امروز یه موی سفید توی سرم پیدا کردم. یاد مهدی افتادم که فقط چند ماه از من بزرگتره و همیشه بهش
می گفتم؛ " کوچولو موهات چرا سفید شده؟" که رگ ترکیش گل می کرد.
موی سفید، روی شقیقه راستمه اما من "مهتاب کرامتی" نیستم.
هنوز چهل و هفت کیلو ام، اما..." مهتاب کرامتی" نیستم.
جماعت نسوان فمینیسم که کهیر می زنن وقتی می شنون، گلشیری با لحن تندش می گفته؛ " بعضی ها مثل دختر بچه های سیزده ساله، خودشون هم نمی فهمن چی می نویسن" و رگ گردنشون می پره هوا که ؛ "چرا مثل پسر بچه ها نه؟ " ، راحت از کنار "مهتاب کرامتی" رد می شن و می خندن که؛ " باید مرد ها رو شناخت!"
فردا می خوام لباس بنفش بپوشم و یادم باشه تا صبح که بیدارم ناخن هامو سوهان بزنم وبعد یه ماه که لاک نزدم و ناخن هام نفس کشیدن، لاک بنفش سیر بزنم. هرچند، من "مهتاب کرامتی" نیستم.
امروز تا ساعت هشت شب روزنامه بودم و باید صفحه ی آخرو می بستم. عکس یک مان، خبر کتاب جدید "جومپا لاهیری" بود و بد نیست اگه سایت حیات نو رو چک کنید که محض رضای خدا یه نویسنده ی زن خوشگل ببینید. تا دیگه "شیوا ارسطویی" رو با "جومپا لاهیری" اشتباه نگیرید!
یاد مصاحبه" سیمین دانشور" می افتم با روزنامه ی اعتماد در روزهای پایانی سال 85 – شاید هم ابتدای 86- و عکس عجیبش. سیمین با موهای سفید سفید . پوست تکیده و دست ها روی زانو. حرف هاش هم که ... بماند. بعضی ها عکس را دوست نداشتند. می گفتند انگار اثری از زندگی در این زن نیست و بعضی ها مجسمه وار بودنش را می پسندیدند که انگار اسطوره شده بود.
یاد "سنگی بر گوری" می افتم که "مهتاب کرامتی" از جلوی " جلال" رد می شه. توی هواپیما... نقش مهماندارو بازی می کرده؟
یادم باشه " ادبیات گروتسک" رو دوباره ورق بزنم. " فاوست " رو و البته " نظریه جباریت"!
ببخشید خانم "کرامتی"؟!!
