گروه محکومین - نگاهی به نمایش " سنگ‌ها در جیب‌هایش" به کارگردانی پارسا پیروز‌فر

آخر دنیا کجاست؟... درست در کدام نقطه است که مردی که روزگاری رویای سینما را در سر می‌پروراند، جیب‌هایش را دانه دانه، پر از سنگ می‌کند و در مقابل چشم گاوهایی که در بیشه‌ی کنار دریا می‌لمبانند به قعر دریا می‌رود؟... هر سنگ، شاید از هجوم خاطره‌ای سنگین می‌شود و وزن همین خاطرات پراکنده و اندوهی که در سینه‌اش سنگینی می‌کند، او را در آب پایین می‌کشد... و آیا حجم سیال آب می‌تواند این همه را بشورد و ببرد؟

"سنگ‌ها در جیب‌هایش" عنوان نمایشی‌ست به کارگردانی پارسا پیروز‌فر و شاید استعاره‌ای از تمام حفره‌هایی که روح یک نفر را زیر یوغ قدرت، پاره پاره می‌کنند. رویاهای کودکانه‌ای که صادقانه در روزگار نوجوانی بال می‌گیرند و به آسمان می‌رسند اما به تدریج در بزرگسالی، در برخورد با واقعیت، رنگ می‌بازند و پوک می‌شوند.

اما در پوک شدن رویا‌ها و به در بسته خوردن آدم‌ها در این نمایش، بستگی نزدیکی در نسبت با نظام قدرت دارد. ایرلندی‌ها که مستعمره‌ی انگلیس هستند، در فیلم هم نقش سیاهی لشکر را دارند و انگلیسی‌های استعمارگر؛ کارگردان و ستاره‌ی سینما.

قدرت در سینما هم مشابه جهان واقعی قسمت شده است. انگلیسی‌ها به ایرلند آمده‌اند تا درباره ایرلندی‌ها فیلم‌ بسازند. در حالی که آنها را نمی‌شناسند و حتی از ادای لهجه‌شان عاجزند. پس برای پرکردن حفره‌های شناخت‌شان، از خود ایرلندی‌ها استفاده می‌کنند. کرولاین جووانی، ستاره‌ی زیبای سینما،  شبی در کافه‌ای که برای معاشرت با ایرلندی‌های واقعی و درست‌کردن لهجه‌اش می‌رود، به جوانی از سیاهی لشکرهای ایرلندی پیشنهاد می‌دهد تا او را همراهی کند. جوان که مثل همه سیاهی‌لشکرها، شیفته‌ی زیبایی اوست، مدهوش می‌پذیرد. اما به تدریج بازی عوض می‌شود و جوان متوجه نسبت‌های حقیقی می‌شود و این که کرولاین جووانی، صرفا از او استفاده می‌کند تا لهجه‌اش را درست‌تر کند. اصلا حقیقتی وجود ندارد. رسانه‌ها و سینما، با قدرت، حقیقت مجازی خود را می‌سازند و تبلیغ می‌کنند. کرولاین جووانی که شان را با تحقیر از خودش می‌راند، در مراسم تشیع جنازه‌اش شرکت می‌کند و در مصاحبه با تلویزیون‌های محلی با خانواده‌ی مرحوم همدردی می‌کند، ضمن این که اعلام می‌کند که اصلا مرد مرده را نمی‌شناسد.

شاید هم همین باشد. اصلا مناسبات قدرت باعث می‌شود که تصویر آن دیدار کوتاه در ذهن ستاره‌ی سینما نماند. چون این موقعیت به دفعات برای او تکرار می‌شود. اما برای مرد ایرلندی، این یک اتفاق خاص است.

نظام قدرت در تمام حوزه‌ها نفوذ کرده است؛ حتی در زیبایی‌شناسی و رویا.

شان جوان به کمک مخدر و سینما، رویای آمریکایی را در سر می‌پروراند و لحظه به لحظه، از محیط بومی خودش فاصله می‌گرفت و در رویا با زیبایی و سینما نزدیک می‌شد. اما این‌ها فقط در سر دود گرفته‌ی او شدنی بود. در جهان واقعی، استعمارگران و قدرتمندان، بر کارخانه رویاسازی سینمای جهان و بزرگترین قطب آن، هالیوود، حاکم بودند، پس رویای خودشان را هم به جهان تزریق می‌کردند.

