من خواب دیده‌ام

نوشته‌های مریم منصوری

 

فیلم "آرتیست" به کارگردانی  میشل آزاناویسوس، از جمله آثاری بود که در جوایز سینمایی یک سال اخیر حضور چشم گیری داشت. فارغ از جسارت فیلمساز در رجوع دوباره به فضای سینمای صامت و بررسی  وضعیت رو به افول یک ستاره ی سینمای صامت در روزگاری که صدا با فیلم همراه شده بود، اما در برخورد نوستالژیک با سوژه، فیلم ساز به شدت محافظه کارانه عمل می کند. ما با تصویر معمول یک ستاره ی سینما مواجهیم، مردی با جذابیت های دون ژوانی که سابقه ای دیرینه در فرهنگ  غرب دارد و نمونه ی شناخته شده ی آن در فضای ادبیات "رت باتلر" در رمان "برباد رفته" است.

آیا شخصیت مرد فیلم، چهره ای متفاوت از"رت باتلر" دارد؟ و نکته جالب توجه این که کارگردان در انتخاب بازیگر فیلم هم از ویژگی های ظاهری چنین مردی و تصویر نوستالژیک رت باتلر تخطی نکرده است. فقط این بار" بابالنگ "دراز نیست که به داد دخترکی بینوا می رسد. بلکه "جودی آبوت " که از یک موقعیت اتفاقی و دیده شدن در کنار یک ستاره ی سینمای صامت ، مسیر زندگی اش تغییر کرده، در دوران اوج به حمایت از بابا لنگ دراز و غرور آسیب دیده اش می پردازد و او را دوباره به شهرت بر می گرداند. بیایید  از روزگار داستان پردازی و تعقل در روایت به عقب برویم.  با سیری در جهان قصه ها و افسانه ها، به این نتیجه می رسید که در ریخت شناسی قصه های پریان، این سیر داستانی و حرکت روایت از نقطه ی الف به نقطه ی ب که در نتیجه ی از دست دادن رفتن  رواج سینمای صامت است و البته عشقی در یک نگاه و...  از جمله قدیمی ترین ریختارهای قصه های عاشقانه است.

اما فارغ از ایده ی روایت که با تمام  ویژگی های معمولش، بهتر است از آن عبور کنیم، پیشنهاد می دهم برای دقایقی چند روی یک وجه از این فیلم تامل کنید؛ تصویر مرد هنرمند.

انگار جریان سرمایه داری و گیشه و فروش و... این چهره از هنرمند را به  دیگر تصاویر او ترجیح می دهند؛ دون ژوان  حامل جنسی از جذابیت است که می تواند منجر به بازتولید سرمایه شود و هیچ اهمیتی ندارد که این تصویر به چه میزان حامل حقیقت است. و حمایت گیشه و به طور کلی سکوی فروش از چنین تصویری، دون ژوان را به تندیس سنگی چهره ی مرد هنرمند تبدیل کرده است.  فیلم آرتیست هم بدل دم دستی ای از این تندیس است.

به یاد بیاورید پرتره ی هنرمندی چون ون گوگ را، حتی تصویر نزدیک به دون ژوان موتسارت و روایت زجرهای روانی و جسمی  او یک سوم نهایی فیلم آمادئوس و فیلم هایی از زندگی گویا، مودیلیانی و کامیلا کلودل و...

فارغ از روایت سینمایی زندگی  برخی از هنرمندانی که به آن ها اشاره شد، چه ویژگی ای در "آمادئوس" میلوش فورمن رعایت شده که او را از چهره ی آرتیست در سینمای یک سال اخیر دور می کند؟  آمادئوس که صفت دون ژوانی را در خود حمل می کند؟ به نظر می رسد جنسی از جنون در شیدایی و رنج موتسارت نهفته است که میلوش فورمن موفق به روایت آن شده است. اما در فیلم آرتیست، کارگردان برای لحظه ای هم از توجه به گیشه غافل نبوده و حقیقت کلمه ای است که شاید تا لحظه ی "THE End " فیلم آرتیست  هم به آن برنخورده است.

