‌وگويى با ايسنا، يک روز بعد از اين اتفاق گفته بود؛ اگر مسئولان مربوطه، به‌رغم دستور شهردار تهران به پيگيرى اين ماجرا نپردازند، تئاتر پارس به مزايده گذاشته مى‌شود و سرنوشت آن هيچ معلوم نيست.
از بداقبالى من است شايد که دچار اين دايره سرگردانى شده‌ام که نخستين گزارش مطبوعاتى‌ام را درباره تئاترهاى لاله‌زار قلمى‌ کردم. هشت سال پيش در مجله هنرهاى نمايشى و در اين هشت سال در رسانه‌هاى مختلف سرنوشت رو به افول اين تئاتر‌ها را دنبال کرده‌ام و هر بار و به هر دليلى به سراغ صالح پناهى رفته‌ام که تمام عمر و زندگى و جوانى‌اش را در تئاتر لاله‌زار گذاشته است و البته تئاتر نصر. اصلا همو بود که هشت سال پيش، گوشه و کنار تئاتر نصر را به من نشان داد؛چشم‌انداز کارگاه دکور تئاتر نصر را بر حياط گراند هتل که اين روزها به انبار الکتريکى تبديل شده است، سقف بلند تئاتر نصر با رديف لته‌هاى دکور‌هاى نقاشى شده که با ريلى پايين مى‌آمدند، اتاق‌هاى استراحت بازيگران، سرويس‌هاى خراب بهداشتي، اتاق مديريت، دکتر والا... همو که صالح دوازده ساله را به تئاتر نصر آورد و پناه داد و شايد تمام زندگى‌اش را با اين خواب و خيال‌ها به هم ريخت. آن روزها، عمو صالح تئاترى‌هاى لاله‌زار به سقف تئاتر نصر که نگاه مى‌کرد؛ آه مى‌کشيد! آه مى‌کشيد که اين سقف آتش گرفته بود و عمو صالح به دستور دکتر والا، تمام شيروانى را از پشم شيشه و ورقه‌هاى آلومينيومى‌ عايق کرده بود تا ديگر نسوزد، خراب نشود که خانه دلش بود آنجا و حالا مدام آه مى‌کشد. آه مى‌کشد. اصلا سينه اين پيرمرد موزه خيابان لاله‌زار است و نمى‌دانم چطور مى‌شود که يک دفعه تمام لامپ‌هاى الکتريکى‌هاى لاله‌زار نمى‌ترکد و اين خيابان در تاريکى و سوز حل نمى‌شود از اين همه آه. قرار بود تئاتر نصر موزه شود، سه سال پيش. در افتتاحيه جشنواره آئيني- سنتى بود که حسين پارسايى زير نور فلاش‌هاى دوربين‌هاى عکاسى رسانه‌ها آمد و اين خبر را داد. عمو صالح هم آمده بود. با تمام جانش. عزت‌الله انتظامى ‌هم بود. محمود استاد محمد هم. همه آمده بودند. اما صندلى‌هاى تئاتر نصر خاک گرفته بود و اتاق‌هاى زير شيروانى هم و دوربين‌ها عکس مى‌گرفتند. هيچ اتفاقى نيفتاد. درهاى تئاتر نصر بسته شد و ديگر هيچ کس را راه ندادند. قرار بود آنجا موزه بشود و تا سال بعد افتتاح. اما هيچ اتفاقى نيفتاد. اين روزها که با عمو صالح حرف مى‌زنم ، باز هم آه مى‌کشد؛ هفته‌اى سه روز که بى‌کارم، مى‌رم لاله‌زار. تئاتر نصر رو که بستن، مى‌رفتم تئاتر پارس. اما اونجا رو هم بستن! اما من بازم مى‌رم و بو مى‌کشم. درهاى تئاتر نصر ديگه بسته است. کارگرها کم شده‌اند. کار نمى‌کنند. فقط دو، سه تا کارگر افغانى هستن که نگهبانى مى‌دن! ديروز رفتم دم در تئاتر دهقان! تئاتر نصر! توى خاطره‌هاى خودم مى‌چرخم! خانه اول من تئاتر نصر است... معلوم هم نيست چه مى‌شود!
عمو صالح آن سال‌ها هم آه مى‌کشيد. اما حالا آه‌هايش سرد است و سرمايى در خطوط تلفن مى‌دود که ما هر دو سکوت مى‌کنيم. نمى‌دانم چطور بايد با مردى خداحافظى کنم که تمام زندگى‌اش را پشت آن درهاى بسته جا گذاشته است