اما در زندگی حقیقی، استعمارشوندگان حق ورود به دنیای بازی را ندارد. آنها فقط می‌توانند ستاره‌ها را ستایش کنند و رویای آمریکایی برای آن‌ها پوچ است.

ا ز این منظر " سنگ‌ها در جیب‌هایش" یکی از نمونه‌های موفق نمایشنامه‌هایی که از منظر پست‌کلونیالیسم یا پسا استعماری قابل بررسی است. در این نمایشنامه، مری جونز-نویسنده- به طرح مساله استعمار از منظر فرهنگی پرداخته است. به این معنا که استعمارگران، بی آنکه شناختی از سرزمین‌های بومی و آاداب فرهنگی آن‌ها داشته باشند، با رویکرد خودشان درباره‌ی ایرلندی‌ها فیلم می‌سازند و به واسطه قدرت رسانه‌هاشان، برساخته خودشان را جهانی می‌کنند؛ فقط یک فیلم‌ساز انگلیسی می‌تواند راجع به چیزی که نمی‌شناسد فیلم بسازد.

سیاهی‌لشکرهای جوان و میان‌سال فیلم هم به درستی درک می‌کنند که برای استقلال یافتن و بلند شدن باید فیلم خودشان را بسازند. فیلمی با داستان عاشقانه و باسمه‌ای هالیوودی نه، بلکه فیلمی از حقایق زندگی یک نوجوان روستایی ایرلندی. فیلمی پر از تصویر گاوهایی که نشخوار می‌کنند و مناظر هر روزه زندگی روستایی که صدها کودک و نوجوان روستایی ایرلندی در میان آن‌ها بزرگ می‌شود.

به این ترتیب گروه محکومین به حاشیه رانده، با ایماژ گرسنگی و طبیعت بکر، به جنگ ایماژ پرقدرت و ماشینی ستاره سینمای هالیوود می‌رود واعلام جنگ برای رسیدن به استقلال، با رویکرد آثار هنری نسبت به ایماژ واقعیت ساخته می‌شود.

پارسا پیروز‌فر هم در این اجرا با نور پردازی تخت و گاه افکت‌های عمومی و البته کمترین بزک‌ها و صحنه‌‌پردازی‌ها، موفق به خلق فضای درستی شده است. منتها گاهی بازی‌های کارکترها به هم نزدیک می‌شود و یا ریتم نمایش می‌افتد که به نظر می‌رسد اگر کارگردان، از بیرون به کار نگاه می‌کرد، در مجموع از منظر کارگردانی، محصول بهتری ارائه می‌شد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

این مطلب در شماره ۲۴ ماهنامه تجربه منتشر شده است.

شعر برای من حادثه است/ قدردان ناشرانی باشیم که از انتشار شعر حمایت می‌کنند


مریم منصوری با اشاره به انتشار دفتر شعر تازه‌اش با عنوان «اسب‌ها در پیشانی‌ات می‌دوند» گفت: نکته‌ای که نباید از آن غافل شد، حمایت و تشکر از ناشرانی است که در وضعیت فعلی بازار نشر، از شاعران جوان حمایت کرده و روی دفتر شعرهای آن‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند.

مریم منصوری شاعر و نویسنده در گفتگو با خبرنگار  مهر، با اشاره به انتشار تازه‌ترین دفتر شعرش با عنوان «اسب‌ها در پیشانی‌ات می‌دوند» گفت: برای من عموما سوژه‌هایی، قالب شعر پیدا می‌کند که نمی‌توانم آنها را به صوت داستانی بنویسیم. بر همین اساس می‌گویم که رویکرد من به شعر با رویکردم به داستان بسیار متفاوت است.

