دایرهی جنون - نگاهی اجمالی به رمان "همنوایی شبانه ارکستر چوبها"
"همنوایی شبانه ارکستر چوبها" نخستین رمان رضا قاسمیاست که در ایران منتشر شد و بر طبق روال جوایز ادبی، در سالی پس از انتشار، جوایزی را هم به خود اختصاص داد. این رمان در سال پیش به عنوان رمان برگزیده یک دهه اخیر ادبیات داستانی فارسی در جایزه منتقدان مطبوعات برگزیده شد و شاید تداوم محبوبیت و تاثیر ویژگیهای فنی این اثر که هنوز هم ادامه دارد، دلیلی باشد برای رجوع دوباره و دوباره به آن و واشکافی و بررسی ویژگیهایش که آن را به اثری یگانه تبدیل کردهاند.
مهمترین نکتهای که در نگاه نخست در این رمان به چشم میآید؛ فشردگی اطلاعت و پیرو آن ریتم تندش است. نویسنده در یکی- دو صفحه نخست رمان به تعجیل و البته دقیق کاشتهایی در ذهن مخاطب ایجاد میکند که تا انتهای رمانش به کار میآید و البته بزرگترین ویژگی ذهن قاسمی در این رمان این است که کمپوزیسیون را به شدت میشناسد و به خوبی هم رعایت میکند. یکی از محورهای اصلی این رمان – به لحاظ مضمونی- جنون است. جنونی که در طول رمان گسترش مییابد و دیگر نه فقط راوی که دامن جهان داستان و حتی خوانندگان رمان را هم میگیرد. و در زمان به همریخته و غیر خطی روایت " فاوست مورنائو" راوی را محکوم میکند که اریک فرانسوا اشمیت- صاحبخانه راوی- بعد از خواندن رمان "همنوایی ارکستر شبانه چوبها" چه بلایی سرش میآید و دیگری و دیگری... راوی از خودش دفاع میکند که این رمانیاست تخیلی که سالها پیش نوشته و هیچ ناشری هم راضی به چاپ آن نشده است و الخ... میبینید؟ این دایره جنون گسترش مییابد و حتی دامن من و شمایخواننده را هم میگیرد. ما در هر حال خواندن رمانی هستیم که نویسندهاش هم آن را فراموش کرده است و حالا شاید توسط نکیر و منکری که در این کار به "فاوست مورنائو" و "سرخپوست بر فراز آشیانه فاخته" شباهت دارند، محکوم می شود که بر سر خوانندگان رمانش هم بلاهایی عجیب میآید.
اما این جنون دقیقا از سطر نخست رمان آغاز میشود؛ " مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه را حس کرده باشد. دیدهای چطور حدقههاش از هم میدرند و خوفی را که در کاسهی سرش پیچیده باد میکند توی منخرین لرزانش؟ دیدهای چطور شیهه میکشد و سم میکوبد به زمین؟"
می بینید تصویر خشمی کور در سطرهای نخست به اسبی تبدیل میشود که شیهه میکشد و سم به زمین میکوبد و زبان ندارد و درنتیجه؛ معقول و منطقی نمینماید. و البته نیست هم. همین نافهمی و تعریف ناپذیر بودن موقعیتها و شخصیتها و چه و چه است که جنون را طرح میزند در این کار. وتصویر اسب که از صورت راوی دیزالو میشود به زن صاحبخانه –ماتیلد- در صفحه دیگر و به همین ترتیب جنونی فهمناپذیر و گاه به پس رانده در شخصیتهای این کار میدمد و آنها را با خود به ورطه پایانی میکشاند.