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 10:0 | لینک 

دولت آبادی: ادبيات خم رنگ‌رزي نيست

فرزانه طاهری: نمی خواهیم به هر قیمتی ادامه دهیم

برطبق روال اين سال‌ها، آذر و دي هر سال، فصل برگزاري جوايز ادبي است و شور و رقابتي كه در بين اهالي ادبيات داستاني درمي‌گيرد و گاه كتابي را به چاپ‌هاي مجدد مي‌رساند و گاه هم كتابي از قلم مي‌افتد و حواشي و جنجال‌هايي كه در هر حال رونقي به بازار كتاب‌هاي ادبيات داستاني مي‌داد، آن هم در وانفساي اقتصادي اين روزها كه حوزه نشر را از هر سو در تنگنا قرار مي‌دهد.

امسال اما، دو جايزه شاخص و مستقل ادبيات داستاني- گلشيري و مهرگان- برگزار نشد. اين درحالي است كه جوايز دولتي در اين عرصه، عملگرايانه پيش رفتند. جوايز ادبي شهيد غني‌پور و آل احمد با سياست‌ها و ديدگاه‌هاي ايدئولوژيك خود به انتخاب آثار ادبي برگزيده از منظر خودشان پرداختند.اما جايزه مهرگان با عدم برگزاري در سال جاري، از اين پس به يك جايزه دوسالانه تبديل شد و هيئت داوران جايزه گلشيري هم براي نخستين بار عدم برگزاري، به خاطر كيفيت نامطلوب آثار منتشر شده، را به عنوان راهكار دوره هشتم انتخاب كرد.

اين اتفاق‌ها، نگاه‌هاي متفاوتي درپي داشت. عده‌اي عدم برگزاري جوايز ادبي را گامي‌ به عقب براي ادبيات داستاني ما- بخصوص در وضعيت دشوار اين سال‌ها- دانستند و عده‌اي ديگر، اين حركت را استواري و راسخي در عيارهاي ادبي جوايز دانستند و با وجود آگاهي به مميزي‌هاي بسيار، طولاني شدن پروسه كسب مجوز و... ادبيات داستاني ايران را داراي پتانسيلي بيشتر از آنچه كه به مراحل نهايي انتخاب آثار اين جوايز رسيده بودند، مي‌دانستند و سطح انتظارشان را از ادبيات در حد همان عيارها حفظ كردند و نخواستند آثاري را به عنوان نمونه‌هاي برگزيده ادبيات داستاني ايران در طول سال اخير معرفي كنند كه از ارزش‌هاي ادبي و زيبايي شناختي ناب بهره ا‌ي نبرده‌اند.

نكته قابل توجه در بيانيه هيئت داوران جايزه گلشيري، واكنش آنها نسبت به نگاه ساده‌گير و ساده پسندي است كه اين روزها به عنوان عياري روزآمد در بسياري از محافل ادبي مطرح مي‌شود. محمود دولت‌آبادي در اين زمينه مي‌گويد: آنچه كه هيئت داوران جايزه ادبي گلشيري در اين دوره به آن رسيده‌اند را من سه سال پيش به اين دوستان پيشنهاد دادم كه نپذيرفتند. من فكر مي‌كردم كه هر سال نمي‌توان اين جوايز را برگزار كرد. چرا كه توليد محصول ادبي دشواري‌هاي خاص خودش را دارد و خم رنگ‌رزي نيست كه توليد ساليانه داشته باشد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 19:17 | لینک  | 

نگاهی به روایت در فیلم "آتش سبز"

آتش سبز روایتی است با روایت ها و راوی های متکثر. درخت بنیادین این روایت ها، روایت ناردانه است؛ دختری که در تقدیرش آمده به ازدواج مردی مرده درآید و برای گریز از این تقدیر است که با پدر و مادر، قدم در راه سفر می گذارد و انگار باز هم در دست های تقدیر گرفتار می شود که در بسته قلعه با اشاره ناردانه گشوده می شود و زین پس، ناردانه در پس دیوارهای ستبر قلعه ی کهن سال می ماند و پدر و مادر در سوی دیگر. شاید در ابتدای امر، کنشی ادیپ گونه به نظر آید در فرار از تقدیر، اما  ادیپ بی آنکه بداند گرفتار تقدیر می شود و روشنایی چشمانش را از کف می دهد، اما ناردانه در اتاق جادو محکوم به خواندن هفت حدیث می شود و آگاهی. و اصلا تراژدی های یونان باستان، همه بر این مدار شکل می گیرند؛ امر محتومی که بر انسان و خواست و زندگی اش غالب می شود و انسان را گریزی از پذیرش آن نیست، بی آنکه امکان درک این اتفاق- فاجعه را داشته باشد.