وی افزود: در داستان با فضایی تفسیری مواجهیم؛ تفسیر به معنای عقلانی کلمه. می‌دانم که در رویکرد تفسیری هم ما حس آمیزی می‌کنیم و عواطف نویسنده و رویکرد نثر را مد نظر قرار می‌دهیم و می‌کوشیم جهانی را خلق کنیم که مخاطب را بگیرد و البته آن را در فضای داستان می‌چرخانیم تا مخاطب را به جایی که می‌خواهیم برسانیم، اما شعر یک حادثه است. برای من که لااقل اینگونه است. این حادثه برای من ارتباط مستقیمی با جنون دارد.

منصوری ادامه داد: من برای شعر پلات ندارم. هیچ‌وقت انتخاب نمی‌کنم که چه موقع شعر بگویم. این خود شعر است که به سراغ من می‌آید. می‌دانم که برخی مثل مایاکوفسکی شعر را کاری کارگری می‌دانند اما من به این واقعیت به شدت معتقدم که ما می‌توانیم خودمان را برای شعر آماده کنیم تا اگر شعر به سراغمان آمد، بتوانیم جرقه‌هایش را بگیریم و تبدیل به یک اثر ماندگارش کنیم. رویکرد من به شعر، فارغ از مضمون آن، یک رویکرد عاشقانه است که به آن اشار کردم.

این شاعر افزود: آن آمادگی که من در شعر نوشتن دارم، هیچ ربطی به لحظه خلق شعر ندارد. چیزهایی در زندگی آدم هست که او آماده شعر گفتن می‌کند. مثلا علاقه وافر به شعر خواندن، دیدن آثار سینمایی خاص مثل آثار تارکوفسکی، رفتن به نمایشگاه‌های نقاشی و حتی گوش کردن به موسیقی، چیزهایی است که زندگی روزمره یک شاعر را تشکیل می‌دهد. اما لحظه سرایش شعر  به این‌ها ربطی ندارد. آن لحظه حسی دارد که گلویت را می‌فشارد و توی شاعر چاره‌ای جز نوشتن شعر نداری.

وی ادامه داد: این دفتر شعر ابتدا قرار بود توسط نشر چشمه منتشر شود و پس از مشکلات پیش آمده برای این ناشر، در نهایت نشر باران میشان بود که زمستان پارسال با من برای انتشار این مجموعه به توافق رسید. البته من از دوستان این نشر خواستم که شعرهای تازه‌تری هم در این مجموعه قرار بگیرد و در نهایت شعرهای من تا اواخر پاییز 91 در کتاب قرار گرفت.

منصوری تصریح کرد: شعرهای این کتاب از الانِ من زیاد دور نیست. هر کدام از این شعرها برای خودش حادثه‌ای دارد و فکر می‌کنم اگر دوباره در همان موقعیت سرایش این اشعار قرار بگیرم، با همان چیدمان ظاهری و فکری، دوباره همین اشعار را خواهم سرود.

این شاعر و نویسنده در پایان گفت: به نظرم نکته‌ای که نباید از آن غافل شد، حمایت و تشکر از ناشرانی است که در وضعیت فعلی بازار نشر از شاعران جوان حمایت کرده و روی دفتر شعرهای آن‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند. امروز کم نیستند ناشرانی که اول کار شاعر را کارشناسی کرده و بعد برای انتشار از او طلب پول می‌کنند. در این وضعیت ناشری که برای انتشار یک اثر هنری شاعرانه، سرمایه‌گذاری می‌کند و اجازه می‌دهد او به کارش ادامه دهد قابل تقدیر است. نشر چشمه سابق بر این،  چنین کاری را به طور جدی دنبال می‌کرد و قبل از چشمه هم ناشرانی مثل مروارید و نیلوفر این کار را کردند. این ناشران که از شعر مستقل حمایت کردند، همیشه قابل سایش و تقدیر خواهند ماند.

یادآوری می‌‌شود مجموعه شعر «اسب‌ها در پیشانی‌ات می‌دوند» را نشر باران میشان در 81 صفحه و با قیمت 5 هزار تومان منتشر کرده است.


--------------------------------------------------------------------------------------------------

این خبر را به این آدرس ؛ http://www.mehrnews.com/detail/News/2163053 در خبرگزاری مهر ببینید.


وقتی زبان پیچیده‌ از بیان اتفاق‌های ساده قاصر است

 

 

«اسب‌ها در پیشانی‌ات می‌دوند» نام نخستین مجموعه شعر مریم منصوری است که به تازگی منتشر شده است.

