گروه محکومین - نگاهی به نمایش " سنگها در جیبهایش" به کارگردانی پارسا پیروزفر
آخر دنیا کجاست؟... درست در کدام نقطه است که مردی که روزگاری رویای سینما را در سر میپروراند، جیبهایش را دانه دانه، پر از سنگ میکند و در مقابل چشم گاوهایی که در بیشهی کنار دریا میلمبانند به قعر دریا میرود؟... هر سنگ، شاید از هجوم خاطرهای سنگین میشود و وزن همین خاطرات پراکنده و اندوهی که در سینهاش سنگینی میکند، او را در آب پایین میکشد... و آیا حجم سیال آب میتواند این همه را بشورد و ببرد؟
"سنگها در جیبهایش" عنوان نمایشیست به کارگردانی پارسا پیروزفر و شاید استعارهای از تمام حفرههایی که روح یک نفر را زیر یوغ قدرت، پاره پاره میکنند. رویاهای کودکانهای که صادقانه در روزگار نوجوانی بال میگیرند و به آسمان میرسند اما به تدریج در بزرگسالی، در برخورد با واقعیت، رنگ میبازند و پوک میشوند.
اما در پوک شدن رویاها و به در بسته خوردن آدمها در این نمایش، بستگی نزدیکی در نسبت با نظام قدرت دارد. ایرلندیها که مستعمرهی انگلیس هستند، در فیلم هم نقش سیاهی لشکر را دارند و انگلیسیهای استعمارگر؛ کارگردان و ستارهی سینما.
قدرت در سینما هم مشابه جهان واقعی قسمت شده است. انگلیسیها به ایرلند آمدهاند تا درباره ایرلندیها فیلم بسازند. در حالی که آنها را نمیشناسند و حتی از ادای لهجهشان عاجزند. پس برای پرکردن حفرههای شناختشان، از خود ایرلندیها استفاده میکنند. کرولاین جووانی، ستارهی زیبای سینما، شبی در کافهای که برای معاشرت با ایرلندیهای واقعی و درستکردن لهجهاش میرود، به جوانی از سیاهی لشکرهای ایرلندی پیشنهاد میدهد تا او را همراهی کند. جوان که مثل همه سیاهیلشکرها، شیفتهی زیبایی اوست، مدهوش میپذیرد. اما به تدریج بازی عوض میشود و جوان متوجه نسبتهای حقیقی میشود و این که کرولاین جووانی، صرفا از او استفاده میکند تا لهجهاش را درستتر کند. اصلا حقیقتی وجود ندارد. رسانهها و سینما، با قدرت، حقیقت مجازی خود را میسازند و تبلیغ میکنند. کرولاین جووانی که شان را با تحقیر از خودش میراند، در مراسم تشیع جنازهاش شرکت میکند و در مصاحبه با تلویزیونهای محلی با خانوادهی مرحوم همدردی میکند، ضمن این که اعلام میکند که اصلا مرد مرده را نمیشناسد.
شاید هم همین باشد. اصلا مناسبات قدرت باعث میشود که تصویر آن دیدار کوتاه در ذهن ستارهی سینما نماند. چون این موقعیت به دفعات برای او تکرار میشود. اما برای مرد ایرلندی، این یک اتفاق خاص است.
نظام قدرت در تمام حوزهها نفوذ کرده است؛ حتی در زیباییشناسی و رویا.
شان جوان به کمک مخدر و سینما، رویای آمریکایی را در سر میپروراند و لحظه به لحظه، از محیط بومی خودش فاصله میگرفت و در رویا با زیبایی و سینما نزدیک میشد. اما اینها فقط در سر دود گرفتهی او شدنی بود. در جهان واقعی، استعمارگران و قدرتمندان، بر کارخانه رویاسازی سینمای جهان و بزرگترین قطب آن، هالیوود، حاکم بودند، پس رویای خودشان را هم به جهان تزریق میکردند.
اما در زندگی حقیقی، استعمارشوندگان حق ورود به دنیای بازی را ندارد. آنها فقط میتوانند ستارهها را ستایش کنند و رویای آمریکایی برای آنها پوچ است.
ا ز این منظر " سنگها در جیبهایش" یکی از نمونههای موفق نمایشنامههایی که از منظر پستکلونیالیسم یا پسا استعماری قابل بررسی است. در این نمایشنامه، مری جونز-نویسنده- به طرح مساله استعمار از منظر فرهنگی پرداخته است. به این معنا که استعمارگران، بی آنکه شناختی از سرزمینهای بومی و آاداب فرهنگی آنها داشته باشند، با رویکرد خودشان دربارهی ایرلندیها فیلم میسازند و به واسطه قدرت رسانههاشان، برساخته خودشان را جهانی میکنند؛ فقط یک فیلمساز انگلیسی میتواند راجع به چیزی که نمیشناسد فیلم بسازد.
سیاهیلشکرهای جوان و میانسال فیلم هم به درستی درک میکنند که برای استقلال یافتن و بلند شدن باید فیلم خودشان را بسازند. فیلمی با داستان عاشقانه و باسمهای هالیوودی نه، بلکه فیلمی از حقایق زندگی یک نوجوان روستایی ایرلندی. فیلمی پر از تصویر گاوهایی که نشخوار میکنند و مناظر هر روزه زندگی روستایی که صدها کودک و نوجوان روستایی ایرلندی در میان آنها بزرگ میشود.
به این ترتیب گروه محکومین به حاشیه رانده، با ایماژ گرسنگی و طبیعت بکر، به جنگ ایماژ پرقدرت و ماشینی ستاره سینمای هالیوود میرود واعلام جنگ برای رسیدن به استقلال، با رویکرد آثار هنری نسبت به ایماژ واقعیت ساخته میشود.
پارسا پیروزفر هم در این اجرا با نور پردازی تخت و گاه افکتهای عمومی و البته کمترین بزکها و صحنهپردازیها، موفق به خلق فضای درستی شده است. منتها گاهی بازیهای کارکترها به هم نزدیک میشود و یا ریتم نمایش میافتد که به نظر میرسد اگر کارگردان، از بیرون به کار نگاه میکرد، در مجموع از منظر کارگردانی، محصول بهتری ارائه میشد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
این مطلب در شماره ۲۴ ماهنامه تجربه منتشر شده است.


حدود یک سال و اندی پیش، در تئاتر شهر نمایشی با نام " گروتسکی بر تبارشناسی دروغ و تنهایی" دیدم به نویسندگی و کارگردانی سجاد افشاریان که چندان از دیدن کار لذت نبردم و دروغ چرا، کلمهی گروتسک در عنوان نمایش، به نظرم بیهوده و بیکار مانده بود. هر چند، همان زمان هم بسیاری از تماشاگران که از سالن بیرون میآمدند، کار را پسندیده بودند و الخ...