"پشت سرت را نگاه نکن !" عنوان نخستین مجموعه داستان " فارس باقری " است که به تازگی توسط نشر نیلوفر به بازار کتاب عرضه شده است .این کتاب شامل 12 داستان کوتاه از این نویسنده است .
 در اغلب داستان های این مجموعه انسان ها  در جست و جوی حقیقت اکنون  و خودشان هستند و به نوعی دغدغه هویت و گمشده هایشان را دارند . در داستان های " ببین چه بارانی می آید " ،" دلم می خواهد بمیرم " ، "خرچنگ " ،" خرس های قطبی " بخار در آینه "  ، شنا در زمستان " و"دوزخ " ما با این مضامین مواجهیم .
 به موازات این  ، مفهوم جنگ و تاثیرات آن هم  به جان نیمی از داستان ها افتاده است .  که داستان های " بازی " ، "دلم می خواد بمیرم " ،"خرس های قطبی " و "...وماه " شامل آن می شوند . و در برخی از داستان ها هم البته این دو موضوع در هم تنیده شده اند .
 نویسنده در اغلب این داستان ها از زبان معیار استفاده کرده است و کمتر پبش آمده که جنسی از وهم یا شاعرانگی که دربرخی از داستان ها است ، موجب به هم ریختن نحو آشنای این زبان شود. این نکته را هم ناگفته نگذارم که  اکثر داستان ها از زبان خالص و یکدستی برخوردار است  و مگر در مواردی جزئی از این ویژگی سرباز نزده است .به عنوان مثال می توان به زبان "گنزالس" – شخصیت اسپانیایی داستان " بخار در آینه " -  اشاره کرد که گاه  به زبان کتابت حرف می زند و گاه محاوره روان فارسی و البته در هردو این موارد ، کمکی به پرداخت شخصیت از طریق زبان نشده است .این اتفاق در گفت و گو های داستان "بازی" هم می افتد که گاه به سوی زبان شکسته  محاوره می رود و گاه با  زبان کتابت مواجه می شویم . این نکته هم قابل توجه است که اکثر داستان های این مجموعه ، راوی اول شخص یا دانای کل محدود به شخص دارند. اما تفاوت راوی ها  ،منجر به تفاوت زبان نمی شود . به خصوص در داستانهایی که از راوی اول شخص بهره برده اند که در واقع ، راوی با ادامه روایت در حال شکل دادن به تکه تکه های وجود خودش است . می توان گفت که اغلب داستان ها از زبان و دایره واژگان  یکسانی برخوردارند و به فراخور داستان ها ، ما با زبان های متفاوتی مواجه نمی شویم . فقط در موارد معدودی با به کارگیری برخی از اصطلاحات ،سعی در ایجاد لحن های متفاوت می شود .
 دو داستان از این مجموعه ، مونولوگ هایی هستند که خطاب به شخصی روایت می شوند ؛ داستان های " دلم می خواد بمیرم " و "خرس های قطبی " . در داستان "دلم می خواد بمیرم " ،ایوب خطاب به پدر که مرگ در برش گرفته ، شروع به روایت می کند . وی با مخاطب قرار دادن پدر از پذیرش مرگ او سر باز می زند و حتی می گوید ؛ " من نمی خوام صلاح فکر کنه تو مردی " – ص52 - . البته این جنس از مستقیم گویی به نوعی در کلیت داستان تکرار می شود . حال بگذریم از آنکه کلام بی وقفه و سکون ایوب که انگار در حین حرف زدن با پدر به کارهایی نظیر قلیان چاق کردن ، سفره انداختن و ... هم مشغول است و اتفاقا این افعال را هم در میان روایت بی وقفه شهر ، مادر ، کژال و ... گزارش می دهد ، چندان قابل پذیرش نیست .در داستان " خرس های قطبی " هم ، مرد در حال گفت و گو ی تلفنی با زنی است . منتها متن  به گفته های مرد محدود شده است . اما خط تیره ها و سطر های سفید گفته های زن ،منجر به ایجاد سطر های سفید متن نمی شود و ما باز هم با مونولوگی مواجه می شویم .
فارغ از این ، یکی از نکات برجسته این مجموعه تصویر سازی های درست است که منجر به فضا سازی های در خور می شود . به یاد بیاورید تصویر مبهم نسرین را در داستان " بخار روی آینه " که بازی های باد و پرده به ابهام آن می افزاید . یا لایه یخ روی دریاچه در داستان " دوزخ " که در کلیت داستان سطحی شکننده ایجاد می کند   یا سایه سیاه خرچنگ روی مجسمه سنگی میدان در "خرچنگ " و ... .البته در معدود مواردی هم نویسنده از خلق فضای داستانی صرف نظر کرده و تنها به گزارشی بسنده کرده است .که ورود خرچنگ به زندگی راوی در داستان "خرچنگ " – ص 54 – و عدم فضا سازی این قسمت و گذشتن از ویژگی های فروشنده که با وجود نقش قابل توجهی که در داستان دارد ، به سادگی گم می شود از آن جمله است .
به زعم نگارنده این سطور ، داستان "دوزخ " این مجموعه از جمله داستان های درست  این سال ها ست که علاوه بر صحت سازه  داستان از جان پر توش و توانی هم برخوردار است . این داستان به شیوه روایت نامه ای ، دو روایت از یک برهه زندگی شخصیت ها را در هم پیچیده و عاطفه ای که در سطر سطر آن ریخته ، انکار ناشدنی است .

منتشر شده در روزنامه اعتماد