اما در افسانه "سنگ صبور" که روایت بنیادین "آتش سبز" را می سازد، خبری از قلعه نیست. دختر به همراه پدر و مادرش از شهرشان می گریزند و در راه تشنگی امان شان را می برد که به باغی می رسند و نهر زلالی که در آن روان است!

تمهید اصلانی در تبدیل باغ به قلعه ای با باروهای ستبر و کهن سال، برای ایجاد تنه ای اصلی که به شیوه قصه های آکاردئونی یا موزاییکی هزار و یک شب، برش های داستانی ای از زندگی مردمی  در روزگاران متفاوت را در دل خود جای می دهد، بسیار هوشمندانه است. کما اینکه دختر روایت " سنگ صبور" باید چهل شب را بر بالین مرد خفته بیدار بماند و ذکر گوید، اما ناردانه " آتش سبز" در هفت شب، هفت حدیث می خواند و هر حدیث داستانی و روایتی از نسلی در طول خط زمان!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 12:38 | لینک  | 

لغو مجوز رمان های " عقرب..." و" سالمرگی" از منظر اهالی ادبیات؛

 

" و می دانم که زمانه زیباتری بود آن زمان، که همه اندیشه ها در یاد آدمیان  ضبط بود و

 اگر کسی می خواست کتابی را خمیر کند، باید سر آدم ها را زیر پرس می گذاشت، ولی این کار فایده ای نمی داشت چون که افکار واقعی از بیرون حاصل می شوند و مثل ظرف سوپی که با خودمان سر کار می بریم، آنها را مدام به همراه می بریم."

 

 

تنهایی پر هیاهو- بهومیل هرابال

ترجمه پرویز دوایی- ص 2

 

 

یکی از اتفاق های چند سال اخیر که دیگر آنقدر تکرار شده که از مرتبه اتفاق به زیر آمده و شاید پا در دایره روزمرگی ها گذاشته است، لغو مجوز و توقیف کتاب هایی است که چندی قبل از ارشاد مجوز ورود به بازارکتاب گرفته اند. این اتفاق در روزهای اخیر دامن نمایشگاه کتاب را هم گرفت و آثارکلاسیک ادبیات داستانی معاصر ایران، که از آن جمله می توان به آثار " صادق هدایت" و" چوبک" اشاره کرد، هم از غرفه های نمایشگاه جمع شد. و البته کتاب های " فرخنده حاجی زاده" و کتاب های دیگری که شاید نام شان از حافظه این نوشته پاک شده باشد.

اما نکته عجیب تر اینکه، در فقر نشر کتاب های ادبیات داستانی و کتاب هایی که پشت سد عظیم مجوز ماندند و منتشر نشدند و با وجود مشکلاتی که جوایز ادبی برای به دست آوردن سالنی برای برگزاری مراسم با آن دست به گریبان بودند، باز هم این جوایز که اغلب از سوی بخش خصوصی حمایت می شدند، به معرفی برگزیدگان ادبیات داستانی پرداختند تا نشانه ای باشد بر روشنی چراغ ادبیات ایران و کورسوی امیدی برای اهالی ادبیات که در این وانفسا هم کارشان دیده می شود و هنوز عیاری، شاید، برای سنجش آثار هست و رقابتی!

جالب اینجا ست که روند توقیف ها و لغو مجوزها، چنان گسترده شد که  این دیوار مقابل آثار برگزیده هم قد کشید. به این ترتیب که چاپ سوم رمان " عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان!"  نوشته " حسین مرتضائیان آبکنار، برگزیده بخش رمان جایزه ادبی مهرگان1386 و برنده بهترین رمان اول جایزه ادبی گلشیری در سال گذشته، اوایل زمستان سال پیش لغو مجوز شد وبی آنکه قدم به بازار کتاب بگذارد در انبار ناشر ماند.