راوی ذهن بیخاطره و حافظه ماتیلد را به" دالان خالی و متروک خاطرهها" تشبیه میکند. و این دالان بیشباهت به طبقه ششم آپارتمان اریک فرانسوا اشمیت نیست. طبقهای که اتاقهاش توسط ایرانیهای مهاجر و البته یکی – دو فرانسوی که حضوری در حد تاثیر صدای موسیقی سازشان و یا عبور از این دالان دارند، تسخیر شده است. ایرانیهای مهاجر در فضایی در حاشیه و زیر شیروانی از آپارتمان شش طبقه اریک فرانسوا اشمیت که آزاد نگریاش بلای جتنش شده و آدمهایی رانده از هر کجا حالا در اینجا مامن یافتهاند و به تاخت و تاز به یکدیگر – البته در حد تحقیر و بازیهای روانی و نه کنشهای ثمرمند- مشغولند. اما این دیوانهخانهی عقدهها و حرفهای ناگفته و عشقهای بر زبان نیامده و دشمنیهایی که در چشمها خفتهاند، با زبانی صریح و تلخ روایت نمیشود. قاسمی چاشنیای به آن افزوده تا این تلخی قابل روایت شود؛ طنز. تمهیدی که به درستی از اجرای آن برآمده است. این چاشنی از دل حضور "فاوست مورنائو" و همکار نادیدنی – اما حاضرش- آغاز می شود و در دیالوگها و توصیفهای راوی از رعنا و ... هم حاضرمیشود و در آخر هم خود راوی که استحاله می شود در گابیک – سگ سیاه و گندهی صاحبخانه- که در طول روایت بهانهایست برای شرح ترس راوی از سگ؛ چه به لحاظ نجسی درفرهنگ سنتی و مذهبی و چه ترس روانی. و این جهنم عقوبت راوی است که "فاوست مورنائو" برای او بریده و دوخته است؛( " بر میگردم. دراز میکشم میان پایهی صندلیها. فردا خواب راحتی خواهم کرد. فردا وقتی بشاشم به راهپله، ماتیلد فراموش خواهد کرد. فردا ماتیلد به یاد نخواهد آورد که دیروز هم همین کار را کردهام. هر بار فکر خواهد کرد که این نخستین بار است. که همین حالاست. " همین حالا".)
رمان با این سطرها تمام می شود و تاکید بر شیوه فرافکنی ماتیلد که برای بقا، گذشته را فراموش میکند و حالا تمام حافظه این روایت در سگی بی زبان خلاصه و تمام میشود. به نوعی واکنش ذهنی ماتیلد را متن رمان هم زندگی میکند. اما این بار او فراموش نمیکند. بلکه محکوم میشود به دفن در ذهن سگی بی کلام و سیاه که میان پایههای صندلی میخوابد و نظارهگر مرگ اریک فرانسوا اشمیت صاحبخانه در حین خوانش "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" است که پیش از این هم به او هشدار داده شده بود.
اما این عقوبت و چیدمان وقایع، در عین حال که در ذات جنسی از تراژدی را در خود نهفته دارد، اما چیدمان وقایع به نحوی نیست که ما با یک اتفاق مهیب برگشتناپذیر مواجه شویم. بلکه ما با چیدمانی از وقایع کوچک و مخرب مواجهیم که آهسته آهسته پیشرویمیکنند و خاکریزها را تصاحب میکنند. در صفحه 172 این رمان آمده است؛ ( از مدتی پیش، ستاره شناسان انفجارهای عظیمی را در سیارهی ژوپیتر پیشبینی کرده بودند. انفجارهایی که اگر یکی از سنگهای رها شدهاش به زمین اصابت میکرد، لغت "فردا" را برای همیشه و لغت "همیشه" را از همان دقیقه از فرهنگ بشزی پاک میکرد.) اما حادثه در این رمان ناشی از انفجاری عظیم نیست. بلکه ناشی از ضربههای تبر فریدون است که در یکی از اتاقهای این ایالت زیر شیروانی مشغول شکستن کندهی درختی است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
این مطلب در شماره ۷۶ مجله آزما - بهمن ۱۳۸۹- منتشر شده است.