این شاعر با بیان این‌که در حال حاضر رخداد شاعرانه برای او از طریق زبان ساده بیش‌تر منتقل می‌شود، می‌گوید، برخی شاعران چنان پیچیده می‌نویسند که زبان‌شان از بیان اتفاق‌های ساده قاصر است.

منصوری درباره مجموعه شعرش به خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران ایسنا، گفت: این مجموعه ابتدا دی‌ماه 90 از طرف نشر چشمه برای انتشار پذیرفته شد. در آن زمان شامل سروده‌های سال‌های 87 تا 90 من بود، اما بعد از آن نشر چشمه دچار مشکل شد و مجموعه شعر من تا زمستان سال پیش بلاتکلیف بود، تا این‌که قرار شد نشر باران میشان آن را منتشر کند و با توجه به این‌که من در سال‌های گذشته شعرهای تازه‌ای هم داشتم، ترجیح دادم این شعرهای تازه را به مجموعه اضافه و تعدادی از شعرهای قبلی را از آن کم کنم. در نتیجه کتاب حاضر شامل سروده‌های سال‌های 87 تا 91 من منتشر شد.

او افزود: زبان این شعرها اغلب زبانی ساده است؛ به این دلیل که من اتفاق شاعرانه را در حوزه دیگری جست‌وجو می‌کنم. اتفاق شاعرانه می‌تواند در حوزه زبان هم رخ دهد، اما برای من در این مجموعه شعر در حوزه دیگری اتفاق می‌افتد. هرچند امکان دارد در مجموعه‌های بعدی مریم منصوری به نحو دیگری به شعر برسد، اما در حال حاضر برای من رخداد شاعرانه مهم است و این رخداد از طریق زبان ساده بیش‌تر منتقل می‌شود.

منصوری ادامه داد: گاهی دوستان چنان پیچیده می‌نویسند که زبان‌شان از بیان اتفاق‌های ساده سال 92 قاصر است. زبان شعرهای من می‌تواند از یک بدرقه دوستانه در فرودگاه،‌ یک اتفاق عاشقانه‌، اتاق آی سی یو‌ و... حکایت کند. به نظر من قابلیت‌های این زبان بسیار بیش‌تر است، هرچند زبان قابلیتی دارد که می‌تواند از طریق بافتِ خود، احساسات و اعصاب کلمه را منتقل کند.

او همچنین درباره بخش‌های مختلف مجموعه شعرش، اظهار کرد: این کتاب به سه قسمت تقسیم می‌شود. شعرهای این مجموعه معمولا نام ندارند، اما قسمت سوم کتاب با عنوان «و دیگران...»، شامل شعرهایی است که نام دارند و اسم‌شان جزوی از ساختار کلی شعر محسوب می‌شود؛ به همین دلیل من تصمیم گرفتم آن‌ها را از سایر شعرها جدا کنم.

این شاعر افزود: قسمت اول این کتاب نیز با عنوان «اسب‌ها در پیشانی‌ات می‌دوند سیاه» شامل شعرهای عاشقانه است. اغلب این شعرها یک مخاطب فرضی دارند که شعر در گفت‌وگو با او نوشته شده است. قسمت سوم نیز با عنوان «زنی در اندام این درخت مرده است» شامل شعرهایی است که بیش‌تر اشارات اجتماعی دارند و سهم بیش‌تری از تاریکی دارند. فضای این شعرها اندوه بیش‌تری را با خود حمل می‌کند.

منصوری سپس درباره تقسیم‌بندی زبان شعر به زبان زنانه و زبان مردانه، گفت: مردهایی که شعر می‌نویسند، ظرافت‌های اندوه و شادی را درک می‌کنند؛ به همین دلیل ما نمی‌توانیم در حوزه شعر چندان تقسیم‌بندی زنانه‌، مردانه داشته باشیم؛ چون مردی که شعر می‌نویسد، احتمالا اسلوب‌های کهن فرهنگی را درباره مردان نمی‌پسندد.

