عنوان این مطلب، متعلق به سومین دفتر شعر "گروس عبدالملکیان" است که انگار برگ تازه ای  در دست هایش دارد؛  باز تاب جنسی از تصاویر سورئال لورکایی بی اینکه در دام زبان آشنای لورکا در ترجمه های شاملو افتاده باشد؛

"و ماه

دهان زنی زیباست

که در چهارده شب

حرفش را کامل می کند

و ماهی سیاه کوچولو

که روز از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود

حالا در شقیقه هایم می چرخد"

- تکه ای از شعر "تن دادن" از همین کتاب-

 

روایتش از مرگ "فروغ" را دوست دارم و حس عجیبی که در آن؛

"روز

مست مردن بود و

خاک، مست تو"

 

حس های ظریف روزمره؛

" ماری بزرگ مرا خورده است

من اما فکر می کنم

باید در ایستگاه صادقیه پیاده شوم"

- از شعر "صدای پای زهر"-

و ... سطر ها و شعر های بسیاری از این دفتر را دوست دارم. در زمانه ای که برخی از شاعران ما دچار بازی های زبانی هستند، برخی قصد کرده اند که شعر بگویند، برخی تمام خواسته های تجربه نکرده را شعر می نویسند  و تمام مردم این سرزمین، پدربزرگ شاعری دارند که مجموعه ای منتشر نکرده، "عبدالملکیان" با سادگی زبان و ظرافت حس و اندیشه و تصاویر بکرش، شعر را به ذهن ما می آورد. کافی است کتابش را ورق بزنید.

" سطر ها در تاریکی جا عوض می کنند" را مروارید منتشر کرده است.