در کنار آن ، چاپ دوم رمان" سالمرگی "، نوشته " اصغر الهی" هم که موفق به کسب جایزه بهترین رمان سال 1386 از سوی بنیاد گلشیری شده بود ، توقیف و به بازار کتاب عرضه نشد. در این میان ناشران کتاب های مذکور ، رسانه ها را از نشر این خبر بر حذر داشتند تا شاید بتوانند گامی به سوی باز شدن درها به روی این کتاب ها بر دارند و نشد  که نشد.  و " سالمرگی" و "عقرب ..." روی نمایشگاه بیست و یکم کتاب را هم به خود ندیدند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 3:4 | لینک  | 

 

سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و این " قصه عاشقانه " من است. سی و پنج سال است که دارم کتاب و کاغذ باطله خمیر می کنم و خود را چنان با کلمات عجین کرده ام که دیگر به هیئت دانشنامه هایی در آمده ام که طی این سال ها سه تنی از آنها را خمیر کرده ام."

 این ها نخستین سطر های روایت داستانی " تنهایی پر هیاهو" ، اثر " بهومیل هرابال " است. نویسنده ی چک که کوندرا ،نویسنده چیره دست هموطنش، ادبیات چک را به پیش و پس از او تقسیم می کند.

" تنهایی پر هیاهو" انعکاسی  از زندگی مخفی انسان ها در جامعه تحت سلطه نظام های کمونیستی چک است که قشر نخبه را به زیر کشیده تا آنها هم فرودستی را تجربه کنند . از این رو زندگی دیگری در لایه های زیرین و دور از چشم، شکل می گیرد. فردی چون " هانتا" – راوی داستان- در زیر زمینی به کار پرس کتاب های بسیار و تبدیل مکتوبات دانش بشری به کاغذ باطله می پردازد ، آن هم در سرزمینی که از پانزده نسل به این سو بیسواد ندارد و افرادی دیگر چون دو عضو سابق آکادمی علوم که در فاضلاب ها و کجراهای چپ اندر قیچی اش در زیر شهر پراگ مشغولند. و خلاصه اینکه در این روایت ما از منظر جزئی نگر " هرابال" به زیرزمین محل کارش، خانه انباشته از کتاب های عزیزی که طی مراسمی از محل کار و از بین کتاب هایی که باید له شوند به خانه می آورد به این امید که شاید در هر یک از آنها رازی بیابد که زندگی اش را دگر گون کند با دنیای جغرافیایی بزرگتر مواجه می شویم. و موش ها ، موش ها ... این همدم های همیشگی هانتا در سی و پنج سال کار مداوم... یا بهتر است بگویم واقعی ترین همدم های او.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 3:7 | لینک  | 

" فرخنده حاجی زاده " را در ماه های اخیر در موقعیت های خوبی ندیدم. در هنگام تخلیه ویستار و بعد هم در مراسم خداحافظی با" اکبر رادی" که اشک در چشم هایش حلقه زده بود و به افسوس سر تکان می داد . اما دیروز " حاجی زاده " با غرور لبخند می زد و چشم های زیبایش می درخشید که از پس ماه ها دویدن و بازماندن و دویدن بالاخره موفق شد مجوز بازگشایی کتاب فروشی اش را  در آستانه بهاربگیرد .این اتفاق مبارک را در این روز های وانفسای فرهنگی به اهالی هنر ، فرهنگ و اندیشه و البته جماعت نسوان تبریک می گویم و به احترام " فرخنده حاجی زاده"  می ایستم. در پی گزارشی از بازگشایی ویستار ، حرف های "فرخنده حاجی زاده" و روند قضایی این پرونده و مشکلات آن از منظر وکیل مدافع ویستار می آید ؛

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 0:25 | لینک  | 

 

برف نو ! برف نو !

سلام ! سلام !
بنشین ! خوش نشسته ای بر بام !
شادی آوردی ای امید سپید !
همه آلودگی است این ایام...