او ادامه داد: شعر بیماری‌ای است که وقتی کسی دچار آن می‌شود، عصیان‌گرتر‌ می‌شود. البته منظور من از عصیان‌گری، عصیان انقلابی و اجتماعی نیست، این عصیان می‌تواند در زندگی شخصیِ شاعر باشد که بر زبان شعری او هم اثر می‌گذارد؛ به همین دلیل زبان شعری شاعرانی مثل سیدعلی صالحی، احمدرضا احمدی‌ یا شمس لنگرودی در عاشقانه‌هایش، نمی‌تواند به زبان زنانه و ‌مردانه تفکیک شود. هرچند شاعری را هم مانند احمد شاملو داریم که زبانش صلابت مردانه خاص خود را دارد و شعرهای عاشقانه زیبایی سروده است، اما چون اصولا شعر بیش‌تر با اندوه‌، عواطف و احساسات سر و کار دارد، من در حوزه شعر چندان تقسیم‌بندی زبان مردانه و زنانه را نمی‌پسندم.

او درباره مجموعه شعر «اسب‌ها در پیشانی‌ات می‌دوند»، افزود: شعرهای این مجموعه ارتباط بی‌واسطه‌ای با زندگی فردی من دارند، اما دغدغه من لزوما اندوه‌هایی نبوده که بار تفکیک‌شده جنسیتی دارند. شاید در شعرهایم چشم‌انداز زنانه داشته‌ام، اما این شعرها صرفا به مشکلات من به عنوان یک زن نمی‌پردازند، بلکه به مشکلات من به عنوان یک انسان مربوط هستند که به موقعیتی بزرگ‌تر از چهاردیواری خانه و یا روابط شخصی مربوط است.

منصوری در پایان با اشاره به وضعیت نامطلوب انتشار شعر، گفت: من از همه ناشرانی که در وضعیت کنونی اقتصادی با همه بحران‌هایی که وجود دارد، برای شعر هزینه و از آن حمایت می‌کنند، تشکر می‌کنم. این ناشران با انتشار آثار شاعران بخصوص شاعران جوان، یک فضای فرهنگی ایجاد می‌کنند که در فضای کنونی جای تقدیر دارد. در حال حاضر باب شده که کسی شعر را نمی‌خرد و شاعر باید با پول خودش شعر را چاپ کند. کار ناشرانی که در این فضا از شاعران حمایت می‌کنند، جای تقدیر دارد و باعث می‌شود این شاعران به فعالیت ادبی و فرهنگی خود ادامه دهند. امیدوارم این حمایت‌ها از سوی مسؤولان نیز دیده شوند؛ چراکه مسؤولان فرهنگی شاید از سینما و هنرهای دیگر حمایت کنند، اما از شعر مستقل حمایت نمی‌کنند.

«اسب‌ها در پیشانی‌ات می‌دوند» با 81 صفحه، شمارگان 1000 نسخه و قیمت 5000 تومان از سوی انتشارات باران میشان منتشر شده است.

مریم منصوری پیش‌تر مجموعه داستان «دو کام حبس» را منتشر کرده است.

 

"اسب‌ها در پیشانی‌ات می‌دوند" منتشر شد

 

"اسب‌ها در پیشانی‌ات می‌دوند" نام مجموعه شعری از من است که به تازگی با همت  نشر باران میشان منتشر شده است. البته فعلا در فروشگاه چشمه و فکر می‌کنم با یک فاصله دو هفته‌ای در سایر کتاب‌فروشی‌ها هم پخش می‌شود.

سطرهای پشت جلد هم چنین است؛

اسبی میان پله‌ها خفته‌است

اسبی که اتفاق‌های پشت در را حرام می‌کند

اسبی مست

آفتاب و پولک‌های سلیس سپیدار

اسبی که شایعه‌ی باد را به گوش نمی‌گیرد

رازی

که برای تمام درختان

            بدیهی‌ست

و خانه

از صبح و باران

          گیج می‌شود....