اما نکته ی قابل تامل دیگر این که چرا هیچ تصویر دیگری از چهره ی هنرمند در طول سال ها به عناد با این تصویر دم دستی و تکراری برنخواسته. یا چرا از هیچ تصویر دیگری به این میزان حمایت نشده است تا تبدیل به تندیس سنگی هنرمند شود؟... طبیعی ست که حمایت پول و سرمایه داری چنین موقعیتی برای تصویر دون ژوان ساخته است.

آیا میزان رنج و دردی که در روی دیگر چهره ی هنرمند  وجود دارد او را غیر قابل تحمل می کند؟ همان نکته ای که رودن – مجسمه ساز برجسته  ی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم- تبدیل به پتکی می کند و بر سر کامی کلودل – مجسمه ساز باهوشی می کوبد که عشقش به رودن او را به ورطه ی جنون کشاند. آن دلبه در ابتدای کتاب " سرگذشت یک زن " که با ترجمه ی خوب خانم مهستی بحرینی به فارسی هم ترجمه شده – نشر نیلوفر- می گوید: سی و دو سال کار ، سی و دو سال تیمارستان.

رودن مدتی بعد از جدایی هم که به کارگاه کامی کلودل سر می زند، تعجب می کند از این همه کار! چشم هایش را می بندد و روی مجسمه ها دست می کشد و می کوشد هنر کلودل را با سرانگشتانش کشف کند. و در نهایت هم او را محکوم می کند که   مجسمه های تو از تباهی و  رنج می گوید و من از زندگی حرف می کنم.

در این قضاوت رودن، نوعی ارزش گذاری بر آثار هنری و اقبال مردمی یک اثر هنری وجود دارد؛ آیا رنج در این میدان محکوم به دومی بودن است و هرگز به مقام نخست نائل نمی شود؟

در نسخه ی سینمایی کامی کلودل هم تصویر عمومی ای که از رودن ارائه می شود، به دون ژوان نزدیک است. او مردی است که به تمام مدل هایش نظر دارد و الخ... اما کامی کلودل؟!

اجازه دهید کمی هم تصویر زن هنرمند را از لابه لای لایه های ابهام بیرون بکشیم. کامی کلودل نمادی از غرور و جسارت و تنهایی و تباهی و... بود و به روایت برادرش، پل کلودل، شاعر رمانتیک که متاسفانه هیچ  شعری از او تا کنون به فارسی ترجمه نشده، مگر روایتی کلی از زندگی و آثارش که با ترجمه ی عباس کوثری و توسط نشر ماهی به فارسی منتشر شده است، نابغه ایست که هنرش هیچ ربطی به هنر سطحی و کودن رودن ندارد(؟! )

شاید در نظر اهل فن، آثار کامی کلودل  در مرتبه ی برتر از آثار رودن قرار داشته باشد، اما آیا  چهره ی کامی کلودل در تاریخ هنر و شهرت مردمی به موازات رودن بالا آمده است؟

این نکته ایست که در زندگی  فریدا کالو – نقاش مکزیکی- هم دیده می شود. اما فریدا اقبال دیگری داشت. بعد از گذشت سال ها امروز از زیر چتر شهرت دیه گو ریورا – شوهرش- نجات یافته و حتی از او پیشی گرفته است.

شاید شباهت دردناک زندگی فریدا و کامی کلودل در چهره ی مردهای زندگی شان باشد. شباهت نزدیک به یقین  پرتره ی هر دو این مردها – رودن و دیه گو ریورا- با تصویر معمول دون ژوان و وزن سنگینی که زن ها از تحمل این تندیس به دوش می کشند. هر چند فریدا کوشید در این زمینه به رقابت با همسرش بپردازد و ....  جالب اینجاست که در فیلم آرتیست هم همسرش این وزن و سنگینی را تحمل می کند.

در هر حال به نظر می رسد گیشه و بازار سرمایه داری موفق شده اند تصویر باسمه ای خودشان را به عنوان تندیس سنگی مرد هنرمند جا بزنند. هر چند که جا به جا تصویر پر رنجی از هنرمند ارائه می شود که می کوشد شبح سنگین دون ژوان را مخدوش کند...

 -------------------------------------------------------------------------------------------------

این مطلب امروز در ستون صفحه ی آخر روزنامه ی فرهیختگان منتشر شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 13:22  توسط مریم منصوری   |