" احمد شاملو"

 

زمستان امسال یکی از سرد ترین و پر برف ترین و سپید ترین و از پس آن لغزنده ترین و سیاه ترین زمستان های سال های اخیر بود. و عجیب که این سرما تا مغز استخوان فرهنگ و هنر این مرز و بوم هم نشسته است . قصد سیاه دیدن و اشاعه دادن آن را ندارم . اما در چند روز اخیر اتفاق هایی افتاد که از بس در طول تاریخ این مملکت تکرار می شوند ، جای بسی تامل دارد .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 5:42 | لینک  | 

 
در بسياري از آثار بيضايي، از نخستين آثار، «عروسك‌ها»، تا آخرين «افرا»، تم عشق يا لا‌يه‌هايي از آن حضور دارد. اما نگاه به اين مقوله، در دوره‌هاي متفاوت، تغيير و گاه رشد مي‌كند. در اين نوشتار به صورت اجمالي به بررسي مضمون عشق در آثار «بهرام بيضايي» مي‌پردازيم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 3:46 | لینک 

مروری بر پیوند داستان و نمایشنامه در ادبیات معاصر


  در کشور ما با وجود انواع حکایت ها و روایت های منظوم و منثور ، داستان و نمایشنامه جزء اشکال نو ادبی محسوب می شوند . هر چند که بسیاری از شگرد های این گونه های ادبی که ما امروزه فکر می کنیم ضمن آشنایی با ادبیات غرب به آنها رسیده ایم ، در نمونه های کهن ادبیات فارسی موجود است . مگر می توان تصویر سازی ها ، دیالوگ های پیش رونده منطقی  ، تحول درست و به جای شخصیت ها و علاوه بر آن تخیل بی حد در داستان گویی و هزار نکته ظریف دیگر را در نثر ترجمه تفسیر طبری به جا مانده از فارسی قرن چهارم ، نادیده گرفت . فارغ از این ، بررسی پیوند های این دو گونه ادبی در طول حیاتشان در ادبیات فارسی امروز نیاز به بحث مفصلی دارد و در این مجال کوتاه می کوشیم مروری بر روابط متقابل آنها داشته باشیم .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 22:35 | لینک  | 

يادداشتي بر کتاب از ياد رفتن نوشته محمدحسن محمدي 
 
«از ياد رفتن» روايت يک روز از زندگي «سيدميرک شاه آغا» به تاريخ پنجشنبه، 24 جمادي الثاني 1422 هجري قمري است که از ساعت 6 و 45 دقيقه يا به گويش مزار شريفي، «پانزده کم هفت بجه صبح» آغاز مي شود.

در اين متن شايد آنچه که بيش از همه نظر مخاطب را جلب مي کند، به کارگيري نوعي خاص از لهجه فارسي است که گويا مختص مردم مزارشريف است. «محمدحسين محمدي» مي کوشد تا در اين اثر، زبان ادبيات مکتوب را به زبان کوچه اين ديار نزديک کند که البته در فضاي کلي متن هم مي نشيند. چه اگر بپذيريم که زبان و دايره لغات، نخستين گزينه براي شناخت سلول هاي يک فرهنگ است، روايت تک صدايي اين کار با دايره واژگاني از اين دست به فضا سازي آن هم کمک مي کند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 20:36 | لینک  | 

نگاهی به رمان "عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک "
 نوشته "حسین مرتضائیان آبکنار "  
  
"عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک " یا " از این قطار خون می چکه قربان ! " آخرین اثر منتشر شده از "حسین مرتضائیان آبکنار" است که توسط نشر نی در زمستان سال پیش  به بازار کتاب عرضه شد .  از نخستین صفحات این کتاب با دیدن  این جمله که ؛ "تمام صحنه های این رمان واقعی است " و تاکید نویسنده بر آن ، متوجه می شویم که با اثری دیگر گونه مواجهیم .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 16:57 | لینک  | 

"پشت سرت را نگاه نکن !" عنوان نخستین مجموعه داستان " فارس باقری " است که به تازگی توسط نشر نیلوفر به بازار کتاب عرضه شده است .این کتاب شامل 12 داستان کوتاه از این نویسنده است .
 در اغلب داستان های این مجموعه انسان ها  در جست و جوی حقیقت اکنون  و خودشان هستند و به نوعی دغدغه هویت و گمشده هایشان را دارند . در داستان های " ببین چه بارانی می آید " ،" دلم می خواهد بمیرم " ، "خرچنگ " ،" خرس های قطبی " بخار در آینه "  ، شنا در زمستان " و"دوزخ " ما با این مضامین مواجهیم . 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم منصوری  در ساعت 22:5 | لینک  |