کابوس مشترک برشت و بورشرت- نگاهی به نمایش "ننه دلاور، بیرون پشت در" به کارگردانی سجاد افشاریان

 

حدود یک سال و اندی پیش، در تئاتر شهر نمایشی با نام " گروتسکی بر تبارشناسی دروغ و تنهایی" دیدم به نویسندگی و کارگردانی سجاد افشاریان که چندان از دیدن کار لذت نبردم و دروغ چرا، کلمه‌ی گروتسک در عنوان نمایش، به نظرم بی‌هوده و بی‌کار مانده بود. هر چند، همان زمان هم بسیاری از تماشاگران که از سالن بیرون می‌آمدند، کار را پسندیده بودند و الخ...

این روزها اما نمایشی از افشاریان بر صحنه است با عنوان " ننه دلاور، بیرون پشت در" که پس از آن کار، به نظرم رویای جاه‌طلبانه و بزرگی‌ست و اجازه دهید همین ابتدا، این گام بلند را به افشاریان تبریک بگویم. هر چند، انگار خون کار قبلی هنوز در رگ‌های افشاریان می‌چرخد و از شرش خلاصی ندارد که یکدفعه، برای هجو نگاه عده‌ای نان به نرخ روز خور به هنر پیش‌رو، از آواز تیپیک هندی استفاده می‌کند. صحنه‌ای چند ثانیه‌ای که هیچ ربطی به زیبایی شناسی کل کار ندارد و حیف‌ است که افشاریان ساختمان کلی اثرش را با یک صحنه‌‌ی چنین که بوی ذوق زدگی از آن به مشام می‌رسد، مخدوش کند.

افشاریان دو شخصیت را از آثار دو نویسنده آلمانی  که اتفاقا هر دو هم در زمان جنگ جهانی دوم می‌زیستند وام گرفته است، ننه دلاور از نمایشنامه‌ای با همین نام، نوشته برشت و بکمان از نمایشنامه " بیرون، پشت در"، نوشته‌ی ولفگانگ بورشرت. و حالا در کار افشاریان، این دو کاراکتر، در یک نمایش به مصاف هم می‌روند. آیا بکمان – سربازی در جنگ جهانی دوم- فرزند ننه دلاور است که می‌کوشید پسر و دختر لالش را از شر جنگ و مرگ نجات دهد؟... آیا بکمان همان پسری‌ست که نیروهای نظامی او را از گاری مادرش پایین می‌کشند تا به جنگ برود؟... بله! می‌تواند باشد و دنیای‌شان هم چندان دور از هم نیست! اصلا شاید بکمان خود بورشرت باشد، نابغه‌ای که  قربانی جنگ، گوبلز و قدرت شد.

اما جهان این دو کار از هم کمی دور است، نمایشنامه اکسپرسیونیستی " بیرون پشت در"  و یک نمایشنامه برشتی، از آمیزش جهان این دو کار چه به وجود می‌آید؟ ....به نظر می‌رسد  که در این ترکیب و آمیزش،  کفه‌ی "بیرون، پشت در" سنگین‌تر بوده و جهان کلی اثر به نفع او تمام شده است. و اصلا چگونه می‌توان سرباز خسته‌ای که خود را به دامن رودی سرد و سیاه می‌اندازد را به تصویر کشید، جز در دنیای وهم‌آلود و عصب کشیده‌ی اکسپرسیونیستی بورشرت؟... یا افشاریان می‌کوشد تا فضای اکسپرسیونیستی بورشرت را به گروتسک مطلوب خودش نزدیک کند؟... چگونه می‌توان میز شام فرزندان سرهنگ را ساخت، بی آنکه به کلاه سفید بزرگ زن سرهنگ با تزئینی از مرغ بریان و میوه اشاره کرد؟ و رژه‌ی دندان‌های مسواک شده‌ی فرزندان سرهنگ، بعد از مراسم شام، در حالی که سرجوخه جان می‌کند تا بگوید کابوس آن یازده سربازی که مسئولیت آن‌ها را در جنگ به عهده داشته و مرده‌اند، او را رها نمی‌کند و حالا او به خانه‌ی سرهنگ آمده تا مسئولیت آن یازده نفر را به او بازگرداند تا شاید بتواند بخوابد!.... شاید!

این جهان کابوس‌واره با موسیقی تاثیرگذارش، با نورپردازی‌های لکه‌ای و استفاده از سطوح مختلف صحنه و درگیر کردن تماشاگران – البته بیشتر تماشاگران ردیف اول- با برخی از اشیاء، نظیر بادکنک‌ها و ملافه‌های خونی، گسترش می‌یابد و ننه دلاور را هم در خود می‌کشد. این که در بسیاری از کارهای برشت، به خصوص کارهای آخرش به قصه‌گویی نزدیک‌تر می‌شد و در نمایشنامه‌های خودش هم از آن اسلوب فاصله‌گذاری از پیش اندیشیده‌اش دور می‌شد، نکته‌ی تازه‌ای نیست!... اما برشت می‌کوشید تا با استفاده از آواز و موسیقی و شعر، نگاه تحلیل‌گرانه‌ی مخاطب را به چالش می‌کشد، چنان که در "شوایک در جنگ جهانی دوم" و بسیاری دیگر از آثارش. اما استفاده‌ی افشاریان از موسیقی در این راستا نیست. او به شیوه برشتی ساز را روی صحنه قرار می دهد و این دلالتی‌ست بر نمایشی بودن این جهان، اما موسیقی در راستای ایجاد اتمسفر حسی صحنه حرکت می‌کند و البته بسیار موفق هم هست. اما نه در ساخت جهان برشتی، بلکه در ایجاد و القاء احساساتی از جنس شاعرانه بورشرت.

و البته ننه‌دلاور هم حضوری برشتی ندارد. ننه‌دلاور برشت، زنی‌ست که در میدان جنگ و زندگی گرگ شده. ننه دلاور با چنگ و دندان به جان زندگی می‌افتد تا فرزندانش را حفظ  و شکم‌شان را سیر کند. اما "ننه دلاور" افشاریان چطور؟ ننه‌دلاور افشاریان هم در طول حوادث قصه چنین است. پس چه چیزی‌است که او را از چغری کار برشت دور می‌کند؟.... شاید چیزی در لحن صابر ابر است؟... چیزی که می‌کوشد با آن زنانگی پیر ننه‌دلاور را از کار دربیاورد؟... هر چند نمی‌خواهم تلاش چشم‌گیر و قابل دفاع صابر ابر را نادیده بگیرم که به زیبایی تمام در صحنه می‌درخشد. اما ای کاش کمی به خشونت زمینی ننه دلاور بیشتر توجه می‌شد. ای کاش این آهی که در صدای ابر هست، نبود. ای کاش او که مرگ‌آشنا بود و کثافت زمین را به چنگ کشیده بود، زنانگی دیگری می‌داشت. زنانگی حساب‌رس و زیرکی، از جنس زن‌های برشت و گرگ‌هایی که با چشم باز می‌خوابند. هر چند افشاریان به وضوح در مقام یک نویسنده ظاهر شده  و نمایشی دیگر با وام‌گیری از آثار برشت و بورشت، ساخته است. شاید حساسیت‌ها و اندوه‌های دامن‌‌گیر و حسرت‌های ننه‌دلاور، جزیی از زیبایی‌شناسی افشاریان نویسنده است. اما من – فقط به عنوان یکی از مخاطبان- ترجیح می دادم گرگ صفتی ننه‌دلاور که شاید تنها راه او برای ادامه دادن و ماندن است، بیشتر دیده می شد.

در پایان دلم نمی‌آید به تصویر زیبای پایانی اشاره نکنم؛ بعد از صحنه‌ی سیرک و افتادن بکمان، که کرکره‌ی فلزی انتهای سالن حافظ بالا می‌رود و همه‌ی بازیگران، مثل  جانوران مفلوک یک کابوس به طرف ماشین‌های ما، به پارکینگ تالار حافظ می‌روند و پراکنده می‌شوند و ما می‌مانیم و تصویر قطعی و واضح سواری‌های پارک شده. کابوسی که تا چند دقیقه‌ی پیش زندگی می‌کردیم، دود شد و تمام. یا شاید هر یک از ما، تکه‌ای از آن را در ماشین‌های‌مان به خانه می‌آوریم.

--------------------------------------------------------------------------------------------

این مطلب در شماره ۶۴ ماهنامه آسمان منتشر شده است.